»
سازگارا
برنامه ی چهاردهم
برنامه ی سیزدهم
برنامه ی دوازدهم(قسمت اول-قسمت دوم)
برنامه ی یازدهم
برنامه ی دهم(پیروزی 1)
برنامه نهم
برنامه هشتم
برنامه ی هفتم
برنامه ی ششم
برنامه ی پنجم برنامه ی چهارم
برنامه ی سوم
برنامه ی دوم(قسمت اول-قسمت دوم)
»
شليك نكنيد

شليك نكنيد آقايان
گلوله هاى شما مى مانند در هوا
روزى به سوى شما مى آيند.
اين سرپناه عمومى است كه گلوله هاى شما مى درند
هيچ اعتمادى
به سقف ترك خورده ى آسمان نيست.
شليك نكنيد آقايان
هيچ كس نمى خواهد كه بميرد
از دست شما مى گريزيم
و پاى درخت ها كنار خيابان ها پنهان مى شويم
مانند هزاران امضا
پاى اعلاميه ها
كه نمى شود كارى كرد.
شليك نكنيد آقايان
گلوله دهان را مى بندد
هزار درِ ديگر باز مى كند.
(محمد شمس لنگرودی)

»
فتوای بسیار مهم آیت الله منتظری
پس از سلام و تحيّت و تبريك متقابل. پاسخ تفصيلى سؤالات جنابعالى فرصت بيشترى مىطلبد، ولى اجمالاً به پاسخهايى اشارهمىشود:
ج 1 - از بين رفتن هريك از شرايط مذكور در سؤال كه شرعاً و عقلاً در صحت و مشروعيت اصل توليت و تصدى امور عامهجامعه دخيل است خود به خود و بدون حاجت به عزل، موجب سقوط قهرى ولايت و تصدى امر اجتماعى و عدم نفوذ احكامصادره از سوى آن متولى و متصدى مىگردد، و اما شرايطى غير از آن شرايط كه شرعاً و عقلاً در صحت و مشروعيت اصل توليت وتصدى آن امور معتبر نيست ولى طرفين يعنى متولى و متصدى و مردمى كه او متولى و متصدى كار آنها گرديده بر آن ميثاق بسته وتعهد نمودهاند تخلف از اينگونه شرايط موجب خيار تخلف شرط شده و مردم مىتوانند متصدى و متولّى را بهواسطه تخلف از شرطاز منصبش عزل نمايند. ولى سقوط عدالت، امانتدارى يا برخوردارى از رأى اكثريت و تأييد مستمر از ناحيه آنان كه از شروطمشروعيت توليت و زمامدارى است موجب مىشود كه پس از سقوط آنها، اصولى مانند حمل بر صحت و اصالت برائت دربارهكارهاى متصدى در امور جامعه كه فاقد شرط گرديده جارى نشود، بلكه وى بايد براى اثبات عدم تخلف از شرع و قانون و احقاقحقوق مردم و بقاء بيعت اكثريت مردم با او، بيّنهاى معتبر و دليلى معقول براى مردم بياورد و آنان را راضى كند. و در موارد اختلافدر پيشگاه داورى آزاد، عادل و بىطرف و كاملاً مستقل از حاكميت ادعاى خود را به اثبات رساند. و داورى هر نهادى كه زير نفوذ ياوابسته به او باشد شرعاً و عقلاً حجت نمىباشد.
سؤال 2 - وظيفه شرعى مردم در قبال چنين متصديانى - كه عليرغم امربهمعروف و نهىازمنكر مكرّر ناصحان و مشفقان براعمال خلاف شرع خود اصرار دارند - چيست؟
ج 2 - همانگونه كه گفته شد متصديانى كه شرعاً و عقلاً توليت و تصدى امر اجتماعى را از دست دادهاند خود به خود از مقام خودمعزولند و تصدى آنان هيچگونه مشروعيتى ندارد و چنانچه به زور يا فريب و تقلب بر آن منصب بمانند مردم بايد عدم مشروعيت ومقبوليت آنها را در نزد خود و بركنارى آنان از آن منصب را با رعايت مراتب امربهمعروف و نهىازمنكر و حفظ ترتيب < الاسهلفالاسهل والانفع فالانفع > و انتخاب مفيدترين و كم هزينهترين راه ممكن ابراز داشته و بخواهند.بديهى است كه اين وظيفهاى همگانىمىباشد كه هر كس را اعم از خواص و عوام جامعه به اندازه آگاهى و توانايى كه دارد فرامىخواند و كسى نمىتواند به بهانهاى ازعمل به آن شانه خالى كند و خواص جامعه كه از همه به شرع و قانون آگاهتر و تواناترند و از نفوذ كلمه و اعتبار بيشترى برخوردارندمسئوليتى خطيرتر دارند و بايد با اتحاد و همفكرى و ايجاد احزاب و تشكيلات و تجمعات خصوصى و عمومى به ديگراناطلاعرسانى كرده و راه چاره را به آنها بنمايانند. مولى اميرالمؤمنين(ع) در وصيّت آخرشان فرمودند: < لا تتركوا الامر بالمعروفوالنهى عن المنكر فيولّى عليكم شراركم ثم تدعون فلا يستجاب لكم > ( نهجالبلاغه نامه 47) حاكميّت و تسلط اشرار نتيجه طبيعى تركامربهمعروف و نهىاز منكر است، زيرا آنان از فرصتها سوء استفاده مىكنند.
سؤال 3 - آيا ارتكاب معاصى كبيره ذيل و اصرار بر آنها به سلب < ملكه عدالت > و تحقق < ملكه جور > منجر مىشود يا خير؟
الف - آمريّت و تسبيب در قتل نفوس محترمه.
ب - آمريّت و تسبيب اقوى از مباشرت در ارعاب و اخافه مسلحانه و ضرب و جرح مردم بيگناه در شوارع.
ج - ممانعت قهرآمز از اقامه فريضه امربهمعروف و نهىازمنكر و نصيحت به ائمه مسلمين از طريق انسداد كليه مجارىعقلانى و مشروع اعتراض مسالمتآميز.
د - سلب آزادى و حبس آمران بالمعروف و ناهيان عنالمنكر و ناصحان و اعمال فشار براى گرفتن اقرار بر امور خلافواقع از آنها.
ه - ممانعت از اطلاعرسانى و سانسور اخبار كه مقدمه واجب انجام فريضه امربهمعروف و نهىازمنكر و نصيحت به ائمهمسلمين است.
و - افترا به معترضان خواهان اجراى عدالت مبنى بر اينكه < هر كه با متصديان امور مخالف است مزدور اجنبى و جاسوسخارجى است>
ز - كذب و شهادت دروغ و گزارشهاى خلاف واقع در امور مرتبط با حقالناس.
ح خيانت در امانت ملى.
ط - استبداد به رأى و بى اعتناى به نصيحت ناصحان و تذكر عالمان.
ى - ممانعت از تصرّف مالكان شرعى در مِلك مُشاع سرنوشت ملى.
ك - وهن اسلام و شَين مذهب از طريق ارائه چهرهاى بسيار خشن، غيرمعقول، متجاوز، خرافى و استبدادى از اسلام و تشيّعدر جهان.
ج 3 - ارتكاب همه معاصى نامبرده يا اصرار بر برخى از آنها از بارزترين و گوياترين شواهد فقدان ملكه عدالت و از مصاديقآشكار ظلم و بىعدالتى است. بهراستى اگر اينگونه معاصى موجب فسق و خروج آشكار از عدالت در نگاه عموم نباشد پس چهمعصيتى است كه انجام آن گواه ستم و بىعدالتى در انظار همگان است؟! و روشن است كه هرگونه معصيتى بهويژه چنان معاصىنامبرده در صورتى كه در قالب دين، عدالت، قانون انجام گيرد مفسدهاى افزون دارد و بيشتر موجب خروج از عدالت شده و داراىمجازات دنيوى و اخروى شديدترى خواهد بود، زيرا اينگونه ارتكاب معصيت علاوه بر مفسده خود معصيت مفسده فريبكارى ومفسده تخريب چهره دين، عدالت و قانون را نيز دربر دارد.
و در مواردى كه كارهايى به نظر متصديان حاكميت، عادلانه و مشروع و به نظر عده زيادى از مردم، نامشروع و مصداق فسق وظلم و تضييع حقوق مىباشد، بايد نظر و قضاوت داوران عادل و بىطرف و مرضىّالطرفين ملاك قرار گيرد.
سؤال 4 - آيا تمسك به جملاتى از قبيل < حفظ نظام از اوجب واجبات است > مجوّز تجاوز به حقوق مشروع مردم و زيرپانهادن بسيارى از ضوابط اخلاقى و محكمات شرعى از قبيل صداقت و امانتدارى است؟ آيا به بهانه حفظ < مصلحت نظام > مىتوان از اجراى اصل اصيل < عدالت > - كه صفت مميّز فقه سياسى تشيّع در طول تاريخ بوده است - صرفنظر كرد؟ اگر برخىمتصديان، مصلحت نظام را با مصلحت شخصى خود اشتباه گرفته باشند و بر تشخيص خطاى خود اصرار كنند، وظيفه شرعىمؤمنان چيست؟
ج 4 - حفظ نظام به خودى خود نه موضوعيت دارد و نه وجوب آن وجوب نفسى مىباشد؛ بهويژه اگر مقصود از »نظام« شخصباشد. نظامى كه گفته مىشود: »حفظ آن از اوجب واجبات است« نظامى است كه طريق و مقدمه و بر پا كننده عدل و اجراء فرائضشرعى و مقبولات عقلى باشد و وجوب حفظ آن هم تنها وجوب مقدمى خواهد بود. بنابراين با توجه به اين نكته، تمسك به جمله»حفظ نظام از اوجب واجبات است« به هدف توجيه و صحهگذارى بر امور متصديان و كارگزاران و عدالتنمايى كار آنان براىديگران در حقيقت تمسك به عام در شبهه مصداقيه و ميان دعوا نرخ تعيين كردن و تنها به قاضى رفتن است؛ كه اگر چنين تمسكى ازروى ناآگاهى باشد بايد طبق مراتب امربهمعروف و نهىازمنكر با آن معامله نمود. از طرف ديگر بديهى است كه با كارهاى ظالمانه وخلاف اسلام نمىتوان نظام اسلامى را حفظ يا تقويت نمود، زيرا اصل نياز به نظام براى اجراى عدالت و حفظ حقوق، و در يك كلمهاجراى احكام اسلامى است؛ پس چگونه متصور است با ظلم و جور و كارهاى خلاف اسلام، نظام عادلانه و اسلامى را حفظ وتقويت نمود؟ حاكميتى كه بر اساس چماق و ظلم و تجاوز به حقوق ديگران و تصرف غاصبانه و تغيير در آراء آنان و كشتن و بستن وبازداشت و شكنجههاى قرونوسطى و استالينى و ايجاد خفقان و سانسور روزنامهها و اخلال در وسائل ارتباطى و زندانى كردنعقلاء و نخبگان جامعه به بهانههاى واهى و تحميل اعتراف به امور خلاف واقع بهويژه در زندان نزد شرع و عقل و عقلاء جهانمحكوم و بىارزش است، و بر حسب اخبار معتبره وارده از اهل بيت عصمت و طهارت ( ع ) اقرار و اعتراف در زندان يك ذرّه اعتبارشرعى و قانونى ندارد و نمىتواند ملاك حكم باشد. (وسائل، كتاب الاقرار، باب 4 و ابواب حدالسرقة، باب 7)
مردم رشيد ايران نيز از حقيقت اين اعترافات كه نمونههاى آنها در تاريخ حكومتهاى فاشيستى و كمونيستى ثبت است كاملاً آگاهمىباشند و مىدانند اين اعترافات و مصاحبههاى ساختگى تلويزيونى با زور و شكنجه و تهديد در جهت پنهان نمودن ظلمها وبىعدالتىها و تحريف چهره اعتراضات مسالمتآميز و قانونى مردم، از فرزندان به بند كشيده آنان گرفته مىشود. و مسئولين مربوطهبدانند كه آمر و متصدى و مباشر گرفتن اينگونه اعترافات و مصاحبههاى دروغ گناهكار و مجرمند و شرعاً و قانوناً مستحق تعزيرخواهند بود. كشور متعلق به مردم است نه مال من و شما، و تصميم از ناحيه آنان مىباشد، و متصديان امور خدمتگزار مردم مىباشند.مردم بايد بتوانند با تجمعات آزادانه و تبليغات كتبى و شفاهى از حقوق خويش دفاع كنند، شاه هنگامى صداى انقلاب مردم را شنيدكه ديگر دير شده بود. اميد است متصديان امور نگذارند به آنجا برسد، بلكه هرچه زودتر در برابر خواستههاى ملت خويش انعطافپيدا كنند، جلو ضرر را از هرجا بگيريم به نفع خواهد بود.
