4 نظر

دل نوشته

""
"آدم ها گناه دارند ... ! با هزار سوال در ذهنشان رهایشان نکنیم! سوال ها در خلوت پدرشان را در می آورد"، اگرچه نمای آن برای ما چند زنگ و چند اس ام اس باشد.
سهل است ... ! چند روز. چند هفته. بچه که نیستیم. دیگر حداکثر چند ماه... زود این دردها و این سوال ها هم تمام میشوند... دروغ گفته اند. جایش هم باقی نمی ماند. فقط میماند آدمی که این هم بر تجربه هایش افزوده شده. می ماند آدمی که دفعه ی بعد در مواجهه با آدم ها، مثل شما می ترسد. می ماند آدمی که واسطه ی انتقال نفرت شما میشود به دیگری.
من پایم روی زمین است ... ! یعنی دم از متافیزیک نمی زنم. با همین ذهن زمینی ام توضیح دادم که چه کار کرده اید با خودتان. چه کار میکنیم با خودمان... خودم را هم بری نمی دانم. خطاب آن نوشته ها پیچیده ی اخلاقی هم که میبینید خودمم. اگر شما دل آدمی را کمی خراشیده کرده اید، من آدم ها را با خون گریه کردن هایشان رها کرده ام(+ و +)... اینکه دستم نمی رود به نوشتن هم دلیلش همین است. ده بار نوشتم و وسط نوشته حس کردم دارم به خودم می نویسم. پس چی؟ هیچ... حرف ها را که نمی شود با خود به گور برد!
""
ادامه مطلب »
5 نظر

در نقد ساده سازی اخلاق

یکی از راه هایی که برای احراز اعتبار اخلاقی یک عمل بکار برده می شود استفاده از قانون "هرچه را برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم مپسند" است. به مناسبتی داشتم با دوستی درباره ی اخلاقی بودن عملی حرف میزدم. تفاوت نگاهمان مرا به استفاده از این قانون و آزمودن آن وا داشت. کمکی نکرد. با اینکه قانون درست بود، نتایج اخلاقی یکسانی حاصل نمیشد. متوجه دو ایراد مشخص زیر شدم:

1- فرض کنید شما مدیر شرکتی هستی و کارگری به دلیلی مناسب شغلش در شرکت شما نیست. شما اگر جای آن کارگر بودید با تمام علمی که به عدم تناسب خودت داشتید، نمی پسندیدید که از کار اخراج شوید. پس اگر قرار بر قانون بالا بود، در مقام مدیر اخراج چنین کارگری غیر اخلاقی می نمود. ممکن است گفته شود کسی که به وجاهت و تناسب اعتقاد دارد و خود با این وجاهت و تناسب به مقام مدیریت رسیده، اگر جای کارگر بود نیز می پسندید از کاری که تناسبش را ندارد اخراج شود. این حرف چند ایراد دارد. اول آنکه اعتقاد درد و لذت های آدم ها را نمی سازد. احتمالا کارگر مورد مثال ما هم اعتقاد ندارد که فرد نامتناسب باید در جایش باقی بماند. اما این اعتقاد باعث نمی شود که از اخراج خود لذت ببرد. ایراد دوم آنکه، ممکن است خود شخص مدیر عدم صلاحیت هایی را در خود حس کند. اما قرار نیست همین قانون را در مورد زیر دست خود اعمال کند. در واقع قرار نیست یک بد اخلاقی به این طریق تکثیر شود. شکل نهایی این قانون که با ترکیب این قانون و سختارهای زبانی حاصل می شود، یعنی: "کاری نکن که از لذت افراد دیگر کاسته شود، چراکه خودت چنین چیزی را نمی پسندی" نیز ایراد فوق را دو چندان نشان میدهد.
2- واضح است که از دل این قانون حکم اخلاقی مطلق نمی توان استخراج کرد. اگرچه میدانیم درد و لذت افراد یک جامعه در مجموع شباهت زیادی به هم دارد، ولی این وضعیت فردی شخص است که در قضاوت اثر نهایی را خواهد داشت. به عنوان مثال دو فرد با وضعیت مالی بسیار متفاوت (یکی معمولی و یکی بسیار قوی) را در نظر بگیرید که قصد دارند در مورد حکم اخلاقی "برهم زده یک معامله پیش از نهایی شدن آن" قضاوت کنند. فرد معمولی توان کمتری در مقابل چنین ناپایداری دارد و اصولا در زندگی نیز کمتر با عمل معامله سر و کار دارد. این فرد طبیعی است که بدوا مخالف برهم زدن معامله است. اما فرد قوی به این دلیل که اصولا با معامله های بسیار مواجه است و پایداری بیشتری هم دارد، موافق سیال تر بودن معامله است. چرا بحث پایداری را مطرح میکنم؟ به این دلیل که به هر صورت هر فرد ممکن است در مقام متضرر قرار بگیرد و در این حالت مخالف برهم زدن معامله باشد. اما وقتی کسی در مقام قضاوت اخلاقی است به مجموعه ی "تجربیات گذشته" و "امکانات آینده" خود می نگرد و حکم اخلاقی را مبتنی بر نفع و ضرر نهایی خود صادر میکند.

