5 نظر

تقلید

خط باریکی هست میاد بنیاد گرایی و روشنفکری.
آنقدر باریک که محتمل نیست یک اکثریتی توانایی تشخیص آن را داشته باشند.
وقتی این همه ایرانی را میبینم با فکر بدیع و مبتکرانه سیاسی، چیزی که به ذهنم میرسد این است که همه قابلیت محمود بودن را دارند.
ایمان بیاوریم به سنت گرایی (ولو اسلامی) که راه نجات و زندگی آرام انسان است.
سنت گرایی یعنی یک عده ای تخصصی فکر کنند و دیگران لطفا خفه. همان کاری که در پزشکی هم میکنیم.
آقا جان غلط کردیم. تقلید کنید جان مادرتان.
ادامه مطلب »
0 نظر

هنری

فقط تصور کنید چقدر برای هنری* و هیلاری** فرق دارد این دنیا...
برای اولی Mirhossein Moosavi شکل تایپ شدهی نخست وزیر همه ی بدی هاست با ماشین تایپ و با آن همه ریش سیاه. بچه ای در کنار آن رهبر غول ها...
برای دومی اما "میرحسین موسوی" صوت و تصویری است رنگی از سی ان ان، نماد و رهبر خوبی ها...
اختلاف بین نسلی به همین می گویند...
--------
* هنری کسینجر
** هیلاری کلینتون
ادامه مطلب »
0 نظر

از شر شیطان

وقتی از چیزی مطمئنم می تونم همه رو قانع کنم. یعنی همه کلمه به اندازه ی کافی دارم و هم استدلال. برای همین، پناه میبرم به خدا از شر لحظاتی که به واسطه ی احساساتم از چیزی مطمئنم، از شرشیطان...
ادامه مطلب »
0 نظر

وقتی مجبوریم

دوست نادیده خانم آروین اخیر مطلبی نوشته بودند با عنوان "بچه" و پرداخته بودند به این مطلب که چقدر تصمیم "بچه آوردن" از این بابت که برگشت ناپذیر است، جسارت آمیز است!
اهل خواندن وبلاگ ایشان نیستم ولی به واسطه ی گودر گاهی با نوشته های ایشان روبرو میشوم. من با خانم آروین هرجا بحث کردم آخر منجر به دعوا و مرافعه شد. متاسفانه همیشه طعنه آمیز پاسخ افراد را میدهند و حداکثر توان فکری شان (البته من چه میدانم حداکثر!) را بخرج میدهند که طرف را مغلوب کنند. این در حالی است که وبلاگستان اصلا محیط جدی نیست و معمولا افراد چنین انرژی را به خرج نمی دهند و این است که خوب ایشان همیشه با شادی عرصه را به طعم پیروزی ترک میکنند.
جالب این است که در بسیاری موارد من با ایشان موافق هستم(و حتی مطلب ایشان در مورد عدم تقلب جدی در انتخابات را بارها مورد استناد قرار داده ام آنطور که دوستانم میدانند). ولی باید بگویم ایشان مهارت خاصی دارند در بالا آوردن تمام ویژگی های منفی آدمی مثل: لج بازی!
باری، نوشته ی زیر کامنتی است که من به قصد مطلب ایشان نوشتم. منتها چون گسترش پیدا کرد، تصمیم گرفتم اینجا بنویسم و لینک آن را برای ایشان پست کنم.
آیا بچه دار شدن از این بابت که برگشت ناپذیر است خیلی جسارت آمیز است؟
1- اول از همه باید در نظر گرفت که جمله ی تصمیمات آدمی بطور کلی برگشت ناپذیرند. فرق این مورد با مورد ازدواج ( یا مورد ازدواج با مورد انتخاب رشته ی تحصیلی) این است که برگشت ناپذیری پیشاپیش خیلی قابل مشاهده است. اگر بحث واقعیت بیرونی است که می توان بحث کرد که چرا چیزی مثل انتخاب رشته ی تحصیلی حتی از بچه دار شدن هم بازگشت ناپذیر تر است.* ولی اگر بحث نگرانی های حسی شخصی است که باید در پی درمان بود.
--
*- من همیشه این دل نگرانی را دارم که خواندن چیزی مانع از فهمیدن درست واقعیت شود. این است که رشته ی تحصیلی به گمان من انتخاب ناآگاهانه ی نوعی روش نگاه کردن به دنیا است. نگاهی که اندیشه های بر-هم-بنا-شده ی ما را می سازد که خراب کردن آن ها انسان خراب کن است.
2- بعد از اخذ تصمیماتی که همه ی وجوه زندگی آدمی را تحت تاثیر قرار میدهند(مثل انتخاب رشته-ازدواج-بچه دار شدن) عملا ذهنیت فرد هم متناسب با شرایط جدید تغییر میکند و اگر همه چیز خوب پیش برود طرف شرایط برآمده را یکی از بهترین شرایط ممکن خواهد دانست (وقتی شما رشته ی تحصیلی تان را انتخاب کردید و به واسطه ی آن صاحب نگاهی خاص شدید، ندرتا پیش می آید که از زاویه ی این نگاه حاصل شده، راهی که این نگاه از آن حاصل شده را نفی کنید).
3- من قویا فکر میکنم بخشی از ترس های ما در زندگی محصول اختلالاتی هستند که به واسطه ی فکر کردن در تن و روان ما حاصل شده اند و خیلی ریشه ی منطقی ندارند.گرچه این را هم باور دارم که برای رفع این اختلالات باید از همان مسیر آمده یکبار دیگر برگردیم(یعنی دوباره فکر کنیم). واگرنه حل زوری و دارویی آن ها، عدم تعادل روحی و جسمی ما را دوچندان میکند و یا چرخه ی اندیشیدن ما را دچار بحران میکند(که البته این دومی به قول غربی ها "بیگ دیل" نیست).
4-برای آدرس دادن مسائل اینچنینی، من یک فرضیه بی در و پیکری دارم با این عنوان: انسان ماشین تولید مثل است و هر عمل دیگر او اگر در این جهت نباشد گزاف و بی معنا است و منجر به حذفش میشود. فی الواقع تمام انسان هایی که به هر دلیل(اعم از اندیشیدن یا دلایل ژنتیکی) نسبت به تولید مثل کم رغبت بوده اند سرشاخه های ضعیفی را تشکیل داده اند(یعنی فرزندان کم رغبت تر تربیت کرده اند) که نهایتا به مرگ و توقف آن سرشاخه منجر شده است. پس آنچه از نژاد بشر باقی مانده صرف و صرف تولید مثل حداکثری است و تنها آن هایی بقا پیدا کرده اند که حداکثر تمایل را داشته اند.و چون ما فرزندان ژنیتیکی و تربیتی این "تولید مثل کننده های حداکثری" هستیم، پس ما نیز "تولید مثل کننده هایی حداکثری" هستیم.* مگر آنکه فرض کنیم در ما جهش ژنتیکی اتفاق افتاده یا در اثر فکر کردن در ما تغییر جسمی-روانی یا منطقی(که چندان من به آن باور ندارم) حاصل شده. اگر چنین هم باشیم، به زودی حذف خواهیم شد.
---
* این استدلال من به لحاظ ریاضی هم چندان بی راه نیست. بنا بر استقراء قوی اگر رابطه ای برای یک عدد طبیعی برقرار باشد(a) و بعد به ازای تمام اعداد طبیعی بزرگتر از آن عدد طبیعی(a) بشود اثبات کرد برقراری برای یکی منجر به برقراری برای بعدی هم میشود، می توان گفت آن رابطه برای تمام اعداد طبیعی بزرگتر از عدد فوق(a) برقرار است.
پس اگر بشود نشان داد نژاد بشر از نقطه ای به بعد فقط به فکر تولید مثل بوده(یا خواهد بود) و آنگاه چون این خواص مورثی به نسل بعد انتقال می یابد، بنا به استقراء می تواند گفت برای همیشه اینگونه باقی می ماند.
و چون عمر بشریت به اندازه ی کافی طولانی هست می توان گفت که آن نقطه قبل از ما وقوع یافته.
5- همین تکامل را احتمالا باید بشود در زبان هم پیگیری کرد. اینگونه که: تمام زبان هایی که به نوعی امکان استدلال منطقی برای تولید مثل کمتر را فراهم میکرده اند به مرور از بین رفته اند. پس با زبان های موجود نباید بشود چنین چیزی را استدلال کرد. (البته این انصافا ادعای بزرگی است. ولی مقدمتا اینگونه فکر میکنم).
6- نتیجه آنکه اگر کسی شک دارد که باید بچه دار شود یا نه، اگر "طبیعی و منطقی" باشد، دیر یا زود قانع خواهد شد که باید بچه دار شود(نتیجه ی 4 و 5).
ادامه مطلب »
0 نظر