سؤال 5 - امارات شرعى < ولايتِ جائر > چيست و علماى اعلام ( اعلى اللّه كلمتهم ) و نيز مكلفان در قبال بروز آن چهوظيفهاى دارند؟
ج 5 - جور، مخالفت عمدى با احكام شرع و موازين عقل و ميثاقهاى ملى است كه در قالب قانون درآمده باشد و كسى كه متولىامور جامعه است و بدينگونه مخالفت مىورزد جائر و ولايتش جائرانه است و تشخيص چنين ولايتى در درجه اول بر عهده خواصجامعه يعنى عالمان دينآشنا و مستقل از حاكميّت و انديشمندان جامعه و حقوقدانان و آگاهان از قوانين مىباشد كه هم به احكام وموازين عقل و قوانين حاكم آشنايند و هم با قرائن و شواهد اطمينانآور به مخالفت عمدى با آنها پىبرده و مىتوانند آن را مستدلكنند. مشروط بر اينكه از هرگونه نفوذ حاكميّت و ملاحظات خطى و سياسى آزاد و مستقل باشند. و در درجه دوم بر عهده عموممردم است كه به اندازه آگاهى خود از آن احكام و قوانين و با مرتكزات دينى و عقلى خود و رودر رويى مستقيم با موضوعات ومشكلات دينى، فرهنگى، اقتصادى، سياسى، مخالفت عمدى حاكمان را با شرع و قانون لمس كرده و احساس نمايند.
بالاخره به طور اجمال عدالت يا بى عدالتى حاكمان امرى ملموس در جامعه و آثار آن نمايان است، و چهره در نقاب ندارد. و هركس به هر مقدار آگاهى و توان در مقابل بىعدالتىها و تضييع حقوق مردم مسئوليت دارد و بايد ديگران را هم آگاه كرده و هم بادرنظر گرفتن شرايط موجود و حفظ مراتب امربهمعروف و نهى از منكر راهكار ارائه دهد چون نمىشود و نمىتوان باور كرد كهانسانى عدالتخواه باشد ولى در راه آن گامى برندارد يا هراس داشته يا خود و ديگران را با تسويل و آراستن كوتاهى خود يا تسويف وامروز و فردا كردن و يا به بهانه نداشتن قدرت سرگرم كند. ترس از مخلوق شرك باللّه العظيم است و تسويل و تسويف هم ضلال واضلال. سيره اولياى معصومين(ع) نيز تلاش در راه عدالت اجتماعى بود و اگر آنها تنها به امور فردى اسلام همت و اكتفاء داشتند اينهمه ظلم و ستم بر آنان و به بند و حصار كشيدن و تحت مراقبت قراردادن و در نهايت به شهادت رساندن آنان براى چه بود؟! خداونداز عالمان به خصوص عالمان دين ميثاقى غليظ گرفته كه در مقابل ظلم سكوت نكنند < اخذاللّه على العلماء ان لا يقارّوا على كظّة ظالمو لا سغب مظلوم > (نهج البلاغه / خطبه 3). البته عمل به اين ميثاق همانگونه كه ثوابى عظيم دارد هزينهاى سخت هم خواهد داشت.( أحسب الناس ان يتركوا ان يقولوا آمنا و هم لا يفتنون. و لقد فتنا الذين من قبلهم فليعلمن اللّه الذين صدقوا وليعلمن الكاذبين)(عنكبوت / 2 و 3)
به هوس راست نيايد به تمنّى نشود
اندر اين راه بسى خون جگر بايد خورد
ان شاء اللّه موفق باشيد
17 رجب 1430 - 19/4/1388
قم المقدسة - حسينعلى منتظرى
محضر مبارك فقيه متأله، علامه مجاهد، شيخنا الاستاد، آيتاللّه العظمى منتظرى دامظله
سلام عليكم
ميلاد مسعود مولاى متقيان، امام مظلومان، اسوه عدالتجويان و سرور آزادىخواهان علىبن ابىطالب(عليه الاف التحيةوالسلام) را به آن عالم ربانى تبريك و تهنيت عرض مىكنم. اين عيد سعيد را در شرايطى برگزار مىكنيم كه دهها پيرو آن امام همامدر اعتراض مسالمتآميز به حقكشىهاى حكومت ايران، شهيد و صدها نفر مجروح و هزاران نفر بازداشت و زندانى شدهاند. تأسفبار آنكه اين همه تجاوز به حقوق مشروع مردم به نام اسلام و تشيّع صورت گرفته است. سوگوارانه از نام سبز على(ع) خرج مىكنندو به راه سياه معاويه مىروند.
از محضر شما آموختهام كه اشاعه معارف قرآنى، تعاليم نبوى و احكام اهل بيت بهترين راهكار مبارزه با ظلم و جور در هرشرايطى است. اينك به مقتضاى حال و براى روشن نگاه داشتن كورسوى <اميد> در دلهاى پاك نسل جوانى كه از متوليان رسمى به ناماسلام قساوت ديده، به نام تشيّع خرافات شنيده، و روح و روانشان از اين همه دروغ و ريا و خيانت در امانت زخمى و خسته است،به در خانهاى آمده است كه خانه اميد ملت مظلوم ايران است و ياد مجاهدتها و دفاع جانانه شما از حقوق به تاراج رفته ملت -بهويژه در 13 رجب سال 1376 و بيش از پنج سال حبس خانگى متعاقب آن - هرگز از حافظه تاريخيش محو نمىشود. بر اين شاگردكوچك خود منّت بگذاريد و با پاسخ به اين پرسشهاى شرعى در اين ظلمتكده روزنى به نور بگشاييد. اين پرسشها، پرسشهاى مردمرشيد و مظلوم ايران از پيشوايان دينىشان است.
از اينكه با صرف وقت گرانبهاى خود - علاوه بر اينكه به شكوفايى فقه <عدالت محور> اهل بيت(ع) يارى كرده از سقوط آن درورطه فقه اشعرى < امنيت محور > توجيهگر ظلم ممانعت مىكنيد - براى مؤمنان تشنه حق در اين شرايط خطير ارائه طريق مىفرماييد،صميمانه سپاسگزارم. اميدوارم اين شاگرد كوچكتان را در اين كنج غربت از دعاى خير فراموش نفرماييد.
عزّت عالى مستدام باد
محسن كديور
14 تير 1388
کدیور درپرسش اول ازحکم تصدی مناصب خدمات عمومی پس از از دست رفتن شرائط الزامی از قبیل عدالت، امانتداری و برخورداری از رأی اکثریت پرسیده است. فقیه عالیقدر پاسخ داده است : از بین رفتن شرائط مذکور که شرعا و عقلا در صحت و مشروعیت اصل تولیت و تصدی امور عامه جامعه دخیل است خود بخود و بدون حاجت به عزل موجب سقوط قهری ولایت و تصدی امر اجتماعی و عدم نفوذ احکام صادره از سوی آن متولی و متصدی می گردد.
در پاسخ به سؤال از وظیفه شرعی مردم در قبال چنین متصدیانی، این عالم مجاهد نوشته است تصدی چنین افرادی هیچگونه مشروعیتی ندارد و چنانچه به زور یا فریب و تقلب بر آن منصب بمانند مردم باید عدم مشروعیت و مقبولیت آنها را در نزد خود و برکناری آنان را از آن منصب با رعایت مراتب امر به معروف و نهی از منکر و انتخاب مفیدترین و کم هزینه ترین راه ممکن ابراز داشته و بخواهند.
در پرسش سوم ارتباط ارتکاب «یازده گناه کبیره» با «ملکۀ عدالت» مطرح شده است. آیت الله العظمی منتظری ارتکاب همه این معاصی یا اصرار بر برخی از آنها را از بارزترین و گویاترین شواهد فقدان ملکه عدالت و از مصادیق آشکار ظلم و بی عدالتی دانسته است.
کدیور در پرسش چهارم پرسیده است آیا تمسک به جملاتی از قبیل «حفظ نظام از اوجب واجبات است» می تواند مجوز تجاوز به حقوق مشروع مردم و زیرپانهادن ضوابط اخلاقی و محکمات شرعی باشد؟ استاد در پاسخ خود تصریح کرده است که با کارهای ظالمانه و خلاف اسلام نمی توان نظام اسلامی را حفظ یا تقویت نمود.
به فتوای آیت الله العظمی منتظری آمر و متصدی و مباشر اعترافات و مصاحبه های ساختگی تلویزیونی - با زور و شکنجه و تهدید - گناهکار و مجرمند و شرعا و قانونا مستحق تعزیر خواهند بود.
این فقیه متأله در پاسخ به پرسش پنجم کدیوراز علائم شرعی «ولایت جائر» مرقوم داشته است: جور، مخالفت عمدی با احکام شرع و موازین عقل و میثاقهای ملی است که در قالب قانون درآمده باشد و کسی که متولی امور جامعه است و بدین گونه مخالفت می ورزد جائر و و لایتش جائرانه است ، و تشخیص چنین ولایتی در درجه اول بر عهده خواص جامعه یعنی عالمان دین آشنا و مستقل از حاکمیت و اندیشمندان جامعه و حقوقدانان و آگاهان از قوانین می باشد و در درجه دوم بر عهده عموم مردم است.
فتاوای فوق العاده مهم آیت الله العظمی منتظری در تداوم فتوای تاریخی آخوند ملا محمد کاظم خراسانی در نهضت مشروطه علیه استبداد محمدعلی شاه قاجار و فتوای مرحوم آیت الله العظمی خمینی در جریان انقلاب اسلامی بر علیه دیکتاتوری محمد رضا شاه پهلوی است. این بیانیه مهمترین حکم صادره از سوی مراجع دینی قم درباره تخلفات مسئولان حکومتی پس از انقلاب اسلامی ایران ارزیابی می شود.
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
زینب حجاریان کاشانی
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاسخ آیت الله العظمی منتظری:
دخترم ; در تاریخ ، این قبیل نامردمان بسیار بوده اند. فرعون گفت : "بگذارید موسی را بکشم و پروردگارش را بخواند، چون من میترسم که دین شما را دگرگون کند و یا در زمین فساد و تباهی را آشکار نماید." (و قال فرعون ذرونی أقتل موسی ولیدع ربه انی أخاف أن یبدل دینکم أو أن یظهر فی الارض الفساد) (مومن / ۲۶) و هم اینان سیدالشهداء(ع ) و اصحاب او را به نام حاکمیت دین و اتهام خروج بر حاکمیت دینی با رقت بارترین حال به شهادت رسانده و خاندانش را با همین مکر به اسارت کشیدند. (و لا یحیق المکر السیی الا باهله ) (فاطر/ ۴۳). عجبا! که اینان نه از سرگذشت گذشتگان عبرت میآموزند و نه از پند ناصحان بهره میبرند.
اینجانب در سالهای متمادی بارها و بارها به اشکال مختلف بر خطری که اینک بیش از گذشته در حال وقوع است هشدار داده ام ولی : هزار حیله برانگیخت حافظ از سر مهر بدان هوس که شود آن حریف رام و نشد
هنوز هم از سر مهر خطاب به متصدیان امر این آیات شریفه قرآن کریم را تلاوت میکنم : (و قال رجل مومن من آل فرعون یکتم ایمانه أتقتلون رجلا أن یقول ربی الله و قد جائکم بالبینات من ربکم و ان یک کاذبا فعلیه کذبه و ان یک صادقا یصبکم بعض الذی یعدکم ان الله لا یهدی من هو مسرف کذاب . یا قوم لکم المل الیوم ظاهرین فی الارض فمن ینصرنا من بأس الله أن جأنا قال فرعون ما أریکم الا ما أری و ما أهدیکم الا سبیل الرشاد. و قال الذی امن یا قوم انی اءخاف علیکم مثل یوم الاحزاب . مثل دأب قوم نوح و عاد و ثمود والذین من بعدهم و ما الله یرید ظلما للعباد. و یا قوم انی أخاف علیکم یوم التناد. یوم تولون مدبرین ما لکم من الله من عاصم و من یضلل الله فما له من هاد) (مومن / ۲۸ - ۳۳). و از آنان میخواهم پیش از اینکه دیر شود و با مردم بیش از این فاصله بگیرند و دچار عاقبت سنت الهی استدراج و آثار وضعی گفته ها و کرده های خویش شوند، به راه مستقیم بازگردند و بیش از این با آبروی اسلام و تشیع بازی نکنند و حقوق اقشار معترض را تضییع ننمایند و با عدل و ملاطفت ماندگار شوند.