از آنچه که گفتم قصد دارم نتیجه بگیرم این قانون چندان کمک نیست. ارزش های اخلاقی یک جامعه به گمان من دریک فرآیند طولانی و مبتنی بر داد و ستد های نامحدود حاصل میشود. در این فرآیند افراد مختلف با درد و لذت های مختلف در مقام های مختلف و شرایط متغیر حضور دارند. افراد در این سیستم تغییر موقعیت میدهند. مثلا از فقیر به پولدار تبدیل میشوند و مبتنی بر همه ی درد و لذت های خود قضاوت می کنند...

در این مورد باید بیشتر اندیشید.

ادامه مطلب »
1 نظر

پیچیدگی اخلاق

حوزه ی اخلاق حوزه ی لغزنده و دوگانه ای است. از طرفی اخلاقی عمل کردن جمیع افراد یک جامعه متوسط مطلوبیت افراد آن جامعه را افزایش میدهد و از طرف دیگر غیر اخلاقی عمل کردن یک فرد در قلب این جامعه ی اخلاقی به شدت افزاینده ی مطلوبیت آن فرد است. فکر میکنم روشن است ولی مثالی میزنم: برای دروغگویی در جامعه ای که در آن دروغ امری رایج است هیچ فایده ای متصور نیست. به این دلیل ساده که هیچ حرفی ابتدا پذیرفته نیست و صحت هر حرف به طریقی غیر از خود فرد سنجیده می شود. اما در جامعه ی پایبند به اصل اخلاقی عدم دروغگویی، یک فرد در کوتاه مدت می تواند با واقعی جلوه دادن یک ناواقع مطلوبیت کسب کند.
اگر این را بپذیریم، آنگاه مطلوبیت هر فرد چیست؟ اینکه عدم دروغگویی را به دیگران توصیه کند ولی خودش دروغ بگوید. همچنین طوری دروغ نگوید که باعث ترویج دروغگویی شود. همچنین فایده مندی دروغگویی را نفی کند تا دست زیاد نشود.

اما آیا این ممکن است؟ هر فرد دامنه ای از افراد مورد اعتماد دارد که منویات درونی خود را با آن ها در میان می گذارد. آیا بر ملا کردن این بازی پیچیده در مقابل آن ها نباید نهایتا منجر به گسترش و در نتیجه عدم کارایی این بازی شده باشد؟

اینجاست که تکامل انسانی بازی به نام ریا را پیشنهاد کرده است. ریا (به تعبیری که من اینجا استفاده می کنم) عبارت از غیر واقعی جلوه کردن نیست. ریا عبارت از باور متفاوت از یک اصل اخلاقی در دو سطح آگاهی و رفتاری متفاوت است. در این مثال ریا یعنی باور کردن و پذیرفتن بد بودن دروغگویی در تئوری اما خیانت کردن به آن در آن در مقام عمل است. یعنی فرد حتی برای خود نیز کیفیت اصل اخلاقی را تغییر نمی دهد. این وضعیت البته وضعیت روانی پیچیده ای ایجاد می کند که مختص هر فرد است.