طول عمر عاشقی

هلن فیشر، محقق و انسان شناس دانشگاه روتگر نیوجرسی، یکی از سرشناسترین محققین موضوع عشق در سطح جهان است. از او کتابهای متعددی در این مورد به چاپ رسیده، از جمله "آناتومی عشق" ( ۱۹۹۲) و "جنس قوی" ( ۱۹۹۹) که به رل زنان در جامعه می پردازد. کتاب جدید او با عنوان "چرا عاشق می شویم" به موضوع عشق، شکست در عشق، و نقش هورمونها در این مورد می پردازد .

مجله اشپيگل مصاحبه حالبي با اين پرفسور انجام داده :

مجله شپیگل: خانم فیشر، زنان و مردان با ازدواج ، به یکدیگر قول عشق تا هنگام مرگ می دهند. طبق گفته شما ولی معمولا بعد از ۴ سال این قول به جدایی می انجامد؟

فیشر: بله. من به مدارک جمع شده از ۵۸ کشور نگاه کرده ام، در آنها دیده می شود که نیمی از کسانی که از یکدیگر جدا می شوند، این کار را در طول ۴ سال اول دوران ازدواج خود انجام می دهند و بعد از آن به دنبال پارتنر جدید هستند .

شپیگل: این نیاز به عوض کردن پارتنر از کجاست؟

فیشر: در واقع باید سوال شما بر عکس باشد: " چرا ما اصولا به مدت طولانی با هم می مانیم؟ " ۹۷٪ از جانواران پستاندار چنین تیمهای دو نفری درست نمی کنند. چرا پس انسان؟ این مساله ساده که ما یکدیگر را به عنوان پارتنر پیدا کرده و به هم وفادار هستیم، یک حادثه شگفت انگیز است، و دلیلش این جاذبه غریبیست که آنرا عشق می نامیم.

شپیگل: شما در مورد پدیده عشق تحقیق می کنید، اینکار را چگونه انجام می دهید؟

فیشر: ما تعدادی از زنان و مردانی را که در آنها نشانه های عاشق بودن دیده می شود توسط دستگاه MRI معاینه کرده ایم، تا بفهمیم احساس عشق در کدام قسمت مغز جای دارد .