دخترم ; پدرت و سایر زندانیان سیاسی که این روزها به بند کشیده شده و برای گرفتن اعترافات دروغ و خلاف واقع زیر شکنجه و فشار قرار گرفته اند چشم و چراغ ملت رشید ما میباشند و شما خانواده های عزیز آنان با صبر و بردباری و تدبیر علاوه بر این که نزد خدای متعال اجر و پاداش بی حساب صابران را دارید، میتوانید مظلومیت آنان را به دنیا ثابت نمایید; (انما یوفی الصابرون اجرهم بغیر حساب ) (زمر/۱۰).
امیدوارم هرچه زودتر مسئولین کشور در سیاست خشونت بار خود تجدیدنظر نموده و برای جلب رضایت عامه و بخصوص اقشار وسیعی که در آراء آنان تقلب شده متنبه شده و خطاهای گذشته را جبران نمایند. ان ارید الا الاصلاح و ما توفیقی الا بالله .


کشتار مسلمانان چینی و سکوت جمهوری اسلامی
(آرش.ف)
س و ت.س

لینک: روایت معصومه ناصری از ۱۸ تیر تهران
گلسار رشت و یک پیشنهاد برای جنبش سبز

نمیدانم دوستان غیر رشتی ماجرای پنچ شنبه های رشت را میدانند یا نه؟ گلسار رشت از گذشته(و خیابان مطهری از چند سال پیش) همیشه پنج شنبه ها مملو از جمعیتی بوده که برای قدم زدن به خیابان می آمده اند. گاهی تمام قرارهای بچه ها می افتد برای این روز. گاهی تمام دیدها، شیطنت ها، بازدید دوستان دبستانی و قدیمی، همه و همه می افتد برای آخر هفته، پنج شنبه. آنقدر این رفتار عمومی شده است که گاهی از هم سوال میکنیم "فلانی، پنج شنبه گلسار نبودی؟" یا برای هم تعریف میکنیم "این هفته فلانی را دیدیم بعد از مدت ها" یا "یک پنج شنبه ای توی گلسار آشنا شدیم" و ...خلاصه رشتی ها یک روز خاص دارند برای خودشان که بگویی، نگویی برای نسل ما روز شیطنت و دختربازی هم هست.قدیمی تر ها یاد می آورند که زمان شاه خیابان شیک مخصوص همین قدم زدن ها بوده. با این تفاوت که بسیاری از معلمین و شخصیت ها هم در این رفتار سهیم بوده اند و به اصطلاح، داستان کمی فرهنگی تر اتفاق می افتاده(اقتضای آن دوران و آن فرهنگ نیمه وارداتی فرانسوی احتمالا...)حالا؛ این اواخر یک مقدار قصه عوض شده بود. بعد از سرکار آمدن دولت نهم و ماجرای گشت ارشاد، عملا با برخوردهای مامورین، رغبت مردم برای پنج شنبه گردی کمتر شد. چه آنکه یکی از دلبستگی های بچه ها پوشیدن لباس های مد روز و متنوع بود و گیردادن های گاه و بیگاه گشت ارشاد عملا پنج شنبه ها را به کام آن ها تلخ میکرد. با این حال من هیچ وقت و هیچ دورانی را ندیدم که پنج شنبه های گلسار خالی از جمعیت باشد، مگر شب های باران که باز داستان خودش را داشت برای گروه دوستان ما که زیر آن چتر های سیاه، دنیای سیاست و فلسفه و موسیقی را به چالش و بحث(و بیشتر شوخی)بگیرند. میخواهم بروم سر اصل پیشنهادم. ولی هنوز از گلسار حرف هایی دارم برای گفتن. میخواهم از پس کوچه های گلسار هم بگویم. از آنجاها که برای ماها که بیشتر خلوت بحث و حرف میطلبیدیم ماوا بود. یا همانجاها که خلوت عشق ورزی عشاقی بود که در خیابان اصلی گلسار عاشق شده بودند. همانجاها که یکدفعه سر و کله ی پلیس و علی قاسمی(یک بسیجی عوضی که به شکل عجیبی همه جا حاضر بود) پیدا میشد و همه چیز را کوفت میکرد به حالشان. و همانجا که خولت ما بود وقتی شکست خورده بودیم و "نه" شنیده بودیم یا رفته بود و تنها مانده بودیم...خلاصه گلسار و مطهری زندگی بود. زندگی ئی که تمام قد با معیارهایی که جمهوری اسلامی قصد اشاعه ی اش را داشت در تضاد بود. و آنقدر این فرهنگ و این رفتار عمومی بود که تقریبا دیگر از کله ی آقایان رفته بود که بتوانند جمعش کنند. بیشتر فکر همین بودند که کمی محدود تر و مختصر تر برگزار شود و برود پی کارش. اما این روح عمومی همیشه همینقدر آرام نبود. یادم نمی رود که یک سال منجر به چه فاجعه ای شد برای مدیریت امنیتی استان:ابتدای داستان این است که محرم در رشت دیگر مدت ها ست آن محرمی که در تهران و جاهای دیگر میشناسید نیست. شهر فرنگ است بیشتر. چون بچه ها(دختر و پسر) آزادی بیشتری در روزهای محرم برای بیرون رفتن و دیر آمدن به خانه دارند،از آن بیشتر برای با هم بودن استفاده میکنند. نمی دانم چرا در شهرهای دیگر اینگونه نشده(شاید چون مذهبی تر هستند)، اما در رشت یک جشن عمومی به رنگ سیاه اتفاق می افتد به جای محرم.در آن سال هم نمیدانم چه شد که یکدفعه خون آقایان بسیجی به جوش آمده و چند نفری را با زنجیر حسابی کتک زدند. دیگران همه به خون خواهی تا میشد پاسخ گفته بودند و این کار به مدارس هم کشیده شده بود تا آنجا که بچه بسیجی ها در مدرسه هم امنیت نداشتند. خلاصه، پایان ماجرا این شد که در رشت حکومت نظامی اعلام کردند و جمعیت زیادی را ابتدا بازداشت و بعد آزاد کردند و ماجرا پایان یافت، اما ترس این قائله از دل نیروهای امنیتی استان نرفت تا آنجا که هرسال شورای امنیت استان برای شب های محرم مانند شب های چهارشنبه سوری جلسه و برنامه ی ویژه دارد.---این بود ماجرای رشت و پنج شنبه و گلسار و فرهنگ پیاده روی و تبعات آن. حالا این روزها نمیدانم بچه ها چه میکنند. حالا که پنج شنبه ها مثل همیشه بیرون میروند، آیا رنگ سبزی به دست میبندند یا نه؟ آیا سبز پوش میشوند یا نه؟ آیا گاهی انگشت های "وی" کرده را به نشانه ی تعلقشان به جنبش بالا می برند یا نه. حقیقتش این است که بعید نمیدانم جواب همه ی این سوال ها "نه" باشد. بچه های ما اصولا به چیزی جز لذت کمتر فکر میکنند و به شیوه ی خودشان هم همیشه بلدند این لذت را از دل سیاهی استخراج کنند. خلاصه اینکه کار دست خودشان نمیدهند.امیدوارم ایندفعه(فقط همین یکدفعه) کمی از شوخی فراتر بیایند. کمی جدی نگاه کنند و کمی به فکر آینده شان هم باشند. همین روزها میدانم همه شان دنبال کار میگردند و چون پیدا نمیشود همه شان دارند جلای کوچه و خیابان هایی میکنند که عاشق آن هستند. پس کاش فقط اینبار جدی نگاه کنند، به سیاست، به کشور، به آینده خودشان.--اما پیش نهاد من این است که این حرکت در همه ی شهرها نهادینه شود. اگر میخواهیم پروتست و جنبش مخالفت سبز را پایدار و مزمن کنیم باید به فکر یک روز همبستگی جدی در هفته باشیم. یعنی همینطور که مردم برای خرید و گردش به بیرون می آیند در پنج شنبه ها، نوعی آشنائیت و همبستگی هم بین خود احساس کنند. شده است با افزایش تلورانس رنگ سبز در لباس هایشان. شده است با بستن یک پارچه سبز به دستشان. شده است با گاهی نشان دادن علامت وی(نشانه ی جنبش) به یکدیگر و اگر خدای ناکرده اتفاقی افتاد با سر دادن شعار الله اکبر یا هرچیز دیگری که میپسندند.ما نیاز داریم با هم آشنا شویم. ما نیاز داریم همدیگر را دوست داشته باشیم. ما داریم از یک "ملت" بود خارج میشویم یا شاید دارند از یک "ملت" بودن خارجمان میکنند. بیاید دوباره "ملت ایران" را بسازیم و حتی اگر این جنبش سبز هم زمین خورد دوباره شروع کنیم. چون این روح ملی نیست، تمامیت خواهان پیروزند، و چون روح عمومی نیست ده ها جنبش سبز در این دوازده سال شکست خورده است که اگر این روح سبز باشد، حتی نیازی به جنبش سبز و رهبران کم کار آن هم نداریم.ما خود پیروزیم.
»
لینک: باز هم اعتراف می کنم
لینک: آقاي خامنه اي و هم سلولي هايش
نوشته ای از هوشنگ اسدی که اسفند سال گذشته در روزآنلاین منتشر شده بود:
چشم هايم را مي بندم آقاي خامنه اي وهمراه شما وارد راهروهاي کميته مشترک مي شوم. دررداي ولايت مي رويد و خدم و حشم دنبالتان هستند. من مثل همان سي و اندي سال پيش جز قباي آزادي به دوش ندارم.
با هم زنداني شاه بوديم و هم سلول. حالا تبعيدي شمايم. شما در مقام ولايت. من در غربت. آخر ماموران شما به من گفتند: "تو دراينجا غريبه اي. برو گمشو." باور مي کنيد در کشور خودم به من گفتند تو غريبه اي. همان غير خودي. اما شما که رهبر خودي ها هستيد، داريد به همان سلولي مي رسيد که با هم بوديم. چه خوب هم يادتان است. هزار ماشاء اله به اين حافظه. من هم مثل سايه دنبالتان هستم. کسي حرفهاي شما را کلمه به کلمه ثبت کرده و روي سايت گذاشته. من اين نوشته را مي خوانم و همراه شما مي آيم.
از حمام رفتن گفته ايد. يادتان هست چهار نفري ـ با علي و ساسان- باآن صابون هاي رختشويي خودمان را گربه شور مي کرديم؟ چقدر خجالت مي کشيديد و چقدر مي خنديديم. در آن فضاي ظلمت و زور چقدرخوش بوديم. تحقير مي شديم. کتک مي خورديم. موهاي شما را مي گرفتند ومي کشيدند. ساسان را زير شکنجه به حال مرگ انداخته بودند. وقتي دردهان آن "کمونيست" بادست خودتان غذا مي گذاشتيد چه برقي داشت چشم هايتان.
همه اينهارا يک بار بطور مختصر تحت عنوان با آقاي خامنه اي در زندان شاه نوشته ام. بطور مفصل هم درکتاب خاطراتم هست. از شما چه ينهان مي ترسم منتشر کنم و مامورين شماکار دستم بدهند و در اين پيري و غربت بلائي سرم بياورند. هرچند در کتاب من جز چهره سي و چند سال پيش شمانيست.
بله آقاي خامنه اي. شما رابه ياد مي آورم که داريد زار مي زنيد و قرآن مي خوانيد. نگاهتان از پنجره سلول به آسمان است. خدائي را مي جوئيد که رحمان و رحيم است. و من جوان خام چهارزانو نشسته ام و در روياهايم روزي رامي بينم که آزادي بيايد. روزي که شما قرآن ونمازتان را بخوانيد. من هم شولوخوف و فروغ و شاملو. شما ازکنار "گنبد فيروزه" بگذريد و به مسجد برويد. ما هم در خيابان استانبول ماهي فروش ها را ردکنيم و به باده فروشي "احمد باده" برويم. و همه هم فکر ساختن ايران باشيم. شما آخرت مردم را مراقب باشيد و ما هم امروزشان را...
صداي فريادي از زير هشت مي آيد و هر دو ساکت مي شويم. شما آن فريادها را هنوز به ياد داريد.خودتان گفته ايد و يکي نوشته است. چه خوب است سلول و شکنجه و فرياد را فراموش نکرده ايد. از بازجويتان هم نام برده ايد: منوچهري. بله. يادم هست.
چه جالب آقاي خامنه اي. منوچهري بازجوي عليرضا اکبري شانديزهم بود. او رابه ياد داريد ؟ شانديز ييلاق معروف و خوش و آب هواي مشهد است. شما هم در ايام سختي و فشار دستگاه مي رفتيد خانه آنها به پناه. خانم هاي دو خانه هم با هم رفت آمد داشتند. عليرضا را گرفتند. علي آن چريک مسلمان 18 ساله و ساسان آن فدائي مسلح شش سال زندان گرفتند. همه هم سلولي ها زنده مانديم من ششماه بعد و شما هشت ماه بعد آزاد شديم. علير ضا که بازجويش هم با شما يکي بود، به يک سال محکوم شد. او زنده ماند.