اگر آنچه در بالا گفته شد را بسط بدهیم، به افراد مختلف با سطح خودآگاهی مختلف نسبت به امر اخلاقی می رسیم. پیچیده تر شدن این وضعیت در یک فرد احتمالا نسبت مستقیمی با میزان هوشمندی آن فرد دارد. به این ضرب المثل توجه کنید:"دروغگو کم حافظه است". این بدان معناست که اگر یک فرد باحافظه دروغگو باشد، جامعه سخت تر به دروغگویی او پی خواهد برد و با احتمال بهتری فرد صالح و پاک تلقی خواهد شد. حاصل آنکه میزان پایبند شناختن یک فرد به اخلاق در جامعه ناشی از اپتیمایز کردن میزان پیچیدگی ریا (به تعبیری که به کار رفت) و میزان هوشمندی اوست.
ادامه مطلب »
3 نظر

چند نکته درباره ی قصاص اسیدپاشی

1- در هر مجازاتی سه وجه مد نظر است: تشفی خاطر شاکی، تنبیه متهم و رضایت جامعه . البته از آنجا که در جامعه ی دموکراتیک اعمال مجازات به پشتوانه ی جامعه انجام می گیرد، در دو وجه اول هم باید رضایت جامعه حاصل شود. مثلا یک دادگاه فرانسوی فی البداهه هیچ تمایلی ندارد اقدام به تشفی خاطر شاکی و تنبیه محکوم غیر فرانسوی کند که درگیر یک ماجرای قتل در خارج سرزمینش بوده اند. در چنین جامعه ای ارضاء شاکی و نیز متهم به این دلیل مهم است که هر فرد می تواند بعدا در هر یک از این دو مقام قرار بگیرد. آنچه در ماجرای اسیدپاشی اخیر اتفاق افتاده تاکید بیش از حد جریان روشنفکری بر حقوق محکوم است. این تاکید را می توان اینگونه تحلیل کرد:

- بیشتر این امکان وجود دارد که روشنفکر ایرانی در مقام محکوم دستگاه دادگستری جمهوری اسلامی قرار بگیرد تا در مقام شاکی مراجعه کننده به آن. در نتیجه سست کردن این دستگاه نهایتا برای او مطلوبیت دارد. به عبارت بهتر این جریان نسبت به دستگاه دادگستری در ایران کینه دارد و سعی می کند همه ی احکام آن را به شکی زیر سوال ببرد. همچنین می توان فرض کرد که جریان روشنفکری ایرانی بخاطر دفاع از محکومان سیاسی، عادت به دفاع از متهم و محکوم از هر نوع کرده است.

- جریان روشنفکری ایرانی تا حدود زیادی چپ است. در نتیجه اصولا مالکیت و حقوق فردی را در نظر نمی گیرد و حقی برای شاکی این پرونده از این بابت که اکنون مالک سلامتی چشم و صورت محکوم است قائل نیست.

- جریان روشنفکری ایرانی عملگرا نیست، بلکه شاعر است. می توان یک شعر را نقد کرد بدون آنکه بجایش شعری آورد. اما نمی توان یک حکم اجرایی عملگرایانه را نقد کرد بی آنکه برایش بدیل ارائه داد (عملکرد بد یک فرد در مقام اجرا می توانسته بهترین حالت ممکن واقعی بوده باشد. وقتی شما عملکرد او را بی ارائه ی بدیل نقد می کنید در واقع یا دارید او را به عملی بدتر دعوت می کنید یا به بی عملی، که شری بزرگتر است). از خوشبختی های روشنفکر ایرانی این است که ناکجایی را می شناسد بنام غرب که می تواند همه ی خواسته های نپخته اش در باره ی یک موضوع را به آنجا نسبت بدهد بدون اینکه بداند دقیقا در غرب با آن موضوع چگونه رفتار می کنند.