شپیگل: از کجا می دانید که آیا کسی واقعا عاشق است یا نه؟

فیشر: در این مورد کافیست که از او بپرسم در طول روز چه مدت به معشوق خود فکر می کند. معمولا جواب حدود ۹۵ ٪ از وقت روز است، خوب چون عشق همین مسخ شدن خالص است. این تمایل شدید، این جوشش، هسته اصلی عاشق بودن است. عشق بسیار سرسخت و به ندرت قابل کنترل است و بسیار به سختی می توان به آن پایان داد. به نظر من عشق قویترین میل جهان است، بسیار قویتر از میل به سکس. کسی که از رختخواب شریک جنسی خود رانده می شود، دست به قتل او نمی زند، اما تعداد کسانی که شریک خود را به خاطر رد کردن عشق آنها به قتل رسانده اند زیاد است، به خصوص در مردان .

شپیگل: شما نوشته اید از هر سه زن مقتول در آمریکا یکی از آنها از سوی پارتنر سابق خود به قتل رسیده است. اما تعداد مردان مقتول از سوی شریک سابق آنها تنها ۴٪ است. آیا زنان هنگام شکست در عشق بیشتر دست به خودکشی می زنند؟

فیشر: نه، در مورد خودکشی هم تعداد مردان بیشتر است. سه چهارم کسانی که به خاطر سرخوردگی در عشق خودکشی کرده اند، مردان هستند. زنان معمولا رابطه بهتری با خانواده و دوستان خود دارند و در دوران بحرانی از سوی آنها بهتر پشتیبانی می شوند. بر عکس مردان معمولا وابستگی شدید به رابطه با آن یک شخص خاص دارند که این می تواند نتایج خطرناکی داشته باشد. ولی البته در زنان هم خودکشی از روی عشق دیده می شود.. من از افراد تحت معاینه خود سوال کرده ام که آیا حاضرند برای عشق خود بمیرند یا نه. بسیاری از آنان، به خصوص جوانان در گروه سنی حدود ۲۰ سال، به این سوال پاسخ مثبت دادند، فکر می کنم خود من نیز در آن مقطع زندگی همین پاسخ را می دادم .

شپیگل: در بدن افراد عاشق چه اتفاقی می افتد؟

فیشر: ما به افراد مورد آزمایش خود در حالیکه در دستگاه MRI قرار داشتند، یک بار عکس معشوق خود و یک بار یک عکس غریبه نشان دادیم و عکسهای مغزی آنها را در این دو حالت مقایسه کردیم. به نظر می آید که دو ناحیه در مغز که مسئول احساس عشق هستند را شناسایی کرده ایم. از علائم بارز دیگر، بالا رفتن میزان هورمون دوپامین (Dopamin) و نورآدرنالین (Noradrenalin ) و پایین آمدن میزان هورمون سروتونین (Serotonin) در مغز است. انرژی جوشان، تحریکات خوشحال کننده گاهی تا به حد رسیدن به خلسه، عرق کردن زیاد و طپش قلب نتیجه ترشح این سوپ هورمونی است .

شپیگل: هومر (Hommer ) هم به این نتیجه رسیده بود که:" و نیروی عشق در آن درون بود که حتی از عاقلان نیز عقلشان را ربود". این همه دیوانگی چه معنایی می دهد؟

فیشر: خود من هم مدتها تصور می کردم که طبیعت در مورد عشق اغراق کرده است. الان ولی فکر می کنم که عاشق شدن برای این به وجود آمده است که توجه ما (برای تولید مثل) متوجه یک پارتنر باشد و وقت و انرژی تلف نشود .

شپیگل: آیا میل جنسی برای این منظور کافی نبود؟

فیشر: نه، میل جنسی به تنهایی توجه ما را به سوی شریکهای متعددی جلب می کند، عاشق بودن باعث تحریک این میل در رابطه با معشوق می شود. میزان بالای ترشح هورمون دوپامین باعث ترشح شدیدتر هورمون جنسی تستسترون هم می شود.. به همین دلیل است که عشاق میل ترک اطاق خواب را ندارند .

شپیگل: علت این شدت احساسات چیست؟ همانطور که خود در کتابتان نوشته اید، موشهای صحرایی فقط برای چند ثانیه جلب یکدیگر می شوند، فیلها مدت چند روز. حتی در شامپانزه ها نیز دوان عشق کوتاه است. چطور این احساس در ما تا به این حد پیش میرود که حاضر به مرگ برای دیگری هستیم؟

فیشر: من تصور می کنم که راه رفتن بر روی دو پا همه چیز را در ما تغییر داد. تا قبل از اینکه نیاکان ما (که احتمالا شبیه شامپانزه های امروز بوده اند) راه رفتن روی دو پا را بیاموزند، ماده ها فرزندان خود را به پشت حمل می کردند، دستانشان آزاد بود و احتیاج به نرها برای حفاظت و همراهی نداشتند. ولی از حدود ۶ تا ۷ میلیون سال قبل که انسان شروع به راه رفتن به روی دو پا کرد، مشکل آغاز شد: چرا که حالا ماده ها باید فرزندان خود را بغل می گرفتند و من نمی توانم تصور کنم که آنها می توانستند با یک دست فرزندان خود را حمل کنند و با دست دیگر به دنبال آذوقه بگردند و یا از خود دفاع کنند، پس به یک شریک برای بزرگ کردن فرزندان خود احتیاج داشتند.

شپیگل: و مردان؟

فیشر: برای آنها هم تمرکز به روی یک شریک نفع داشته است. به عهده گرفتن وظیفه محافظت از چند شریک برای آنها هم کار سختی بوده است. بچه هایی که از سوی یک جفت محافظت می شده اند، شانس بهتری برای زنده ماندن پیدا می کردند و از همانجا ارتباطهای سلولهای عصبی برای ایجاد حس عاشق بودن شکل گرفته است.