اينها را در سلول 9 همين بندي که شما داريد بازديد مي کنيد، برايم گفت.نه. نه. زمان شاه نبود. زمان شما بود. شما حالارئيس جمهوربوديد و ما هر دو زنداني. ديگر منوچهري و رسولي و ازغندي و بقيه نبودند. حالا "برادر" ها جايشان را گرفته بودند. عجيب است واقعا آقاي خامنه اي. عجيب است. اين بار بازجوي من و عليرضا يکي بود: "برادرحميد". شما او را خيلي خوب مي شناسيد. آقاي ناصر سرمدي پارسا را مي گويم. وقتي شنيدم سربند قتل هاي زنجيره اي چنان سرش داد زده ايد که سکته کرده دلم بيشتر بحالش سوخت. شکنجه آدم ها براي رسيدن به قدرت و "سکته زدن" در برابر قدرت بزرگتر. تازه به قول شما معتقدين جواب آن دنيايش هنوز مانده است.
بله آقاي خامنه اي شما سرکسي داد زده بوديد که مراسه ماه تمام شکنجه داد. به زوروادارم کرد مدفوعم را بخورم. خدائيش منوچهري و دوستانش اين کار ها را نمي کردند. مي کردند؟ "برادر حميد" شبيه اين رفتار را هم با عليرضا اکبري کرد. زندگي مرا زنده نگه داشت، اما عليرضا را اعدام کردند. جرمش؟ خوب معلوم است همه ما "جاسوس" جائي هستيم. قصدبراندازي داشته ايم. فساد جنسي داريم... و...
خوشمزه اينجاست آقا ي خامنه اي که من و عليرضا طبق خط و ربط سياسي جرياني که به آن وابسته بوديم از" انقلاب شکوهمند اسلامي" دفاع مي کرديم. جانانه دفاع مي کرديم. درست مثل رحمان هاتفي. آن جوان چشم سبز موخرمائي حتما يادتان هست. سال 55 با هم آمديم خانه شما در کوچه فريدوني مشهد. چه سادگي و روحانيتي داشت آن خانه. يک نوکر بيشتر نداشتيد که بعدا ملک الشعرايتان شد. شما و رحمان سه چهار ساعتي با هم بحث کرديد. وقت خداحافظي، درست درچهار چوب در بازوي مرا گرفتيد و آهسته گفتيد:- جوان نازنين با سوادي است، حيف که کمونيست است...
آن جوان نازنين هم تا لحظه آخر نه تنها از انقلاب دفاع کرد، که دفاع از انقلاب را هم تئوريزه کرد و عجبا گير "برادر حميد" افتاد. و او بامشارکت "برادر مجتبي" چنان بلائي سرش آوردند که صورتش را با ناخن دريد و بعد رگ هايش را با دندان جويد.
به آذين که در سلول کناري من خبري راشنيد، مدت ها با صداي بلند مي گريست. محمود اعتماد زاده ـ به آذين- را مي دانم که خوب مي شناسيد. کلي در باره اش حرف زديم. بعد ها هم که ترجمه هايش را از شولوخف برايتان آوردم خوانديد ونکاتي را از آنها بيرون کشيديد که راستش حظ کردم. مرتب هم از "نثرمحشر" به آذين تعريف مي کرديد.
بله آقاي خامنه اي. به قول شاملو- که شما اصلا از او خوشتان نمي آيد- "روزگارغريبي" شد. شما رئيس جمهور بوديد. من در سلولي بودم که در زمان شاه در سلول کناريش با هم بوديم.
شما هنوز داريد از" موزه عبرت" بازديد مي کنيد که همان "کميته مشترک" خودمان باشد. در سلول کناري من "به آذين" بود و پشت پنجره پيکر بيجان رحمان هاتفي را انداخته بودند. نه من، نه به آذين، نه رحمان و نه عليرضا هيچ جرمي نداشتيم جز اختلاف عقيده با حکومت شما. همين. آن سه نفر ديگر نيستند و مرا ازخانه ام بيرون کرده اند.
شما داريد هنوز از موزه عبرت بازديد مي کند. از کنار مجسمه منوچهري و ازغندي مي گذريد. دارند يک زنداني را شلاق مي زنند، سر ديگري را درحوض کرده اند و شمابه خاطر داريد کسي را از ميله ها آويخته بودند....
اينها را مي بينيد وسر تکان مي دهيد به افسوس و مي گذريد. کسي نيست که از او بپرسيد:- در فاصله 1357 تا 1380 که کميته مشترک موزه عبرت شد، دراينجا چه خبر بود؟ سراغ برادرها"حميد" و"مجتبي" و "محمود" و "رحيم" وبقيه را بگيريد. شايد کسي باشد به شمابگويد اين"برادر" ها روي منوچهري و حسيني و رسولي را سفيد کردند. شايد به شمابگويند که صداي فريادي که در زمان شاه از اتاق شکنجه مي شنيديد، بلند وبلندتر شده بود.
همه هم سلولي هايتان که مخالف رژيم شاه بودند، زنده ماندند. شماو عليرضا و اکبري شانديز و رحمان هاتفي و به آذين که از سران گروههاي مخالف شاه بوديد، زنده مانديد. و حالا شما و من مانده ايم. خانه کوچک کوچه فريدوني تبديل شده به کاخ. هرسال شاعران دسته دسته مي آيند و در وصف شما شعر مي خوانند. يادتان مي آيد که زماني درمجلس شعر اميري فيروز کوهي، مهدي اخوان ثالث و شفيعي کدکني مي نشستيد ؟ خودتان برايم تعريف کرده ايد. براي من که شانسي زنده ام. اگر به موقع نمي آمدم بيرون حتما کلکم را کنده بودند. برادر سعيد مرتضوي که مي گويند قاضي محبوب شماست به من گفت: "بيخود به تو رحم کرديم و زنده ماندي. هنوز هم دير نشده است." آقاي خامنه اي! شما کساني راکه نام بردم مي شناسيد. و ما نام هاي نخستين يک فهرست بلند تمام نشدني هستيم که مي شناسيد و نمي شناسيد. از گاکيک آوانسيان شروع کنيد و بيائيد جلو. چند هزار نفري مي شوند که اعدام شده اند، سال هاي دراز زنداني بوده اند، از سر ناچاري کشور خود را ترک کرده اند، بيکارند، خانه نشين اند و اغلب از بهترين فرزندان ايرانند.
شما را به خدائي که عشق ورزي تان را با او شاهد بوده ام، تنگ غروب هاي سلول همين کميته مشترک گريه مي کرديد که منوچهري ها و رسولي ها و ازغندي ها بروند و به جايشان برادر حميدها ومجتبي ها و رحيم ها بيايند؟ کافي بود از بلندگوي کميته مشترک صداي اذان بلند شود و جاي فريادهاي مستانه شبهاي رسولي را بگيرد؟ باتغيير اسم شکنجه به "تعزير" همه چيز حل مي شد؟ اينها را مي خواستيد؟
بعد هم بيست سال و اندي تاريخ کميته مشترک را که شده بود "زندان توحيد" و "بند 3000 اوين" خط مي زدند و اسمش را مي گذاشتند "موزه عبرت" همه چيز را حل مي کرد؟
شما داريد در ميان بادمجان دور قاب چين ها کميته مشترک را ترک مي کنيد. من مي روم وگوشه همان سلول که با هم بوديم، مي نشينم. چشم هاي خيسم را مي بندم. بر اين جهان تلخ مي بندم. نگهبان در را قفل مي کند. شما مي رويد که کارجهان رافيصله بدهيد. چقدر دلم مي خواهد شما بر گرديد. علي و ساسان هم بيايند. چهار نفري گرد سفره بنشنيم و طرحي نو در اندازيم:
- نه.نه. بچه ها نشد. قرارمان اين نبود. هرکدام از مابه قدرت مي رسيديم حتما کاردو حکومتي راکه اين زندان را برپا نگه داشتند مي کرديم. شايد هم بدتر. به اسم دين، خلق، آزادي و... اسم ها عوض مي شد و رسم ها باقي مي ماند. نه. بيائيد فراموش کنيم. قول بدهيم هر کدام به قدرت رسيديم، همان روز بگوئيم همه زندان ها را مبدل کنند به گلفروشي، باده فروشي، کتابفروشي و نماز خانه. درآنجا گل آزادي بفروشيم. باده عشق بنوشيم. کتاب قانون بفروشيم. همه عقايد و مذاهب را دعوت کنيم تا به درگاه خداي خويش سجده کنند. باده نوشان رکعتي نمازبخوانند و نمازگزاران قطره اي مي بنوشند تا تکه هاي پراکنده ايران به هم برسد. آخر اين چه دياري است که هم باده نوشان در قدرت ما را مي کشند و همه مومنين بر مصدر؟
حالا شما رسيده ايد به مقر فرماندهي خود. ناهار نوش جان مي کنيد. سر بر سجاده مي گذاريد و کميته مشترک و موزه عبرت را فراموش مي کنيد. و من گوشه همان سلول نشسته ام و تا ابد زار مي زنم. تا روزي که آزادي درکشورم بال بگشايد، قانون حاکم شود، قدرت در انحصار کسي نماند، هيچ کس در کشور خود غريبه نباشد....
خواهش مي کنم در را باز نکنيد. بگذاريد در اشک وآروزي خود غوطه بزنم.
لینک: با آقاي خامنه اي در زندان شاه
نوشته ای از هوشنگ اسدی در روزآنلاین که یک سال پیش منتشر شده بود:
خبر ديدار آقاي خامنه اي را از "موزه عبرت" خواندم که نام جديد کميته مشترک است. بي اختيار به چنين روزهائي در 33 سال پيش برگشتم که هر دو در اين زندان مخوف هم سلول بوديم و شرح مفصلش را در کتاب خاطراتم نوشته ام که اميدوارم به زودي منتشر شود.
نگهبان مرا به داخل هدايت کرد و در را محکم بست. وقتي بلند شدم، کتم را برداشتم و عينکم را زدم. مرد خيلي لاغري که ريش سياه بلندي داشت و عينک به چشم، را ديدم که روي کپه پتوهاي سياه نشسته بود. از عمامه اي که با پيراهن لباس زندان براي خودش درست کرده بود، فهميدم آخوند است. او با ديدن من برخاست و با لبخند شيريني خوش آمد گفت. دستش را جلو آورد و اسمش را گفت:
- سيد علي خامنه اي...
اولين بار در زندگي بود که با يک آخوند از نزديک برخورد مي کردم. آخوند براي من بالاي منبر بود و با ذهنيتي که هزاران سال نوري از من فاصله داشت. کافر بالقوه وجود من نمي دانم از کجاي تاريخ در من خانه کرده بود و نسب به کدامين ژن در اجدادم مي برد.
دستم را دراز کردم و بي اراده گفتم:
- من چپي هستم... اسمم هم...
هم سلولي جديد من خنده شيريني کرد و مرا کنارش روي پتوها نشاند. حالا که شرح زندگيش را روي اينترنت مي خوانم، مي فهمم که درست ده سال از من بزرگ تر است. در آن موقع من وارد بيست و پنج سالگي شده بودم. و او 35 سالگي را پشت سر مي گذاشت. 32 سال پيش.
سر و صدا که خوابيد پتوها را تقسيم کرديم. هر کسي 2 پتو بيشتر نداشت، يکي براي رو و يکي براي زير. نمي دانم چرا اين همه پتو در آن سلول جمع شده بود. هر کدام بقول آقاي خامنه اي صاحب بارگاهي شديم که خيلي زود آن ها را از دست داديم. وقتي به دستشويي مي رفتيم، نگهبان ها "اضافي" ها را بردند. نگهبان ها بيشتر سرباز بودند و مرتب عوض مي شدند، چند تايي هم نگهبان دايم داشتيم. آقاي خامنه اي با طنزي که در کلامش جاري بود و با خنده دايمي اش مي آميخت، هر کدام از آنها را نامي داده بود:
- سگ باد اول
- سگ باد دوم
ايام طولاني و سرد را به حرف زدن مي گذرانديم. وقتي نوبت دستشويي مي رسيد، آقاي خامنه اي پيراهن زندان را به صورت عمامه بر سرش محکم مي کرد. بيشتر نگهبان ها که شايد دستوري را اجرا مي کردند، آن را از سرش مي گرفتند و با توهين از سلول بيرونش مي بردند. يک بار هم سگ باد اول موهايش را گرفت و کشان کشان تمام طول راهرو را برد. او در دستشويي وضو مي ساخت، سخت با اخلاص. اغلب، و هميشه غروب ها، رو به پنجره بلند مي ايستاد. زير لب قرآن تلاوت مي کرد، نماز مي خواند و بعد هاي هاي مي گريست، طولاني و تلخ. يک پارچه در خدا گم مي شد. در اين رفتار روحانيتي بود که بر دل مي نشست. هر وقت اندوه بر من غلبه مي کرد و گوشه اي کز مي کردم، صدايم مي زد:
- هوشنگ پاشو به گردش برويم....