- جریان روشنفکری ایرانی فاصله زیادی با قدرت دارد. در نتیجه نگران نیست تصمیم گیری را که جز جدایی ناپذیر قدرت است نقد کند و چیزهایی بگوید که بعدا گریبان خودش را در مقام قدرت خواهد گرفت.

- جریان روشنفکری ایرانی نان خور دستگاه حقوق بشری بین المللی است (فقط برای توضیح این را می گویم. واگرنه به گمان من فی البداهه هیچ اشکال اساسی در نان خور بیگانه بودن وجود ندارد. بخصوص که هدف خیر مشترکی وجود داشته باشد که به محض حصول؛ راه ها از هم جدا شود)ـ

2- این نکته قابل توجه است که عمده ی موافقین اجرای حکم از منظر دفع یک شر اجتماعی خواهان اجرای آن هستند. ندیده ام کسی جایی گفته باشد حق این آدم است پس باید به جا آورده شود، هرچند سنگدلانه، هرچند خلاف منافع جامعه، هرچند خلاف حقوق بشر. حقوق پایه ای (چیزی شبیه مالکیت فردی) فرد گویا اصلا مطرح نیست.

3- جدای از جریان روشنفکری، اینکه در میان عامه اکثریت آقایان در مقام دفاع از محکوم و اکثریت خانم ها در مقام دفاع از شاکی قرار گرفته اند می تواند برملا کننده ی یک ناخودآگاه باشد. اینطور که آقایان خودشان را در مقام اسیدپاش می بینند و خانم ها خودشان را در مقام اسیدپاشیده شده!

4- نکته ی آخر اینکه: کسانی که با الگوبرداری از غرب حبس ابد را به عنوان مجازات جنایت در ایران پیشنهاد میکنند تفاوت های زندگی در ایران و غرب را در نظر نمی گیرند. از دست دادن جامعه ی سرزنده و پرلذت غرب حقیقتا برای یک فرد مجازات محسوب می شود. در حالی که برای یک مجرم ایرانی زندان رفتن چیزی بیشتر از رفتن از یک جای بد به یک جای بدتر نیست. در ایران وجود دارند دزدانی که در نزدیکی فصل سرما به این دلیل که جای خواب و خوراک مناسب ندارند اقدام به دزدی هدفمند با دوره ی محکومیت مشخص می کنند تا دوره ی سرما را از سر بگذرانند. بر ای اینکه ملموس تر بی فایده بودن حبس ابد را درک کنید، فرض کنید به دلیلی تمایل به انتقام گرفتن ولو جنایی از یک فرد دارید. اگر مجازات مفروض اعدام، اسیدپاشی یا کور شدن باشد بیشتر جرات انتقام گرفتن دارید یا مجازات مفروض حبس ابد باشد؟
ادامه مطلب »
0 نظر

عدالت به مثابه مساوات

دیروز ماشین گرفتم. زنگ زدم به صاحبخانه که طبق قرارمان پارکینگ را در اختیارم بگذارد. قرار این بود که به شرط استفاده ی شخصی از پارکینگ استفاده کنم، در غیر این صورت خودش می خواهد آن را اجاره بدهد. گمانش این است که خانه را به من ارزان اجاره داده و نمی شود با اجاره ی پارکینگ سود مضاعف کنم... خلاصه زنگ زدم و گفت برو به مدیریت ساختمان بگو و کارت ورود ماشین را دریافت کن. اگر هم کاری بود بگو با من تماس بگیرند. چنین کردم و مبلغ 70 هزار تومان هم پرداخت کردم که بعدا از اجاره کم کنم. خوش و خرم رفتم ماشینم را بیاورم، دیدم کسی به جای من پارک کرده. به نگهبانی اطلاع دادم و قرار شد آن ماشین را کلمپ کنند(چرخی با قفل و زنجیر می بندند به ماشین که نتواند حرکت کند، تا شخص بیاید و جریمه بدهد و ماشینش را آزاد کند).