شپیگل: مدت زمان عاشقی چقدر است؟

فیشر: طبق تحقیقات ما بین ۱۸ ماه تا سه سال. البته این مدت زمان می تواند طولانی تر هم بشود اگر در برابر رابطه عشقی موانعی وجود داشته باشند، مثلا اگر دو نفر در دو کشور مختلف زندگی کنند یا یکی از آنها متاهل باشد. این نیز از خصوصیات سیستم ترشحی دوپامین است: اگر مغز "پاداشی" دریافت نکند، این سیستم خیلی فعالتر میشود...

شپیگل: ...و با ترشح بیشتر قابلیت رنجبری را بالا می برد .

فیشر: بله. البته کار این سیستم به هیچ وجه همیشگی نیست. اگر خوش شانس باشیم، این حس عاشقی تبدیل به دوست داشتن می شود. در آن صورت هورمونهای دیگری کارگردانی را به عهده می گیرند: اوکسیتوسین (Oxytocin) و واسوپرسین (Vasopressin) که باعث حس نزدیکی و رابطه نزدیک هستند و ترشح هورمونهای دوپامین و تستسترون را کم می کنند. و این خوب هم هست. کسی که صاحب فرزندی می شود، نمی تواند تمام شب در اطاق خواب به دنبال معشوق بدود!

شپیگل: ولی برای بسیاری از زوجها دقیقا همین از دست رفتن رابطه جنسی یک مشکل بزرگ است.

فیشر: برای همین توصیه من برای رابطه های دراز مدت این است که از داشتن مرتب سکس خود داری نکنند. ما جانوری هستیم که برای این ساخته شده ایم که مرتب با هم آمیزش داشته باشیم. انسانهایی که به صورت قبیله ای زندگی می کنند، اکثرا روزانه با یکدیگر رابطه جنسی دارند. ترشح هورمون تستسترون، باعث بالا رفتن هورمون دوپامین هم می شود که به برقراری رابطه کمک می کند . ولی البته من زوجهایی را می شناسم که بدون این ارتباط نزدیک جنسی هم با یکدیگر زندگی می کنند.. کیفیت داشتن ارتباط نزدیک کمی دست کم گرفته می شود. ما به دنبال عشق رمانتیک هستیم، که میلی ساده و یک جور دیوانگی کور است. احساس رابطه نزدیک ولی یک حس بسیار رنگارنگ مانند نقشهای یک قالی شرقی است، که پر از احترام، طنز و خاطرات مشترک است .

شپیگل: و با وجود همه اینها این سیستم می تواند خیلی آسان از هم بپاشد.

فیشر: درست است و قابل توضیح هم هست: این در طبیعت انسان است که تا زمانی با شریک خود همراه باشد که فرزند آنها از آب و گل در آمده باشد. زنهای قبیله ای در جنوب آفریقا هر چهار سال یک بار بچه دار می شوند و هر بار از مردی دیگر. در جامعه مدرن این مساله به شکل بالاتر رفتن میزان طلاق به خصوص در دوران ۴ سال اول شکل پیدا می کند. به نظر می آید طبیعت انسان برای این ساخته شده است که با شریک خود فرزندی داشته باشد، و بعد از مدتی برود. و من فکر می کنم زندگی ما کم کم به زندگی نیاکانمان شبیه تر می شود.

شپیگل: چرا؟

فیشر: در دوران زندگی قبیله ای، زنان ۸۰٪ آذوقه را تامین می کردند. به این ترتیب آنها قدرت "اقتصادی" داشتند و به همین خاطر وابسته نبودند. امروزه همسر یک رئیس بانک به عنوان مثال، که از خود تحصیلات یا در آمدی ندارد، همسرش را ترک نمی کند چون از نظر اقتصادی قادر به این کار نیست. ولی در بسیاری از جوامع دنیا این موقعیت تغییر می کند، زنان بیشتر صاحب استقلال اقتصادی می شوند و بیشتر توانایی آنرا پیدا می کنند که به رابطه های ناخواسته پایان دهند ...

شپیگل: یا بیشتر رابطه های موازی داشته باشند ؟(توضیح خودم: منظور من از رابطه های موازی، همون چیزیه که بهش خیانت در رابطه میگیم. من از این کلمه به خاطر بار اخلاقیش استفاده نمی کنم )

فیشر: نه، نه الزاما. جالب اینجاست که امروزه نسبت به گذشته کمتر رابطه های موازی دیده می شود ، یکی به خاطر اینکه این امکان بیشتر هست که نوجوانان و جوانان تجربه های متعدد خود را داشته باشند، و یکی دیگر به این دلیل که رابطه ها امروزی هم کوتاه تر شده اند.

شپیگل: آیا این جریان در آینده ادامه پیدا می کند؟ آیا آمار طلاق بالاتر نیز می رود؟

فیشر: بله، در این مورد شک ندارم. و البته شکلهای جدید با هم زندگی کردن به وجود خواهد آمد. به عنوان مثال یک نوع ازدواجهایی که بعد از مدت زمان خاصی خود به خود لغو می شوند. در آنصورت دو طرف تلاش بیشتری برای حفظ ارتباط خود خواهند کرد. البته انسانها در آینده نیز همچنان ازدواج خواهند کرد-حتی دوباره و سه باره . این به معنای پیروزی امید بر تجربه است. ما همچنان تلاش خود را خواهیم کرد-تقصیر به گردن سیستم عصبی و هورمونی ماست !