در اين گردش هاي هر روز آن قدر طول يک متري سلول را مي رفتيم و مي آمديم که خسته مي شديم. گاه اين گردش در بلوار کشاورز تهران اتفاق مي افتاد، زماني به طرف شانديز مي رفتيم. من از کودکيم، خانواده ام و کار روزنامه نگاري مي گفتم. او هم بيشتر از خانواده.
من، شب آخر بزرگ ترين عشق زندگيم را واگذاشته و براي هميشه آمده بودم. هنوز نمي دانستم که او کمي بعد از دستگيري من براي ادامه تحصيل به انگلستان رفته است. اما برايم ديگر عشقي بر باد رفته بود. وقتي از او گفتم، هم سلولي ام به سخن آمد. ماجراي آشنايي عاشقانه و ازدواجش با همسرش را تعريف کرد. از آن بلوار بزرگي گفت که روزي در پاي درختي و کنار چشمه اي بر آن سفره گشاده نان و سبزي، قصدش را از ازدوج گفته بود. در آن زمان دو پسر داشت، گمانم مصطفي و احمد. خيلي زودتر از زود، محبتي غريب بين اين چپي جوان ساده دل و آن عاقله مرد کار کشته سياست به وجود آمد.
من نمي دانستم اين محبت را چگونه تفسير کنم و آقاي خامنه اي يک بار به من گفت:
- در قلب تو حضور خدا را مي بينم...
هنوز هم که سال هاي دراز از ان روزها مي گذرد و من تبعيدي "در غربت" هستم و آقاي خامنه اي د رمقام " ولايت" آن روزهاي مهرباني از دلم نرفته است. آنچه را در باره نقش او در سياست مي گويند، عقلم مي پذيرد و احساسم رد مي کند.
علاقه و آشنايي من به ادبيات و به ويژه شعر زمينه مناسبي براي صحبت هاي طولاني بود و در آنجا متوجه شدم او تسلط خاصي به ادبيات امروز و به ويژه شعر دارد. هر چند از اينکه فروغ و شاملو را دوست نداشت، دلگير بودم. اما در علاقه عاشقانه اش به اخوان و سايه همراه مي شدم. هدايت را هم دوست نمي داشت و من که عاشق هدايت بودم، مي کوشيدم قانعش کنم. از من مي خواست داستان هايي را که نخوانده بود برايش بگويم يا شعرهايي را که آن زمان حفط بودم، تکرار کنم. خود اوهم تعداد زيادي شعر از حفظ داشت.
گاه هم مي شد که سرودهاي انقلابي را که در زندان اهواز ياد گرفته بودم، مي خواندم و او با لذت گوش مي داد. بچه ها روي ترانه "بار ديگر ساقي ميخواران" که ويگن خوانده بود، براي شانزده آذر سرودي ساخته بودند: "بار ديگر شانزدهم آذر..." اقاي خامنه اي به سرود گوش مي داد و وقتي به شوخي ترانه اصلي را مي خواندم، مي خنديد و مي خواست که آن را نخوانم.
چند بار هم درس روزنامه نگاري گذاشتم و آنچه را مي دانستم به صورت تئوريک بيان کردم. با علاقه گوش مي داد و سوال هاي دقيقي مطرح مي کرد. يکي از آموزش هاي من اين بود:
- به تيترها توجه نکنيد، در داخل مطالب دنبال حرف هايي بگرديد که به شکل هاي گوناگون زده مي شود....
به دقت گوش مي کرد و "سفيد خواني" را مي آموخت. سخت دلبند سيگار بود. هر زنداني روزي يک نخ سيگار داشت. من سيگاري نبودم و سيگارم را به او مي دادم. دو سيگار را با دقت به شش قسمت تقسيم مي کرد و هر بار يکي از آنها را با لذت تمام آتش مي زد.
گاه جوک هم مي گفتيم. شوخي هاي لطيف را برمي تابيد و با صداي بلند مي خنديد. يک بار هم سگ دوم، صداي خنده ما را شنيد. در سلول را باز کرد و هر کدام چکي نصيب مان شد. اما شوخي هايي را که کمي "خاکي" مي رفت، برنمي تابيد و رو ترش مي کرد. و من گاهي به عمد شوخي هايي تعريف مي کردم که از لطافت خارج مي شد. مرز اين لطافت ورود به مسائل جنسي بود. چند بار هم، آقاي خامنه اي برايم لطيفه گفت و خاطره...
سلول انفرادي که ما دو نفر در آن بوديم، يک ماهي را در اين فضا پشت سر گذاشت. يکي دو بار آقاي خامنه اي را براي بازجويي بردند و يک بار هم مرا صدا زدند.
نيمه شبي در سلول باز شد و کسي را به درون انداختند. جوان کوچک اندامي بود که پاهايش آش و لاش بود. جايي برايش درست کرديم. هر چه مي پرسيديم، جواب نمي داند و فقط فرياد مي زد. تا صبح بيدار مانديم و از اولين نگهباني که براي دستشويي ما را مي برد، کمک خواستيم. هيچ توجهي نکرد. جوان را کشان کشان تا دستشويي برديم و برگردانديم. تا عصر آن روز هر چه در زديم و نگهبان را خواستيم، کسي جواب نداد. سرانجام يک نفر آمد و در را باز کرد. آقاي خامنه اي گفت:
- اين دارد مي ميرد...
نگهبان نگاهي به جوان انداخت و گفت:
- به جهنم...
و رفت. يادم نيست سرانجام کي آمدند، او را بردند و با همان پاهاي باندپيچي شده برگرداندند. بعدها که چند کلمه حرف زد، فهميديم " ساسان" از هواداران فدائيان است. او به شدت کتک خورده بود. دچار حمله عصبي شده بود. نه حرف مي زد، نه مي خوابيد، نه بدتر از همه غذا مي خورد. شروع کرديم راه هاي مختلف غذا دادن به او را آزمودن. سرانجام دريافتيم که از تهديد کتک لحظه اي به خود مي آيد و دندان هايش را که قفل شده باز مي کند. بعد از کشف اين راه حل، وقتي غذا را آوردند که معمولاً يک کاسه مسي بزرگ پر از آب با يک تکه گوشت بود، و ما مجبور بوديم آن را بدون قاشق بخوريم، اقاي خامنه اي دستش را در کاسه مي کرد و گوشت را درمي آورد و من نقش بازجو را به عهده مي گرفتم.
"ساسان" را تهديد به زدن مي کردم. به محض اينکه دهانش باز مي شد، آقاي خامنه اي گوشت را دهانش مي گذاشت. او به اين ترتيب زنده ماند. بعد از انقلاب هم يک بار او را ديدم. هوادار حزب توده شده بود.
نيمه شبي ديگر در باز شد و اين بار جوان بلند بالايي را به داخل سلول انداختند. او را هنگامي که با يک ساک براي منفجر کردن مجسمه شاه به داخل ميدان اصلي بروجرد مي رفت، دستگير کرده بودند. در زندان همان شهر بازجويي پس داده و حالا براي اعدام به تهران منتقل شده بود. او با ديدن آقاي خامنه اي بسيار با احترام برخورد کرد. چنددقيقه بعد همه چيز را درباره اش مي دانستيم. نامش علي حسيني بود که بعدها در غربت عکس او را جزو اصلاح طلبان مجلس ششم ديدم. دادگاه به عنوان ضديت با نظام احضارش کرده بود. جوان 18 ساله و بلندبالاي 1353 مرد مو ريخته سال 1382 با اندوه از خاطره زندانش گفته بود و اينکه بعد از انقلاب آزاد شده و به جبهه رفته و جنگيده و چند سالي هم در اسارت عراق بوده است.
اکنون او از اصلاحات و نرمش مي گفت. اما در آن نيمه شب زمستان سال هاي دور، هر چه از او مي پرسيديم، يک جواب مي داد:
- مبارزه يعني تق تق...
و انگشت هايش را به شکل هفت تير درمي آورد. و ما مي خنديديم، بيشتر از همه آقاي خامنه اي مي خنديد. حالا 4 نفر بوديم و در يک سلول انفرادي. آنقدر جا بود که ما دو چپي و دو مذهبي دور ظرف غذا چمباتمه بزنيم و يا به پهلو بخوابيم. کنار هم بوديم و زندگي آماده مي شد تا در برابر هم قرارمان بدهد. از "ساسان" خبر ندارم. سه نفر بقيه هر کدام در يک جبهه ايم امروز و من چقدر دلم مي خواهد زمستان سرد 1353 بود و کنار هم بوديم هنوز.
همه چيز مدام سخت تر مي شد. اوج دوران سرکوب جنبش چريکي بود. خبر نداشتيم که بيرون از زندان شاه تشکيل حزب رستاخير را اعلام کرده است.
اول علي را بردند، بعد "ساسان" را. هر دو به زندان محکوم شدند و تا پيروزي انقلاب اسلامي در زندان ماندند. و ما دوباره تنها شديم. مانند گذشته به گردش مي رفتيم و خاطره مي گفتيم. شب هاي دراز در سرماي سخت زمستان زير پتو مي لرزيديم. صداي فرياد مدام از راهرو ها مي آمد. روزها هفته مي شد. حالا هم سلولي من به انکه به طور مشخص از کسي نام ببرد يا از جرياني دفاع کند، از برنامه اسلام مي گفت. من گوش مي دادم و صحبت را با شوخي مي بريدم. در دنياي ساده ذهني من اسلام و دين جايي نداشت.
سه ماه کم و بيش گذشته بود؛ سه ماهي که عمقي بيشتر از سه سال داشت. ديگر تکرار نشد که زماني به اين کوتاهي به کسي دل ببندم يا حتي نزديک شوم. روزي در باز شد. نگهبان اسمم را گفت:
- پتوهاتو بردار و حاضر باش...
معنايش اين بود که جايم را عوض مي کنند. قرار و مدارهاي ديدار را در صورت آزادي بارها گذاشته بوديم و نشاني هم سلولي را هنوزبعد از اين همه سال به ياد دارم:
- مشهد، گنبدسبز کوچه فريدوني، پلاک 4...
همديگر را در آغوش گرفتيم و گريستيم. احساس کردم هم سلولي، سخت مي لرزد. گمان بردم از سرماي زمستان است، ژاکتم را در آوردم و به اصرار به او دادم. نمي پذيرفت. نمي دانم چرا گفتم:
- فکر کنم آزاد بشوم..
و او گرفت و پوشيد. همديگر را در آغوش گرفتيم. اشک هاي گرم را حس کردم که مي ريخت و صدايي که هنوز در گوشم زنگ مي زند:
- در حکومت اسلامي، قطره اشکي از چشم بيگناهي نمي ريزد...
نگهبان گفت:
- بيا بيرون...
کتم را روي سرم انداختم و بيرون آمدم. از راهرو گذشتيم و از پله ها بالا رفتيم.
چقدر دلم مي خواست در ديدار آقاي خامنه اي در کميته مشترک بودم که نام جديدش "موزه عبرت" است. مي رفتم و در سلول 11 بند يک را باز مي کردم ومي پرسيدم:
- آن روزها يادتان هست؟ کامل آن را در خاطرات زندانم نوشته ام که بزودي منتشر مي شود و مختصرش را اينجا آوردم که درحوصله اينترنت باشد.
بعد به شما مي گفتم- نه بعد از انقلاب به شما گفتم - که روز فتح کميته مشترک من هم همراه مردم بودم. رفتم و به سلولمان سر زدم. بعد جمهوري اسلامي آمد و شما رئيس جمهور شديد. ماموران حکومت شما باز هم مراگرفتند و به همان بندبردند، اما به سلول 15.
به شما گفته اند که با من و ما چه کردند؟ صداي فريادهاي مستانه رسولي يادتان هست؟ چکي راکه ازغدي به ما زد بخاطر داريد؟ بازجويان حکومت جمهوري اسلامي کاري کردند که آنها روسفيد تاريخ شدند. مرا 666 روز در انفرادي نگه داشتند. از صبح 19 بهمن 1361 تا 12 فروردين1362 زير شکنجه بودم. جزء به جزء را درکتابم نوشته اند. شب هاي دراز از دست ياپا آويزانم کردند. سه بار خودکشي کردم. وقتي از ناچاري الکل را داروي مرگ پنداشتم و براي خودکشي خوردم هشتاد ضربه شلاق ديگر برايم بريدند. برادر حميد و برادر رحيم و برادر مجتبي و برادر محمود و برادر هيکل مسخره ام مي کردند که در زندان جمهوري اسلامي عرق خورده ام.