فعلا ماشین را گذاشتم در پارکینگ مهمان. گفتند تا وقتی که پارکینگم خالی شود می توانم بگذارم آنجا. به خانواده ام که تازه از ایران آمده اند هم کلی پز دادم که ببینید چقدر کارها در مالزی راحت درست می شود (برادرم چند روز پیش از رفتنش به سفر حج تصادف مختصری کرده بود و سر بیرون اوردن ماشین از پارکینگ دولتی کلی اذیت شده بود. خواستم به آن ها توضیح بدهم که بیخود در ایران هستند).

برگشتم دانشگاه. جلسه ای بود که باید آنجا صحبت می کردم. قبل از جلسه صاحبخانه زنگ زد. گفت اشتباه کرده است و خواهرش که بطور مشترک با او صاحب خانه است، قبلا پارکینگ را به شخصی اجاره داده است. عذرخواهی کرد و گفت کارت ها را پس بدهم، پارکینگ را آزاد کنم و اینکه خوب، من پارکینگ نخواهم داشت. هرچه توضیح دادم که قرار ما چیز دیگری بود گوش نکرد و گفت برای پارکینگ هم پولی دارد دریافت می شود و اگر من می خواهم بروم پارکینگ اجاره کنم. چاره ای نبود، بعد از جلسه برگشتم خانه و پارکینگ و ماشین طرف را آزاد کردم. بماند که در کل جلسه حواسم پرت این قضیه بود...

کارت را که باید به نگهبانی پس می دادم پیش خودم نگه داشتم تا تکلیف مشخص شود. به صاحبخانه چند بار زنگ زدم که جواب نداد. اس ام اس فرستادم که قرار ما این بود و شما داری اشتباه عمل می کنی. در ضمن از قرارداد ما یک ماه مانده... منظورم این بود که حواست باشد که تمدید نخواهم کرد اگر به این کارها ادامه بدهی... جواب نداد که هیچ، از مدیریت تماس گرفتند که با توجه به این داستان، کارت را بیاورم و پولم را دریافت کنم. یعنی صاحبخانه کار خودش را داشت می کرد...

این داستان دیروز ما بود. اما چه چیزی من را به فکر وا داشته:

اول اینکه فکر کردم از چیزی که نقص دارد و نقصش هر لحظه ممکن است بروز کند نباید دفاع کرد. ولو دفاع عادلانه. چیزی که من به خانواده گفتم عین درستی بود. یعنی واقعا در مالزی کارها راحت راه می افتدند. ولی اشتباه صاحبخانه ی من به کل ماجرایی که من از آن دفاع کرده ام تسری پیدا میکند و تحلیل من غلط فرض می شود.

دوم اینکه هستند آدم هایی که ما سر سوزنی برای آن ها اهمیت نداریم. زیر پای آن ها ممکن است له شویم ولی حتی متوجه ان هم نشوند. برای من و با سطح درآمد من همین مسئله ی پارکینگ مهم است. اما صاحبخانه ی من حتی اگر فردا بگویند این واحد آپارتمانی ات آتش گرفت هم برایش مهم نیست. وضع مالی اش خوب است، بخشی از ماه را در هلند است و بخشی را اینجا. اصلا وقت ندارد بیش از این روی این خانه فکر کند یا اس ام اس من را جواب بدهد یا فکر کند ببیند چه قراری با من گذاشته بود. فقط اینکه نمی خواهد بابات این خانه ی بی اهمیت ضرری بر او وارد شود. اگر اصرار میکردم و ماشینم را به زور در پارکینگ می گذاشتم می آمد و بیرونم می کرد، فقط به این خاطر که مزاحمتی نباشم یا ناراحتی برای خواهرش ایجاد نشود. مهم نیست اگر اینجا بی مستاجر بماند. مهم نیست که تحقیق کند ببیند خانه را اصلا ارزان داده یا نداده (قیمت یک خانه با تمام وسایل در بهترین واحد اینجا 1550 رینگیت است. قیمت همان خانه بدون وسایل حداکثر می تواند 1200 رینگیت باشد. چنین خانه ای مبلغ اجاره ی پارکینگش 150 رینگیت است. یعنی بهترین واحد آپارتمانی اینجا بدون پارکینگ و وسایل بیش از 1050 رینگیت نیست. حالا فرض کنید من 1000 رینگیت می دهم و خانه پر از ایرادات فنی است که صاحبخانه درست به دلیل همین بی توجهی حاضر به درست کردن آن ها نیست).

