آن نه عشق است که از دل به زبان می آید
وآن نه عاشق که ز معشوق به جان می آید
عاشق آن است که بی خویشتن از ذوق سما
پی شمشیر بلا رقص کنان می آید
نه آنقدر نت نوشتن بلدم و نه آنکه اگر بلد بودم نت را یارای روایت این تنین بود.ساز میانسال و سوخته دلی که جز اشک و آه و گله، چه در آغوش گرفته است خدا میداند.بی نیاز از حتی یک واژه ی آوازی.منتهای عشقی که زبان و نوشته را حتی خیال رسیدن به آن گزاف مینماید.به گمانم "لطفی" اینجا تنها عاملی برای انتقال شهودی است که سال هاست خود نیز از وحی آن محروم است.
ما داریم چه میشویم؟ خدا میداند.راوی تنین بی روح موسیقی رنج نابرده ای که به سطحی بودنش افتخار میکنیم.5 شب پیش بر صحنه نشستم و با وقاحت تمام ساز زدم و چنان کردم که شایسته ی منِ طعم بهشت ناچیشده ای بود.بی گمان ذوق باده ی خودپرستی و شهرت طلبی ما را خواهد کشت. پس چه جای توبه که به آنچه هستیم دلخوشیم.
0 نظرات:
ارسال يک نظر