برادر حميد بازجويم مي خواست من اعتراف کنم که جاسوس انگلستان هستم و بعد جاسوس شوروي و همه اين اعترافات را از من گرفت. از سقف آويزانم کردند و ببخشيد مدفوعم را بخوردم دادند.
نمي دانم اصلا مشغله ولايت اجازه مي دهد حرف هاي هم سلولي خود رابخوانيد يانه. نمي خواهم شرح سه ماه شکنجه را بدهم. درکتابم آمده است. مي توانم نشاني بازجويم را هم بدهم که کاملا اتفاقي موفق به زيارت عکسش شدم. شما خوب او را مي شناسيد. شايع است وقتي گزارش قتلهاي زنجيره اي را به شما داد بر او نهيب زديد. درآن زمان گويا معاون وزارت اطلاعات بود و بعد سفير ايران شد در تاجيکستان. بله برادر ناصر سرمدي پارسا را مي گويم. مي توانيد از او بپرسيد که با من چه کرد.
وايکاش فقط من بودم. هزاران هزار زن و مرد سرنوشت مرا پيدا کردند. تازه من شانس آورد ه ام که از دادگاه مرگ گريختم. هزاران نفر را، مادران را، پسران نوجوان را، پيرمرهاي کمر خميده را از دار آويختند.
چقدر دلم مي خواست در راهروهاي کميته که قدم مي زديد، برايتان مي گفتم که بر پا کنندگان زندان عبرت، ادامه دهندگان همانانند که تاريخ ستمشان را موزه کرده اند.
اما بيشتردلم مي خواست درست مثل همين روزها در زمستان 1353 زنداني ستمي بوديم که براي براندازي آن دست در دست داشتيم. باورکنيد دوستي ما از ولايت شما و غربت من دلنشين تر بود...

»
لینک: کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد
نوشته ای از عبدالجبار کاکایی، شاعر دفاع مقدس:
این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .
از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .
و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.
و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.
پسرم
به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .
نظام اسلامی با دوستان صدیقش این کار را کرد:

»
»
اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير

حاج آقا بفرما تخم مرغ سبز

همین یکی برای بی آبرو کردن نظام کافیه

متاسفم. با اتفاقات اخیر بسیاری از معاندین جمهوری اسلامی هم تعمید یافتند. یعنی داشتم فکر میکردم اگرچه منافقین فساد کردند، ولی آن همه نفرت محصول کارهای مشابهی بود که از ابتدای انقلاب در حق مخالفین انجام شد.ولایت فقیه قرار بود برای ملت پدری کند؛ دشمنی کرد. قرار بود مایه ی وحدت باشد، محور منیت شد. قرار بود مانع از تجاوز قدرت به مردم شود، خود متجاوز شد... ولایت مطلقه ی فقیه فسادی بود که دامن یک انقلاب پر شکوه را آلود.
»
آیتالله بروجردی و حکومت اسلامی از کتاب خاطرات سیدصادق طباطبایی
در یکی از روزهای بهار سال 1331 که نوجوانی 9ساله بودم، گروهی از طلبههای جوان و سیاسی از تهران عازم قم شده بودند تا با آیتالله بروجردی دیدار کنند. جنب و جوشی که در شهر کوچک قم آن روز به وجود آمده بود، خیلی زود متوجه منزل پدربزرگم آیتالله صدرالدین صدر شد. حوالی عصر بودکه موج جمعیت که بسیار برآشفته بودند، به منزل پدربزرگم آمدند. تا آنجا که در خاطرم مانده است آیتالله صدرالدین صدر در منزل نبودند، ولی خیلی زود باخبر شدند و به منزل آمدند. هنگام ورود ایشان، طلبهی جوانی که بعدها فهمیدم نواب صفوی بود سخنان تندی ایراد میکرد که هیچ چیز از آن در خاطرم نمانده است. بعد از دیدار با آیتالله صدر آن جمعیت برآشفته با وساطت آیتالله صدر به منزل آیتالله حاج سید محمد تقی خوانساری که در نزدیکی منزل ما بود رفتند. بعدها خبردار شدم که نواب و یارانش قصد دیدار با آیتالله بروجردی را داشتند که ظاهرا ایشان آن ها را نپذیرفته بودند. از پدرم شنیدم که چند روز بعد که اصحاب آیتالله بروجردی ، از جمله پدرم در محضر ایشان بودند، یکی از بزرگان و از مدرسین حوزه (ظاهرا پدر همین آیتالله فاضل لنکرانی، مرجع معاصر) علت این رفتار را از آقای بروجردی سوال کرده و میپرسد چرا این افراد را که خواهان حکومت اسلامی هستند، نپذیرفتید؟ ایشان در جواب میگویند: این آقایان میخواهند شاه را بردارند ولی امثال شما را به جای او بگذارند. شخص دیگری که ظاهرا مرحوم آیتالله کبیر، از علمای بزرگ و فقهای برجسته بوده است میپرسد، مگر چه اشکالی دارد؟ آیتالله بروجردی در جواب میگویند، اشکال بزرگ این امر در این جا است که شاه با اسلحه توپ و تفنگ به جان مردم میافتد، با این اسلحه میشود مقابله کرد ولی اگر شما به جای او نشستید، اسلحه شما ایمان و عقاید مردم است که به جان مردم میاندازید. با این اسلحه نمیتوان به راحتی مقابله کرد و لذا دین و ایمان مردم به بازی گرفته میشود. منبع: دکتر صادق طباطبایی - خاطرات سیاسی اجتماعی (1) - نشر عروج (وابسته به موسسه نشر و تنظیم آثار امام)- تهران - 1387 - صفحه 27
لینک: مناظره احمدی نژاد با امام زمان
اللهم عجل لولیک الفرج و النصر.من گمان میکردم شما میخواهید مطالب اساسی رابیان کنید. بنده به شما علاقه مندم. ولی باید تکرار کنم که دلم میسوزد که به شما اطلاعات غلط داده اند.ببینید آقای صاحب زمان. خواهش میکنم به این نمودار دقت کنید. به این می گویند ضریب جینی. هرچه قدر بیشتر باشد، شکاف دینی ملت بیشتر است. الان وضع دینی ملت از قبل بهتر است.. از زمان شما که خیلی بهتر است. پس برای چه شما الان ظهور کردید؟ این ۱۲ قرن کجا بودید؟ ۱۲ قرن فساد نبود؟ غارتگری نبود؟ الان یک دفعه وضع بد شد؟ گرانی شد؟ بی دینی شد؟ در این ۱۲ قرن گل و بلبل بود؟ برای چه ۱۲ قرن سکوت کردید؟ ملت که فراموش نکرده است.زمان شما ببینید همه مناصب دست خویشاوندان یک عده ای بود. یک حلقه ای درست کرده بودند و مدام امامت را بین فرزندانشان می چرخاندند. 4 سال پیش ما آمدیم و ادعای تقدس و هاله نور کردیم. انگار وارد حریم ممنوعه عده ای شدیم. [من] نمیخواهم وارد بعضی مسایل شوم. و الان میبینیم که همه ی اینها با هم متحدند.. ما معتقدیم که صحنه گردان اصلی آقای هاشمی است. نفرمایید که ارتباطی نیست. اتفاقا ظهور شما هم جزو همان برنامه است. حتا کورش و امیرکبیر هم جزو همان باندند. ملت فراموش نکرده که آقای هاشمی کتاب در مورد امیرکبیر نوشته و او را تایید کرده. میرحسین موسوی و سید محمد خاتمی هم که از اقوام جنابعالی اند. خود شما هم که شال سبز پوشیده اید. این ها مفهومش چیه؟هدف این دولت خدمت به ملت است. ملت بیدار است. بحمدالله ملت ایران هسته ی شده است. نانو شده است. سلول بنیادی شده است. فضایی شده است. جام جهانی شده. المپیک شده. برای چه میخواهید رشد ملت را زیر سوال ببرید؟این که خیلی بده.. مگر زمان شما و پدرانتان چه قدر پروژه احداث شد؟ یک مسجدالرسول بود زمان جدتان و یک دانشگاه زمان امام صادق. چقدر اینترنت بود؟ چقدر روزنامه بود؟ آیا دموکراسی بود؟ فقط یک ابولهب بود که از شما انتقاد میکرد. ببینید با او چه کردند. با همسرش چه کردند. کراواتش را در خیابان چیدند. دستاوردهای ملت را زیر سوال نبرید. 1400 سال است وضع ملت را به اینجا رساندید. آن وقت جاروجنجال راه میاندازند که آبروي ايران در اين دولت رفت. من فقط با طرح دوتا سوال از موضع ملت دفاع کردم. آنها به هم ریختند.. مستاصل شدند. شما چرا نشسته اید به جای آمریکاییها و از آنها دفاع میکنید؟ ملت فراموش نکرده زمان شما روابط با آمریکا چگونه بود. یادتان رفته که عموی شما امام حسن در سعدآباد آن قرارداد ننگین را با معاویه بست؟ اینه دیپلماسی عزتمند؟من نمیخواستم این مسایل را باز کنم.. اما خیلی متاسف شدم وقتی این خبر را به من دادند. برای چی شما در عاشورا از بازیگر استفاده میکنید؟ ملت نمیداند که ظلم هست؟ فشار هست؟ لازم بود شما بازیگر [بیاورید] که نشان بدهید وضع دینی مردم خراب است؟ من تعجب میکنم از شما.نمودارهای بانک مرکزی نشان میدهد دین مردم در زمان حکومت شما و پدرانتان بدترین [وضع] را داشته. در زمان جد شما میزان تشیع در هکتار صفر بوده. ما رساندیم به 100ملیون. این را که دیگر نمیشود انکار کرد آقای صاحب زمان. من نمیخواستم وارد این بحث بشوم اما جد شما با یک هجمه ی سنگین یک کتاب علیه بنده چاپ کرده که توی اون به صورت بیسابقه ای طی سیصد هزار تیتر به من و منافقین لعنت فرستاده.من شخصا علاقه مند به ورود به اينها نبودم. قبلا هم گفته ام که ازهمه ی افتراهایی که بخود من نسبت داده شد، گذشت کردم. الان هم ميبخشم. اما ازتوهين به منافقین، توهين به انتخاب ملت نمي توانم بگذرم. ملت اين اجازه را نميدهند. شما آقای صاحبالزمان باید پاسخ ملت را بدهید. این همه پولی که در جمکران به شما داده میشود چه شد؟ اینها را هزینه مراسم تولد خودتان کردید؟ همین آقای جزایری کلی نذر کرده بود.. شما پول را که میگرفتید نپرسیدید از کجا آمده؟ بعد سیل اتهامات است که به ملت وارد میکنند. من همین جا اعلام میکنم، اگر آقای محصولی گفته که ثروتش امانت شماست که قرار است بعد از ظهور به شما بازگردانده شود، همه اش مال شما و تیمتان. با نوار و این حرفها که نمیشود کشور را عالمانه اداره کرد. رئیس جمهور باید خودش کارشناس ارشد باشد. بنده دکتریام را با شب بیداری گرفته ام. نه مثل بعضی که همزمان حکومت میکردند هم بدون کنکور ولایت گرفتند، آن هم در5 سالگی. البته من آماده ام شما تشریف بیاورید تا من به عنوان یک شاگرد برای شما توضیح بدهم که دیپلماسی عمومی چه چیز خفنی است..من فقط این نکته را بگم و عرایضم را خاتمه بدهم. من اینجا پرونده ی دارم از دوتا خانم. اجازه دارم بگم؟ بگم؟ این خانمها را شما میشناسید. شما همیشه با اینها بودهاید. یک زمانی با خانم صغری و بعد خانم کبری. من با همین غیبت مخالفم نه قانون آقای ولیعصر.