حالا چرا من خانه را عوض نمی کنم، به چند دلیل: اول اینکه من پیش صاحبخانه پیش پول دارم نه او پیش من! دوم اینکه اجرای قرارداد و مازم کردن یک مالزیایی به پیروی از قراری که بسته است برای یک خارجی کار آسانی نیست. سوم اینکه خانواده ام اینجا هستند و نمی خواهم حس کنند من زندگی پر مشقتی اینجا دارم(که واقعا هم ندارم و زندگی ام اینجا عالی است و موردی مثل این سالی یکی-دو بار پیش می آید). چهارم اینکه یک ماه دیگر فصل جابجایی است و چون دانشگاه ما بخاطر هماهنگ شدن با ترم های امریکایی اینبار دو ماه دیرتر ترم جدید را شروع می کند، تعطیلات چهار ماهه میشود و در نتیجه خانه های اطراف به شدت ارزان خواهند شد، در نتیجه به نفع من است که همان یک ماه دیگر بروم. یعنی جناب صاحبخانه همین را هم اگر بداند باید بهتر با من تا کند که اینجا بمانم. همه ی نکته ای که من را وا داشته این مطلب را بنویسم همین است: اصلا همه ی این فکرهای من برای او مهم نیست.

دارم فکر میکنم اگرچه دم زدن از عدالت اقتصادی و بی طبقه احمقانه است اما اگر می خواهیم جامعه ی طبقاتی مطلوبی داشته باشیم، باید مساوات قضایی را در آن برقرار کنیم. باید شرایطی باشد که آدم ها درست قرارداد ببندند و راحت آن را اجرا کنند. من دردم این نبود و نیست که طرف بیشتر پول دارد و یا اینکه خودش احتمالا کجاها زندگی می کند. من برایم مهم بود که همین چیزی که برای خودم تهیه کرده ام و برایش شاد بوده ام، قراری بسته ام و رویش حساب کرده ام محقق شود. بی عدالتی برای من زدن زیر قول و قرارها ست. عدالت به مثابه انصاف...

ادامه مطلب »
1 نظر

شگفتا

شگفتا به خدا که هماهنگی این مردم در باطل خویش و پراکندگی شما در حق خود دل را می میراند و اندوه را تازه می گرداند. زشت باشید و از اندوه برون نیایید که آماج تیر بلایید، بر شما غارت می برند و ننگی ندارید. با شما پیکار می کنند و به جنگی دست نمی گشایید. خدا را نافرمانی می کنند، خشنودی می نمایید.اگر در تابستان شما را بخوانم گویید هوا سخت گرم است، مهلتی ده تا گرما کمتر شود. اگر در زمستان فرمان دهم گویید سخت سرد است، فرصتی ده تا سرما از بلاد ما به در شود. شما که از گرما و سرما چنین می گریزید با شمشیر آخته کجا می ستیزید؟ ای نه مردمانِ به صورت مرد! ای کم خردان ناز پرورد! کاش شما را ندیده بودم و نمی شناختم که به خدا پایان این آشنایی ندامت بود و دست آورد آن اندوه و حسرت.خدایتان بمیراناد که دلم از دست شما پر خون است و سینه ام مالامال خشم شما مردم دون که پیآپی جرعه اندوه به کامم می ریزید.
نهج البلاغه
ادامه مطلب »
0 نظر

پایان

هاشمی هم رفت. پایان بازی. کلمه هم با این خبر آخر فتیله را کشید پایین... کار درستی بود. یک سال و نیم پیش باید به همین نقطه می رسیدند. فقط بچه های مردم اذیت شدند...
ادامه مطلب »