شپیگل: آیا ما واقعا اینقدر در برابر عشق بی اراده هستیم؟ تا چه حد آزادی انتخاب پارتنر خود را داریم؟

فیشر: ما حداقل این توانایی را داریم که از عاشق شدن خود جلو گیری کنیم. تصور کنید شما تازه صاحب فرزندی شده اید، همسر خود را دوست دارید و در عین حال شخصی را در محل کار خود بسیار جذاب می یابید. شما قادر هستید به خود بگویید:"نه،من خوشبخت هستم، این شخص نیز متاهل است، رابطه ما، موفق نخواهد بود". چنین صرف نظر کردنی مشکل، ولی ممکن است. صرف نظر کردن از سکس خیلی ساده تر هم هست. من فکر می کنم ما مرتب با کسانی برخورد می کنیم که مایل هستیم با آنها رابطه جنسی داشته باشیم، و در آخر تنها دست آنها را می فشاریم.

شپیگل: آیا عشق و دوست داشتن و دوست بودن در کنار هم ممکن است؟

فیشر: قاعدتا بله. قسمتها مختلف مغز که مسئول احساس عشق، رابطه ، دوستی و هوس هستند، می توانند موازی هم کار کنند. ما حتی قادریم با کسی زندگی کنیم و در عین حال عاشق شخص دیگری شویم. این توانایی از نظر تئوری تکامل هم قابل توضیح است، چرا که این کار یک استراتژی دوبرابر به حساب می آید: در یک سو رابطه دراز مدت که باعث ثبات اجتماعی می شود، از سوی دیگر پارتنر جدیدی که امکان انتقال ژنها به نسل بعدی را بیشتر می کند. واقعیت این است که حتی در رابطه های موفق نیز ، ما شبها در تخت خوابیده ایم و از خود سوال می کنیم که آیا نمی توانستیم انتخاب بهتری داشته باشیم. این یک نیروی تخریب کننده مغز ماست...

شپیگل: و وقتی این نیروی تخریب کننده زمانی باعث جدایی شود، درد آن جدایی تقریبا به همان شدت شادابی زمان عاشق بودن است. آیا این اشخاص را هم تحت نظر داشته اید؟ در مورد آنها چه مشاهداتی داشتید؟

فیشر: در این اشخاص دو حس به شدید ترین شکل خود دیده میشود: خشم و ناامیدی. این دو احساس در دو فاز مختلف به سراغ فرد می آید: بعد از جدایی ابتدا زمان خشم یا اعتراض است، شخص سعی می کند پارتنر خود را دوباره به دست بیاورد. سیستم ترشحی دوپامین ، بسیار فعال میشود ،چون مغز باز هم "پاداشی" دریافت نمی کند. انرژیی که در این زمان صرف می شود بسیار زیاد است. دوباره پارتنر سابق محور همه چیز می شود و حس عشق باز هم قویتر می گردد که حتی ممکن است تبدیل به حس نفرت هم بشود.

شپیگل: ...حس نفرت برای به دست آوردن دوباره پارتنر کمی عجیب به نظر می آید .

فیشر: این آخرین تلاش است. هر چه باشد، اینجا یک نفر دارد بر سر آینده ژنهای خود مبارزه می کند! و در واقع گاهی این روش کارساز نیز هست. گاهی دو نفر دوباره به سوی هم برمی گردند وقتی یکی از آنها دیگری را تحت فشار سخت احساسی، مثلا تهدید به خودکشی قرار می دهد.

شپیگل: ولی سوال این است که ارتباطی که با این روش دوباره بر قرار شود تا کی ادامه پیدا کند.

فیشر: درست است. ولی خشم و نفرت می تواند کمکی هم باشد برای اینکه شخص خود را راحتتر از پارتنر خود جدا کرده و به دنبال پارنتر جدید باشد. البته قبل از آن فاز افسردگی شدید سر می رسد. تمام دنیا خاکستری می شود، کسی زنگ نمی زند. و شخص دچار دپرسیون می شود.

شپیگل: چرا طبیعت جدایی را برای ما اینقدر مشکل کرده است؟ آیا بهتر نبود که خیلی راحتتر با نیرو و انرژی دوباره به زندگی بر می گشتیم؟

فیشر: من فکر می کنم که این افسردگی هم فایده های خودش را دارد. کسی که ترک می شود، احتیاج به کمک دارد، چرا که همیاری پارتنر او یکباره از بین رفته است. مسلما کسی که با لبان خندان به سوی دوستان برای کمک خواستن می رود، زیاد قابل باور نیست. افسردگی یک نشانه خیلی خوب برای اطرافیان است که یک مشکل بزرگ این وسط وجود دارد. در ضمن، یک افسردگی خفیف در این موقعیت می تواند کمک کند که شخص خود و اطراف خود را واقعی تر ببیند.

شپیگل: آیا راههایی وجود دارد که ما عشق از دست رفته خود را راحتتر فراموش کنیم؟

فیشر: بزرگترین توصیه من این است که هر چیزی که ما را به یاد او می اندازد ، از بین ببریم و یا از زندگی خود دور کنیم. نامه ها، عکسها، کارتها ، و البته که هرگز به او تلفن نکنیم ...

شپیگل: پس عشق مانند یک ماده مخدر است؟

فیشر: دقیقا، پس برای ترک اعتیاد باید از آن دوری کرد. نشانه های ترک اعتیاد عشق خیلی شبیه به ترک کوکائین است: خواهش بسیار شدید، مالیخولیا، خستگی، از دست دادن تعادل روحی. البته تفاوتهایی هم وجود دارد. کسی که به کوکائین معتاد است، هر روز همان خواهش روز قبل را احساس می کند، در حالیکه کسی که به عشق خود رسیده باشد، اکثرا بعد از مدتی این خواهش را ندارد که هر روز پارتنر خود را ببیند.