هر روز صبح ساعت هشت- نه، میروم سر کار و تا ده-دوازده شب در لب هوش مصنوعی میمانم. لپ تاپم را هم نمی برم. اخیر آزمایشگاه را تجهیز کردند و سهم ما هم یک کامپیوتر درست و حسابی شده و خلاصه دیگر نیازی نیست که لپ تاپم را بکشم روی کولم. فایل هایی که برای کارم نیاز است را پی کرده ام. یاهو مسنجر و گوگل تاک هم نصب نکرده ام. گاهی، فقط گاهی از طریق وب چت چک میکنم که کسی پیام مهمی گذاشته باشد. نه این که تمام این مدت کار میکنم. نه. آدم این حرف ها نیستم. میدانید... فقط دوست دارم کنار کارم باشم. آنقدر صبر کردم تا بالاخره کاری گیرم آمد که اگر رشد کنم در آن تمام علایقم از فلسفه تا کامپیوتر را سامان میدهد. دارم روی بیرون کشیدن دیسکورس متون توسط کامپیوتر کار میکنم. تز دکترای استادم در منچستر بوده و حالا علاقمند است ادامه داده شود. یک پولی هم قرار است به من برسد اینقدر که هزینه هایم را پوشش دهد و چیزی بماند برای اپلای کردن. برنامه ام این است که چند مقاله ی خوب امثال سابمیت کنم و بتوانم بروم آمریکا. برنامه ی کودکانه ای برای خودم تدارک دیده ام که دارم اجرایش میکنم اگر تنبلی ها و فکر و ذکر های ایران بگذارد. هم خانه های خوبی دارم. حسین و سروش. یکی شیرازی و دیگری تهرانی. حسین که همه جوره مرام است و لطف است و خوبی. گاهی باید تحملش کرد و گاهی باید دعوایش کرد. اما جز این از برادری هیچ کم نمی گذارد. سروش هم به معنی واقعی یک آدم معمولی خوب است. آنقدر که باید میفهمد آدم را و اصلا آزار نمیدهد. اینها بزرگترین چیزهایی هستند که بعد از یک سال و نیم اینجا به دست آورده. دوستان ایران هم که کم و بیش بهروز و رضا و فاطمه و امیر و صادق و مریم و دومان هستند. حرف میزنیم و گاهی دلتنگی میکنیم. صادق این اواخر کمتر هست. میگوید به خاطر انتخابات است. ولی باور ندارم... چیزی کم شده است بین ما و من نمیدانم چی و نمیدانم چرا... علیرضا اخوان زنگ زده بود اخیرا. صدای این پسر غوغا است. وقتی حرف میزند-با آن خنده ها- دل آدم را محشر شادی میکند...
من این روزها پی خودم هستم عجیب. مدتی بود ساز نمیزدم. قهر بودم. حالا نیستم. در این چندماهی که ساز نمیزدم زبانم هم رفته بود. هوشیاری ام هم همینطور. خلاصه آلوده شدیم رفت. بی ساز زندگی نمی توانم. ساز که میزنم همزمان فکر میکنم. منسجم میشود ذهنم و روانم. جای خالی نمازهایی است که نمی خوانم، ذکر هایی که نمی گویم...
هیچکس را ندارم. همه ی ارتباطم با گذشته قطع شده. کمی بیچاره شده ام از این بابت: اینکه کسی را مناسب حرف زدن نمی یابم. اینکه اصلا حرفی برای گفتن ندارم. راحتم اما...
حرف هایم تمام شد. وقت کم دارم برای نوشتن. یک ساعتی هست از سر کار آمده ام. همینقدر که کمی اخبار را چک کنم و این نوشته را بنویسم. چت دوستان را هم که جملگی دودر کردم. حالا بابا آن طرف خط دارد سعی میکنم صدا بگیریم...
»
DamanKeshaan, Saghiye Meykharaan...
Ey noore Del o Dide ...
Homayoon Shajarian and Dastan
»
دیدار با رهبری(مرتضی الویری)
والله این یکی فرضی نیست. آقای الویری در روزآنلاین نوشته. این هم لینکش.
هرچند که صورت کلی حرف های رهبری عین همان چیزی است که گفته بودم. حتی جملات خاص تکراری دیدم که خودم هم تعجب کردم که از کجا به آن جمله ها رسیده بودم؟!( این جمله: "مگر وقتي خاتمي با 20 ميليون رأي پيروز شد مردم عصباني نبودند. مسئولي آمد و گفت انتخابات را ابطال كنيد – من به او تشر زدم كه هنوز از من گلهمند است" از متن الویری را مقایسه کنید با این جمله از متن فرضی:"شما شاید ندانید. آمدند گفتند تنفیذ نشود ایشان. بنده برخورد کردم همانجا. طوری که دلخور هم شدند")
نتیجه ای که گرفتم این است که ما خوب حاکمان و سیاستمدارانمان را میشناسیم. نیازی به این نداریم حرف های عجیب و غریب از صدای آمریکا و پیک نت و ... دیگران به ما برسد: که رهبری میخواهد انتخابات را ابطال کند... که هاشمی میخواهد جلسه ی خبرگان را برگزار کند... که موسوی میخواهد از مردم بخواهد بریزند در خیابان... که خاتمی با رهبری دعوا کرده است... که فلانی فلان کرده است یا میکند...
این حرف های صد من یک غاز عجیب و غریب را بگذارید کنار. با هوش عمومی و غریزی خود حوادث را دنبال و تحلیل کنید. همین...
----
الویری:
آقاي حقاني ازدفتر مقام رهبري به من تلفن كرد وگفت كه ساعت 6 بعد از ظهر به ملاقات ايشان بروم. فيالواقع 5 نفرازاعضاي ستاد آقاي كروبي (منتجب نيا، نجفي،خباز، خانم كروبي و من) را براي اين ملاقات دعوت كرده بودند.
پس از ورود به محل ملاقات متوجه شدم كه به غير از ما، از ساير ستادهاي انتخاباتي و شوراي نگهبان، وزارت كشور، دادستاني كل كشور و بازرسي كل كشور نيز افرادي را دعوت كردهاند.
اظهارات اوليه آقاي خامنهاي
جلسه بينظيري است – رفقاي ديروز و رقيبان امروز همگي جمع شدهايم.
اينجوري تنظيم كردم كه هر مجموعهاي در دقايقي كوتاه حرف دلش را بزند. هيچ تقيه و ملاحظهاي هم نكند. ما در چهار راهي پر ترافيك گرفتار شدهايم. در ترافيك هم همه اعصابها بهم ميخورد. اما بايد از آن عبور كنيم. به يك تربيتي شروع كنيم. مي خواهيد به ترتيب سن باشد. از مجموعه آقاي كروبي شروع مي كنيم كه شيخالكانديداها بودهاند.
اظهارات من
من چند سال است كه با شما ملاقات نداشته ام. اما ابتدا بايد عرض كنم من همان مرتضي الويري هستم كه قبل از انقلاب شما خطبه عقد مرا خوانديد، با همان اعتقادات به اسلام و با همان عشق به مملكت. اما امروز نگران انشقاق جامعه ايراني هستم. من در صوت رساني راهپيماييهاي ميليوني زمستان 57 با تعدادي از فارغالتحصيلان شريف حضور داشته و از بالاي تير چراغ برق جمعيت را نگاه مي كردم و در راهپيمائي سالگردهاي 22 بهمن در اين سه دهه حضور داشتهام، اما بايد اعتراف كنم راهپيمائي ديروز از همه وسيعتر و بزرگتر بود. اين يك هشداري است كه بايد جدي گرفته شود. معلوم مي شود مردم دغدغهاي دارند كه عليرغم همه ناملايمات اين چنين به صحنه ميآيند.
اشكالات ما به انتخابات طي نامهاي به امضاي آقاي كروبي ديروز به شوراي نگهبان تقديم شده است.اين اشكالات در چهار سرفصل خلاصه ميشود.
سر فصل اول عدم صلاحيت فردي احمدينژاد در تطبيق با مفاد اصل 115 قانون اساسي است.
در اينكه ايشان رجل سياسي هستند يا نه ما وارد نمي شويم زيرا سليقهها فرق مي كند. اما در همين اصل آمده كه رئيس جمهور بايد امانتدار و با تقوي باشد.
امانتداري اقاي احمدينژاد زير سئوال است. زيرا به موجب گزارش ديوان مجاسبات، وي 2000 مورد تخلف مالي در سال 86 داشته و يك ميليارد دلار نيز در سال 85 مفقود است. در مورد تقوي هم بايد گفت كه شرط لازم براي تقوي صداقت و راستگوئي است. اگر فرصت بود مصاديق زيادي از خلافگوييهاي آقاي احمدينژاد را در اينجا بيان مي كردم.
فصل دوم، تخلفات پيش از برگزاري انتخابات است.
يكي از آنها توزيع هزاران ميليارد تومان پول به صورت نقدي و كالائي بين مردم از منابع عمومي است. از توزيع سيبزميني مجاني گرفته تا واگذاري 6 ميليون سهام عدالت و تا پرداخت عليالحساب اضافه حقوق در حاليكه اسناد آن هنوز آماده نشده است. طبق گزارشهاي موجود 80 درصد اعتبار ساليانه سازمان تامين اجتماعي و كميته امداد تخصيص داده شده و در ميانه سال بايستي براي تامين اعتبار اصلاحيه به مجلس بفرستد. دومين تخلف پيش از برگزاري انتخابات استفاده تبليغاتي از روزنامههائي است كه از يارانه دولتي استفاده ميكنند مانند كيهان، ايران و جام جم و......
سومين تخلف پيش از برگزاري انتخابات، تبليغات يك سويه رسانه ملي به نفع آقاي احمدينژاد در جهت تخريب بقيه است كه از چند ماه پيش آغاز شد. صدا و سيما به اين نيز بسنده نكرد و در آخرين ساعات آزادي تبليغات، بيست دقيقه بطور اختصاصي در اختيار آقاي احمدي نژاد قرار داد و براي خالي نبودن عريضه 76 ثانيه نيز به آقاي كروبي مرحمت كردند كه به عنوان اعتراض از آن استفاده نكرديم.
فصل سوم مربوط به تخلفات روز انتخابات است.
تخلفات روز انتخابات به طورخلاصه به اين شرح است:
1-سيستم پيامك وSMS را كه وسيله ارتباطي ما با نمايندگان نامزد بر روي صندوقهاي راي بود قطع كردند.
2-براي بسياري از كسانيكه به عنوان ناظر معرفي كرديم كارت صادر نكردند.
3-بسياري از ناظرين ما اجازه نيافتند كه موقع پلمب كردن صندوق حاضر باشد.
4-در بسياري از صندوقها گفتند تعرفه تمام شده در حاليكه چند ميليون تعرفه اضافه چاپ كرده بودند.
5-در حاليكه در بسياري از صندوقها جمعيت براي راي دادن صف كشيده بودند، درب حوزه را بستند در حاليكه در سالهاي قبل بعضاً تا ساعت يك نيمه شب نيز راي مردم اخذ شد.
فصل چهارم تخلفات مربوط به نحوه اعلان نتايج انتخاباتي است.
طبق روال قانوني بايستي ابتدا نتايج هر صندوق در فرمهاي موسوم به 22 درج و امضا شود. سپس در فرمانداري اين فرمهاي 22 در فرمي موسوم به 28 تجميع و به وزارت كشور ارسال ميگردد. وزارت كشور بدون توجه به اين مراحل به صورت مستقيم شروع به اعلان نتايج نمود كه بسيار مشكوك است. به نظر مي آيد نتايج اعلان شده اصلا ربطي به فرمهاي 22 و 28 و تجميع صندوقها ندارد، بلكه طبق طرح از پيش تنظيم شده قرار بوده است كه آقاي احمدينژاد قدري بيشتر از 24 ميليون كه راي آقاي خاتمي بوده راي بياورد. قرار بوده است آقاي كروبي كه قدري زباندرازي كرده و بحث اصلاح قانون اساسي و حقوق شهروندي را مطرح كرده بيش از 300 هزار راي نياورد. اما بنا به دلايل چهارگانه فوق انتخابات را كاملاً مخدوش مي دانيم.
سخنان دكتر بهشتي (به نمايندگي از گروه ميرحسين موسوی)
نكته اساسي اين است كه نبايد بگذاريم جمهوريت نظام مخدوش شود. برخوردهاي هتاكانه و پردهدري هايي كه در اين انتخابات صورت گرفت فضاي مسمومي و پرداخته كه ساخته را بر جامعه حاكم كرد. در فضاي مسمومي دروغ و نيرنگ است نميتوان انتظار انتخابات سالم داشت. با اين وضعيت جمهوريت نظام قرباني شده است. احياي جمهوريت ايجاب ميكند كه اين انتخابات ابطال شود. متأسفانه هفت نفر از اعضاي شوراي نگهبان از نامزد حاكم حمايت كردند و لذا اين شورا نميتواند مرجعي بي طرف براي رسيدگي به شكايات باشد.
اظهارات آقاي دكتر دانش جعفري (نماينده گروه محسن رضايي)
ضمن تأئيد اشكالاتي كه نمايندگان آقاي كروبي و موسوي بيان كردند، اضافه ميكنيم استفاده از منابع دولتي توسط نامزد حاكم بسيار فراگير و گسترده بوده است. به عنوان مثال 5 ميليارد دلار از صندوق ذخيره ارزي در تابستان سال گذشته براي جبران خسارات خشكسالي تصويب شد. دولت از توزيع اين اعتبار به روستائيان و خسارت ديدگان امتناع كرد، با آنكه لايحه را با قيد دوفوريت به مجلس داده بودند. نهايتاً اين اعتبار در آستانه برگزاري انتخابات توزيع شد. رفت و آمد آقاي رئيس جمهور با هواپيماي دولتي براي تبليغات انتخاباتي امكان ويژه آقاي احمدي نژاد بود كه در اختيار سايرين نبود. تعدادي از وزرا كه حق نداشتند با اين عنوان تبليغات انتخاباتي كنند در حد وسيعي به استانهاي مختلف رفتند و براي آقاي احمدي نژاد تبليغ كردند. در اصفهان يكي از اعضاي شوراي نگهبان به نفع آقاي احمدي نژاد سخنراني كرد.
