زندگی
1-مرگ برایم ترسناک نیست، این درد است که نزدیکی اش دلم را میلرزاند.چاقویی که زیر گردن من است، ماشینی که به سمت من می آید یا هر خطر دیگری، خبر از مرگم نمیدهند، خبر از درد میدهند که در آینه ای از زمان به سراغم می آید، چه آنکه مرگ جز واژه ای برای دلالت به "یک حالت اتقاق افتاده برای دیگران" برایم چیزی نیست.
2-و نیز مرگ یک نماد است.نماد فقدان.نماد نبودن "انی مور"(any more).یعنی دیگری، دیگر نیست.بیش از این نیست.دیگر نمیبینمش.دیگر نمی خندد.حرف نمی زند.دیگر کارهایی را که میکرد تکرار نمی کند.و این ها هیچ، مشکل این است که من دیگر آن حرکات را نمی بینم .یا دیگر آن حرکات در هوایی آغشته به تن من تکرار نمی شود. این یعنی مرگ. مرگ دیگری.
3-مرگ من هم که معنایی ندارد.به قول ماها در دیتابیس اصلا موجود نیست.کامپیوتری که از برق قطع میشود چه درکی از قطع شدن برق می تواند داشته باشد جز قطع شدن برق دیگری؟!
4-این روزها دو دوست من مردند.آرام آرام، ولی برای من ناگهانی انگار.مانده ام آن روز که در خیابان آدمی را با صورت دوستان مرده ام می بینم، چگونه مبهوت ننگرم.آنگونه که انگار نه انگار که دزدی را دیده ام.
5-این روزها خسرو شکیبایی هم مرد.هامون و خانه سبز و یک صدا هم مرد.این تازه اول داستان است.آدمک های ما پا به دهه ی ششم زندگی گذاشته اند جملگی.خبر های سخت در همین سال های 87و 88 و89و90و91و92و93و94و95 است که در راه است.همان سال ها که من دارم 30 ساله میشوم.همان روزها که خبر بد آبدیده(تو بخوان بی احساس)ام میکند.هنوز بچه ام.
....
یک توضیح: این روزها گله زیاد دریافت نمیکنم، اما بسیار گله احساس میکنم.از کامنت هایی که دیگر خبری ازشان نیست.سلام ها و آفلاین هایی که بودند و نیستند.من مدتی نبودم.من نبودم اصلا.بودم و نبودم.لپ تاپ را بازم میکردم و هاج و واج میخواندم و رد میشدم و گاه پاسخکی میدادم.هنوز کم و بیش همانگونه ام.تمام دوستانم؛ آنان که خودشان هم میدانند، همان هستند برایم که بودند.