شپیگل: شما برای این مشکل تجویز قرص را نیز پیشنهاد می کنید .

فیشر: وقتی برای مقابله با افسردگی از دارو استفاده می شود، چرا برای مقابله با درد عشق از این روش استفاده نشود؟ البته با اینکار قادر نخواهید بود یک رابطه را نجات دهید، ولی می شود با اینکار مثلا جلوی خودکشی از سر عشق را گرفت. البته من اخطار می دهم که از این داروها به مدت زمان طولانی استفاده نشود، این داروها ترشح دوپامین و سروتونین در مغز را کم می کنند، و این در دراز مدت می تواند باعث شود که شخص میل به پیدا کردن رابطه( جدید) و میل به ارتباط جنسی را از دست بدهد .

شپیگل: برای استفاده از دارو تا کجا می توان پیش رفت؟ مثلا می توان برای کسانی که به دنبال عشق از دست رفته خود تا حد مزاحمت پیش می روند (به اصطلاح: استاکر Stalker ) درمان با قرص را تجویز کرد؟

فیشر: چرا که نه؟ اینکه مواد شیمیایی چقدر رفتار ما را تغییر می دهند را هر کسی که یک آبجو هم خورده باشد ، می داند. البته نباید فراموش کرد که در مورد استاکر ها، اختلالات رفتاری دیگر نیز به مساله اضافه می شود.. من فکر می کنم که هر کسی دلش می خواهد به دنبال عشق از دست رفته اش برود، ولی اینکار را نمی کند چون یاد گرفته است که نباید این کار را بکند. ولی استاکرها قادر به کنترل این کشش خود نیستند.

شپیگل: داروهایی که میل جنسی را تشدید می کنند ، مدتهاست که ساخته شده اند. آیا زمانی علم قادر به ساختن ماده ای برای ایجاد عشقو برقراری یا تشدید آن خواهد بود؟

فیشر: فرمهای مخصوصی از LSD باعث میشود که شخص راحتتر عاشق شود. اما در کل من احتمال نمی دهم که چنین دارویی در آینده واقعا ساخته شود. باید پارامترهای مختلفی کنار هم جمع شوند که شخصی عاشق شود: زمان مناسب و تحریکات حسی مختلفی که پاسخ دادن به آنها از دوران کودکی ما شکل گرفته است. البته من فکر می کنم ماده ای ساخته خواهد شد که میزان ترشح دوپامین و نورآدرنالین را در مغز افزایش دهد و با اینکار آمادگی مغز را برای عاشق شدن بالا ببرد .

شپیگل: آیا ممکن است این آماده سازی مغز بدون دارو نیز انجام گیرد؟

فیشر: بله ، البته. من به تمام جوانانی که دلشان می خواهد عاشق شوند توصیه می کنم: بروید به بیرون، به سوی دنیای بیرون بروید، به دیگران نشان دهید که دنبال عشق هستید، و بازی عشق را بازی کنید. آماده سازی مغز، بر پایه به تحرک در آوردن سیستم ترشحی دوپامین است، وقتی کسی را پیدا می کنید که فکر می کنید می تواند پارتنر شما باشد، بهتر است با او کارهای جدید، مهیج و حتی خطرناک انجام دهید. نزدیکی نیز میزان ترشح دوپامین و تستسترون را بالا می برد، برای همین من همیشه به دانشجویان خود می گویم با کسی به رختخواب نروید که از او خوشتان نمی آید،چون ممکن است عاشقش بشوید!

شپیگل: آیا حقه های دیگری برای ایجاد عشق به ذهنتان می رسد؟

فیشر: همانطور که Baudelaire گفته است:"ما زنان را هر چه غریبه تر باشند، بیشتر دوست داریم" ، من به زنان توصیه می کنم که کمی مرموز باقی بمانند. و کلا این راه موثری است که علاقه های طرف مقابل را پیشبینی و ارضا کنیم. همانطور که مردان در هیچ زمان دیگری به اندازه چند هفته اول عاشق بودن خود میل به صحبت کردن ندارند، یا زنان هیچ زمان دیگری به اندازه آن زمان با شریک خود فوتبال تماشا نمی کنند!...البته کارسیستم مغزی مردان در این دوران هم با زنان متفاوت است، در مردان قسمتهایی از مغز که مربوط به تحریکات بینایی می شوند بیشتر فعال است .

شپیگل: و این تعجب آور نیست، درست است؟

فیشر: درست است. ولی پیش ضمینه تکامل در این مورد جالب است. مردان به زنانی نگاه می کنند که قابلیت زایش داشته باشند (توضیح خودم: در واقع زنان زیبا!) ، و زنان برای اینکه بدانند آیا پارنتر آنها می تواند از پس نگهداری از بچه ها خوب بر بیاید، سعی در شناختن شخصیت او دارند. اینکار به مراتب مشکل تر است و پیش از همه احتیاج به داشتن حافظه ای قوی دارد. برای همین زنان مرتب با دوستان خود از این صحبت می کنند که طرف مقابل چه گفته است، چه رفتاری داشته است و چکار کرده است. در زنان آن قسمت از مغز که مربوط به حفظ خاطرات است بیشتر فعال می شود .

شپیگل: اما خاطرات به تنهایی آتش عشق را روشن نگه نمی دارند.

فیشر: نه، در دراز مدت احتیاج به کار کردن دائمی روی رابطه هست .

شپیگل: توصیه شما در این مورد چیست؟

فیشر: در اصل الان باید می گفتم سالی یک بار از پارتنر خود جدا شوید، رابطه های دیگری را تجربه کنید و بعد سعی کنید دوباره از اول شروع کنید!