مداخله نيروهاي مسلح و بسيج به نفع يكي از نامزدها بر خلاف نظرات امام يكي ديگر از خلافكاري هاي انتخابات اخير است .
آقاي خامنه اي به شوخي و لبخند : منظورتان حمايت آن ها از نامزدي كه سابقه نظامي داشته ؟
- خير . حمايت گسترده از نامزد حاكم . سخنان حضرتعالي در كردستان هم به زعم بسياري ، حمايت از آقاي احمدي نژاد تفسير شد. اشكالات فراواني بر اين انتخابات مترتب ميدانيم و براي برون رفت از وضعيت فعلي هم پيشنهادي داريم كه اگر بفرمائيد تقديم ميكنيم.
اظهارات آقاي هاشمي ثمره (به نمايندگي از گروه آقاي احمدي نژاد)
پس از خواندن دعاي فرج – اين پيروزي را به حضرتعالي تبريك ميگوئيم. اين واقعه لبيك بود به پيام حضرتعالي- موضعگيري دوستان و دشمنان نشان ميدهد كه واقع روز 22 خرداد چقدر مهم است.
22 خرداد موجب احياي دوباره جمهوريت و اسلاميت نظام شد. جمهوريت از اين نظر كه 84% مردم در اين انتخابات شركت كردند كه در نوع خود بينظير است. اسلاميت از نظر توجه به پيام حضرتعالي. حرفهايي كه نمايندگان نامزدها زدند بيشتر بهانهجويي است. آيا اعلان پيروزي موسوي در پايان انتخابات روز جمعه توسط آقاي موسوي كار درستي بود؟
اظهارات كوتاه آقاي خامنهاي
مطالب و اشكالاتي كه بقيه گفتند بيان همان مطالبي است كه آقاي الويري دستهبندي شده گفتند. شوراي نگهبان ميگويد برخي از اين اشكالات متوجه آنها نيست. راجع به سخنراني كردستان – من در كردستان حرفهاي هميشگي خود را زدم – آقاي كروبي گفت من رفتم ايلام گفتم اينهايي كه خامنهاي ميگويد (ويژگيهاي آقاي رئيس جمهور) اين من هستم. پس هر كسي ميتواند مطالب من را به خودش تطبيق دهد.
اظهارات آقاي دانشجو ( به نمايندگي از گروه وزارت كشور)
من درمورد مطالبي كه نمايندگان نامزدها گفتند و اتهاماتي كه زدند ابراز نظر نميكنم و آن را به خدا واگذار ميكنم.اجازه ميخواهم گزارش از روند انتخابات از چهار پنج ماه پيش تا كنون را به استحضار برسانم. (آقاي دانشجو متني چند صفحهاي را كه قبلاً نوشته بود قرائت كرد.) آقاي دانشجو در گزارش خود گفت كه تعداد ناظرين نامزدها در تهران و كل كشور به شرح زير بوده است:
تهران كل كشور
آقاي احمدي نژاد 2712 33058
آقاي موسوي 2915 40000
آقاي رضايي 348 5421
آقاي كروبي 599 13506
آقاي دانشجو گفت كه تا كنون هيچ شكايتي به ستاد انتخابات وزارت كشور تا اين تاريخ نرسيده است. (لازم به ذكر است كه در روز برگزاري انتخابات دهها شكايت از ستاد انتخاباتي كروبي به ستاد انتخابات وزارت كشور ارسال شد.)
اظهارات آقاي كدخدايي (به نمايندگي از گروه شوراي نگهبان)
شوراي نگهبان علاوه بر وظايفي نظارتي كه از قبل انجام ميداده دو اقدام جديد را نيز در دستور كار خود قرار داد. يكي اينكه بر روي تعرفهها علاوه بر مهر ستاد انتخابات، مهر نظارت را هم در آن پيشبيني كرديم. دوم اينكه درخواست كرديم نمايندگان نامزدها در محلي كه در شوراي نگهبان پيشبيني كرديم حاضر باشند و در جريان گزارشهاي دريافتي در روز انتخابات قرار بگيرند.
بسياري از اشكالاتي كه آقايان براي انتخابات مطرح كردند كلي است كه شوراي نگهبان نميتواند رسيدگي كند. اما ما با بررسي شكايتها را شروع كرديم.
اظهارات كوتاه من
حاج آقا اگر اجازه بفرمائيد قبل از اينكه جنابعالي مطالب خود را بيان كنيد اجازه دهيد هر يك از نامزدها در حد سي ثانيه يا يك دقيقه پيشنهاد خود را براي برونرفت از وضعيت فعلي بيان نمايند.
اظهارات آقاي خامنهاي
-آن را بگذاريد براي وقت اضافي
مطالبي كه آقاي خامنهاي فرمودند بطور مشروح در رسانه ها منتشر شد ااما برخي نكات مهم آن به اين شرح است:
- انتخابات هميشه مظهر وحدت ملت و عزت ملي بوده.
- بايد سعي كنيم انتخابات موجب انشقاق نشود.
- براي من شبهاي انتخابات بسيار جالب بود كه طرفداران نامزدها در خيابان ها جمع ميشدند بدون اينكه بين آنها درگيري باشد.
- بايد اطمينان كامل براي همه حاصل شود.
- من شخصاً در همه انتخاباتهاي گذشته به مسئولين اعتماد كردم در حاليكه ميدانيد از سلايق مختلف بودند. اما اين اعتماد موجب نميشود كه شبهه تعقيب نشود.
- هر طرفي بايد ملاحظاتي بكند. همه بايد حلم داشته باشيم.
- حساب تشنجها بايد از نامزدها جدا شود. اگر كس ديگري هم رأي ميآورد همين بساط بود.
- همه تكليف داريم از هويت اين ملت دفاع كنيم.
* * *
در اين جا آقاي خامنهاي فرمودند كه از اين به بعد جلسه غير رسمي و خصوصي است. دوربين ها و ضبط را جمع كنيد.
در اين بخش از برنامه كه قرار بود طبق پيشنهاد من، فرصت يك دقيقهاي به نامزدها داده شود، آقاي خامنهاي ضمن اشاراتي به مسائل قبل از انقلاب و اينكه ايشان با مرحوم آيت ا... طالقاني خطبه عقد مرا خواندهاند و اينكه ميزان مهريه (يك كلام ا... مجيد) در آن زمان خيلي ارزشمند بود و...... از من خواستند كه در حد يك دقيقه پيشنهاد خود را بيان كنم.
اظهارات من
به هر حال از ناحيه جمع كثيري از مردم اين انتخابات مخدوش است و بايد ابطال شود. قبول است كه شوراي نگهبان مرجع رسيدگي به شكايات است. اما ميدانيد كه اولاً شوراي نگهبان خود را مسئول و متولي برخي از شكايات نميداند. ثانياً شوراي نگهبان به دليل جانبداري اعضايش از يك نامزد نميتواند در جايگاه داور قرار گيرد. بدون ترديد مشكلي كه امروز با آن مواجه هستيم بدتر از بحران 14 اسفند 59 است. در آن موقع اگرچه قانوناً ميبايستي پرونده 14 اسفند به قوه قضائيه ارجاع داده ميشد اما امام اين كار را نكرد، زيرا مرحوم بهشتي خودش يكطرف قضيه بود. لذا مرحوم امام يك كميته سه نفره را براي حل و فصل موضوع تعيين كرد. پيشنهاد بنده اينست كه جنابعالي، يا يك حكميت حقيقت ياب كه مورد قبول طرفين باشد تعيين كنيد و يا موضوع را به مجمع تشخيص مصلحت ارجاع دهيد. اين كار كاملاً قانوني است زيرا رهبر ميتواند طبق اصل 110 قانون اساسي يك موضوع را كه معضل نظام باشد به مجمع تشخيص ارجاع دهد.
اظهارات زنگنه
حاج آقا بحث ما روي 40 ميليون رأي نيست. قبول داريم كه 40 ميليون رأي موجب افتخار است. ما نميخواهيم اين افتخار را ناديده بگيريم. بلكه بحث ما اين است كه آراء بكلي جابجا شده است. شما ميگوئيد شوراي نگهبان بررسي كند. مگر شوراي نگهباني كه هفت نفر از آنها از آقاي احمدي نژاد حمايت كردند ميتواند يك مرجع قابل قبول باشد و مردم به آنها اعتماد كنند.
اظهارات آقاي خامنهاي
در اينجا آقاي خامنهاي صحبت زنگنه را قطع كردند و گفتند شما احساساتي هستيد. قبلاً هم همينطور بوديد و وقتي احساساتي ميشديد اشك توي چشمتان جمع ميشد و ..
مگر وقتي خاتمي با 20 ميليون رأي پيروز شد مردم عصباني نبودند. مسئولي آمد و گفت انتخابات را ابطال كنيد – من به او تشر زدم كه هنوز از من گلهمند است.
- امكان تقلب نيم درصد هم وجود ندارد. مگر ميشود ده ميليون رأي را جابجا كرد.
- اگر در اين مملكت به آقاي مؤمن و آقاي جنتي اعتماد نكنيد به هيچكس نميتوانيد اعتماد كنيد بنابراين به عهده آنهاست شكايات را بررسي كنند.
- شما بدانيد صد درصد من ابطال را رد ميكنم. ابطال يعني زدن توي دهن مردم.
- مسأله مرجع هم، اينجا مرجع قانوني وجود دارد. چه معني دارد يك كميته يا مرجع ديگري تعيين كنيم. حتي اگر لازم شد صندوقهايي را بازشماري كنند. اما من مطمئن هستم كه نتايج عوض نخواهد شد. به آقاي موسوي گفتم مجراي قانوني شوراي نگهبان است. ايشان هم قبول كردند.
اظهارات آقاي عباس آخوندي
در انتخابات سال 76 وقتي حدود ساعت 10 عصر جمعه معلوم شد كه اقاي خاتمي رأي آورده من به آقاي ناطق پيشنهاد دادم تبريك براي آقاي خاتمي را هرچه سريعتر بفرستد. اين كار ساعت ده صبح شنبه انجام شد و جامعه آرام گرفت. اين كار در آن موقع امكان پذير بود، چون وجدان جامعه پذيرفته بود كه آقاي خاتمي رأي آورده است. اما امروز وجدان جامعه چنين چيزي را نميپذيرد.
دراينجا نماينده آقاي محسن رضايي ميخواست صحبت كند كه آقاي خامنهاي گفت خسته شده است و جلسه پايان يافت.
»
خبرگان مافنگی

محمد قوچانی--محمد علی ابطحی

مهندس توسلی

هفت-هشت ماه قبل بود.
"دومان" آمده بود مالزی.
وسط "کی ال" راه میرفتیم که از دور قیافه ای آشنا دیدم.
گفتم: دومان! مهندس توسلی. بدو...
دویدیم و رفتیم جلو.
گفتم: آقای مهندس توسلی؟
(پیرتر از عکس هایی بود که در "ایران فردا" دیده بودم).
گفت: بله.
گفتم: ما از ارادتمندانیم.
کمی انگار متعجب بود. از درسم اینجا پرسید و چیزی گفت در این مایه ها که خوب است و... کشور نیاز دارد و ...(همان کلماتی که انتظار داری از یک پیر نهضتی که همه ی عمرش را برای کشور گذاشته بشنوی)
در دلم گفتم: بابا مهندس، بعد از این همه سال که اذیتت کردن بازم به فکر کشوری؟
...
دوستی که مهندس را همراهی میکرد و او هم مثل ما در مالزی دانشجوست، شماره ام را گرفت تا دعوتمان کند برای سخنرانی دکتر یزدی و مهندس توسلی در مالزی.
نرفتم، چون هم اعتقاد نداشتم که باید رفت و هم اینکه فردایش پرواز داشتم به سمت ایران.
آن روز هنوز معتقد بودم که اگر به مشی نهضت و راه بازرگان وفاداریم، ضمن احترام به نهضت و رهبرانش، نیاز نیست به خاطر ارتباط با آن ها حاکمیت را نسبت به خود ظنین کنیم، طوری که راه خدمت را ببندیم
--
بگذریم...
حالا مهندس زندان است و زیر آن سخت ترین شکنجه ها و من هنوز اینجا و آشفته از راه و فکری که داشتیم، که درست بود، که نبود، که باید همان راه را رفت، یا که باید مردانه جنگید... آشفته ام از این ندانستن...