شپیگل: این را جدی نمی گویید !

فیشر: البته که نه. مسلم است که کسی نمی خواهد واقعا اینطور زندگی کند. ولی توصیه من اینست که از اول انتخاب درست انجام دهید، شخصی را انتخاب کنید که برایتان در دراز مدت جالب باشد، به نوع خاص خودش. به طرف پارتنر خود بروید، با او صحبت کنید و به حرفهایش گوش دهید، از او سوال کنید، سعی کنید جذاب باقی بمانید و احتیاجات خود را بیان کنید. البته که با وجود همه اینها تضمینی وجود ندارد. چرا که متاسفانه واقعیت اینست: ما برای این در دنیا نیستیم که خوشبخت باشیم، ما در این دنیا هستیم که تولید مثل کنیم .

شپیگل: از شما برای این مصاحبه متشکرم .

از مجله شپیگل، شماره ۹، فوریه ۲۰۰۵

http://www.spiegel.de/spiegel/print/d-39523493.html

http://yaharashha.blogfa.com/post-706.aspx

ادامه مطلب »
4 نظر

هیچ چیز

تنم یخ میزند از مفاهیمی مثل ازدواج، بچه، زندگی جدی، خانواده، وظیفه ی همسری... حس میکنم همه دروغ میگویند و چون باتلاقی است که در آن فرو رفته اند، سعی میکنند خوب نشانش بدهند. قسم میخورم که تنم می لرزد، بی استعاره، بی اغراق...




با دیدن این دو عکس (نسبتا بی ربط به این موضوع) حس کردم ازدواج آخر دنیا است. بعد از ازدواج فقط باید منتظر مرگ بود: تولد، ازدواج، مرگ.
--
حالا حس میکنم آزادم. می توانم برگردم ایران و یک راست بروم زندان. فقط یک تلفن به مادرم میزنم که بداند سالمم. بعد در زندان احتمالا یک زندگی جدید را تجربه میکنم. از زندان که بیرون آمدم میروم حوزه، دانشگاه، یا هرجایی که حاضر باشد پول کمی بدهد(مثل همین مالزی) که زندگی کنم و کتابم را هم بخوانم؛ اینترنت هم داشته باشم. حالا می توانم اپلای کنم برای هلند، استرالیا، کانادا، آمریکا که بروم فلسفه بخوانم، اقتصاد بخوانم، یا همین چیزی که حالا با آن درگیرم.
می توانم برگردم رشت. بروم دامداری پدرم. صبح آنجا کار کنم. شب بروم پیش بهنام که با هم ساز بزنیم، فلسفه بخوانیم یا ادبیات یا هرچی... می توانم برگردم تهران. غروب ها هوای شهرک خوب است. بعضی وقت ها برویم استخر. بعد هم چه میدانم، برنامه نویسی کنم زندگی بگذرد. ریاضی درس میدهم. شبکه می بندم، ترجمه میکنم... با صادق حرف میزنیم، کتاب می خوانیم، به عالم و آدم می خندیم و فحش میدهیم یا هرچی...
--
این روزها حس میکنم تمامی ندارم. پول دار نمی شوم، اما انگار مرگ هم ندارم. غصه ام فقط آن  مهربانی است که روزی به من دل بسته بود و من رهایش کردم برود... وقتی آمد حس کردم با او هم می توان همینقدر آزاد بال زد و زندگی کرد، بس که آزاد بود و بال میزد. اما هزار اتفاق افتاد که خیالم پر شد...
اولین بار در مید-ولی بود که تنم یخ کرد. گفتم این را دوست داری برایت بخرم. گفت:نه گرونه. بعد چند قدم که آمدیم گفت: البته لیلا میگه به مردها نباید گفت گرونه! پررو میشن. تا چند ساعت با خودم ور میرفتم: مردها؟ گرونه؟ پرو میشن؟ مردها؟ پرو؟ گرونه؟ لیلا میگه؟ پرو میشن؟ کمی غر زدم که این چه حرفی است و بعد دوباره بی خیال...
یکبار گفتم: کار اینگلیس داره درست میشه. بریم اونجا، من درس میخونم، تو هم کار میکنی. اگر شد برای تو هم بورس میگیریم که کار نکنی. گفت: من کار کنم؟ پس مرد چکاره است؟ باز تا چند روز گیج میزدم: پس مرد چیکاره است؟ پس مرد چیکاره است؟ پس مرد چیکاره است؟ باز هم غر زدم. اما بیخیال نشدم... پر از خیال ماندم.
بعد هم که محمد رفت زندان. من هم رفتم بیست و دو بهمن سبز. گفت: "تو هم برگردی تو رو میگیرن؟". هنوز محمد نیامده بود که بگوید چه ها پرسیده اند و چه ها گفته است. و من نمی دانستم، مسلما من را هم میگیرند... گفتم: شاید. معلوم نیست. گفت: من که نمی توانم پله های زندان را بیایم بالا و پایین، از این آدم و آن آدم حرف بخورم... دیدم راست می گوید. و باز و باز پر شدم از خیال ...
چند روز بعد گفتم: ...
چند روز بعد گفت:...
آنقدر این حرف ها زیاد شد که حس کردم دارم خفه میشوم. گفتم: برووو. گفتم: من خودم را متهم به بی لیاقتی میکنم. من خودم را محکوم میکنم. من مردانی را که اینقدر بیچاره و ایثارگرند ستایش میکنم. اما تو برو...
--
مهربان بود. تمام مهربانی اش از دستم رفت. کودک بود، تمامی کودکی اش را باختم. زیبا هم بود. همه چیز را باختم...
--
من عمری است که از زندان هراسانم و این هراس از زندان باز می داردم از تن زدن به آب. تنم یخ می کند. حس میکنم همه دروغ میگویند و چون باتلاقی است که در آن فرو رفته اند، سعی میکنند خوب نشانش بدهند. نه حس نمی کنم، مطمئنم که همه دروغ می گویند. قسم میخورم که تنم می لرزد، بی استعاره، بی اغراق... به هر زوج جوانی که میرسم، سوال میکنم: خوشبختید. و بعد وقتی می گویند: آره، در دلم میگویم: آره!
---

ادامه مطلب »
1 نظر

باران خوب است. باران رحمت خداست

به مناسبت رشتی بودن، باران را دوست دارم. حتی اگر مثل امروز کلی خرابکاری کند. رفته بودیم با مجتبی مرکز شهر. صبح آفتاب بود تا کمر. برگشت اما یکدفعه شروع کرد. مثل دختری که یکدفعه اخمش میرود توی هم و تو منتظری هر لحظه بغضش بترکد و سر تو خراب شود، این باران کی ال لوس و دم دمی مزاج است.

پاسپورتم توی جیبم بود. رفته بودم آزمایش خون و چک آپ کامل برای بیمه ی دانشگاه. باید پاسپورت هم می بردم. تمام نگرانی ام این بود که مبادا پاسپرت خیس شود یا رنگ هایش در هم برود زیر باران. خوشبختانه یا بدبختانه چیزی نشد. راستش این است که از اعتبار پاسپورتم دو سال باقی مانده. اما حالا که می خواهم برای ویزای کار اقدام کنم ویزا سه ساله است. اگر پاسپورت کمتر اعتبار داشته باشد، ویزا هم به همان نسبت کوتاه تر میشود. لذا، بدم نمی آمد که پاسپورت یکم خراب شود که به بهانه ای بروم سفارت و پاسپورت نو بگیرم. آخر برای دانشجو ها تقریبا مجانی تمام میشود(گرچه برای دیگران چیزی حدود صد و بیست هزار تومان آب میخورد). خلاصه نشد. آها. یک دلیل دیگر هم داشتم. صفحه ی آخر پاسپورت مهر سیاه رنگ سفارت اینگلیس مبنی بر مردود شدن ویزا آکادمیکم خورده. نگرانم که هرجا بخواهم اقدام کنم، حالا باید سه صفحه توضیح بدهم که بابا مشکل امنیتی نداشتم. گفتند پول نداری. معلوم نیست دقیقا چکاره ای... دانشجویی؟ کارمند دانشگاهی؟ حسابت چرا مثل مغز و دلت خالی است و قس علی هذه... حالا که نشد.
وسط راه دیدم اوضاع خیط است، متور را گذاشتم زیر یک ایستگاه اتوبوس و رفتم داخل یک رستوران هندی، به قول مالایی ها مامک رستوران. جای دوستان خالی یک لیوان آیس لمون تی زدیم و یک اراجیفی هم از طریق موبایل در وصف اوضاع بارانی خودمان در آن لحظه در فیس بوک نوشتیم. راستی دیدم که که برق زد به ساختمان کی ال سی سی. چند بار هم به یک ساختمان کناری زد. فیلم های مشابه اش را می توانید در یو توب ببینید. سرچ کنید:
Lightning + KLCC
میدانم سرچ نمی کنید. بفرمائید این هم لینک:

http://www.youtube.com/watch?v=bulqmRWHaf8&feature=related
(از پنجره دیدم الان باران بند آمده. ولی دخترک هنوز بغض دارد بی پدر... هوا را می گویم بابا. دخترک کجا بود بی ظرفیت ها؟)
در راه، سوار متور، تقریبا قطعا به این نتیجه رسیدم که انسان در زندگی هیچ هدفی ندارد جز تولید مثل. نه! همان حرف قدیمی نه! این بار به این نتیجه رسیدم، این تنها هدف زندگی است. دوستان محترم عصبانی نشوید! خواهران و برادران گرامی... بیشتر در این مورد خواهم نوشت...

فعلا بروم سراغ کارم. این حرف ها برای فاطی تمبون نمی شود. پاسپورت هم که خیس نشد. ببینم چه خاکی باید بر سرم بریزم با امتحان آی التس که به زودی دارم و این قرارداد شرکت. بی پدر صاب شرکت در یکی از بندهای قرارداد برداشته نوشته:

Non Compete: If you choose to leave the company, either through resignation or termination, you would not work or engage in business activities that compete with the principal business of ePulze for 1 (one) year.

یعنی:
نفی رقابت: اگر شما انتخاب کنی که شرکت رو ترک کنی، چه از طریق استعفا یا پایان دادن به قرارداد، شما نمی توانی در بیزینس دیگری که با اساس بیزینس شرکت ما رقابت میکند، همکاری یا همراهی کنی.

اوهو... زکی... هزار سال. تو غلط کردی با قوانین مالزی... از بابام پول میگیرم برای تو کار نمی کنم...
نه، حالا کوتاه بیا دیگه. چقدر از بابا پول بگیرم آخه؟ این چیه آخه آوردی توی قرارداد؟ یکم شلش کن رفیق...

برای هلند اقدام کردم. چهار پنج تا پوزیشن بود در موسسه ی ماکس پلانک. اگر بگیرد، هم بابا از شر من خلاص می شود، هم من از شر این مالزی و شرکت های مالزی و بارانش... نه. باران را دوست دارم. باران رحمت خداست.
ادامه مطلب »