چند روایت معتبر درباره ی عشق
مصطفی مستور
---------------
گفتی دوستت دارم و رفتی . من حیرت کردم . از دور سایه های غریب می آمد از جنس دلتنگی واندوه و غربت و تنهایی وشاید عشق. با خود گفتم هرگز دوستت نخواهم داشت. گفتم عشق را نمی خواهم. ترسیدم و گریختم . رفتم تا پایان هرچه که بود و گم شد. واین ها پیش از قصه ی لبخندِ تو بود.
جای خلوتی بود. وسطِ نیستی . گفتی : « هستم .» نگریستم ، اما چیزی نبود. گفتم : « نیستی.» بازگفتی :« هستم.» برخود لرزیدم ودر دل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم ، گُر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم : « هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی. » واین هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماندو اندوه . از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید واین تکه گوشت افتاده درقفسِ قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می کردند واین وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دل اش می خواهد خیره شود ، تو شرم نکردی وناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کنی. انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی ، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون ام فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه ازا نگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی : « حال چه گونه است؟ » گفتم : « تو همه آب ، من همه عطش. تو همه ناز ، من همه نیاز . تو همه چشمه ، من همه تشنگی. » گفتی : « تو همچنان غلطی .» واین هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.
فرشته ای پرکشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی : « برخیز! » گفتم : « نتوانم. » بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی. فرشته پیشتر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم : « این چیست؟ » گفتی : « اندوه! اندوه! » بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهابِ عشقِ من سوخت. گفتی : « حال چه گونه است؟ » دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود . فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : « چنین کنند با عاشقان .»
1
و هرچه فکر می کنی نمی توانی بفهمی چه طور شروع شده بود. حتی نمی دانی تو شروع کرده بودی یا او . و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ تنها چیزی که لابه لای تصاویر مبهم و آشفته ی ذهن ات به خاطر می آوری این است که وسطِ حلِ مسئله ای درباره ی سقوط آزاد اجسام بود که چشم ات به او افتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک تک سلول هات نوسان کرده بود و تو احساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی. همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی ، کلاس های کنکور و داشتن شاگردانِ خصوصی زندگی ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری. یک شنبه ی بعدی می روی و تخته سیاه را از فرمول های قوانین حرکت شتاب دار پُر می کنی وبا خودت کلنجار می روی که چشم ات به دخترک نیفتد. گاهی وسط درس دادن حس می کنی یکی از صندلی های کلاس از بقیه روشن تر است . پس بی اختیار به سمت روشنایی می چرخی ونگاه ات به دخترک می افتد که مثل باران ملایمی بر سطح روحت می بارد و کلافه ات می کند . گچ را لبه ی تخته سیاه می گذاری وبه بهانه ی قدم زدن بین ردیف های صندلی های کلاس بالای سر دخترک می روی. سرش را روی دفتر چه اش خم کرده و در قاب مربع آبی رنگ می نویسد : هرگاه جسی تحت تأثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو نسبت مستقیم و با جرم نسبت معکوس دارد. بعد نگاه ات به اسم بالای دفترچه می افتد و دل ات نگار آشوب می شود : کیمیا طلوع .
2
فاصله ی بین یک شنبه ی دوم ویک شنبه ی سوم برای و از هفت روز بیش تر طول می کشد و از این که هفته برای تو بیش از معمول کش آمده خودت را سرزنش می کنی. نگاه ات را درکلاس می گردانی تا نقطه ی روشن را پیدا کنی . وقتی از وجود کیمیا در کلاس مطمئن می شوی ، خیال ات آسوده می شود و از این که حضور دخترک خیال ات را آسوده می کند از خودت متنفر می شوی. بعد طوری رو به شاگردان می ایستی که کیمیا را نبینی . درس را که شروع می کنی با اشتیاق بیش تری حرف می زنی. چیزی در اعماق جان ات می جوشد و حس غریبی به تو می گوید که این کلاس با همه ی کلاس های دیگر تفاوت کوچکی دارد. تفاوت کوچکی که رفته رفته بزرگ وبزرگ تر می شود ، آن قدر بزرگ که دیگر کتمان اش از عهده ی تو بر نمی آید. آن قدر بزرگ که توی کلاس هم جا نمی گیرد و باید برای آن فکری بکنی.
یک شنبه ی سوم را با بحث درباره ی انبساط فلزات در اثر حرارت میگذرانی. درس تمام می شود و دانش آموزان به سرعت صندلی ها را خالی می کنند . کیمیا نگاه کوتاهی به تو می اندازد و با شتاب بیرون می رود. تو هنوز پشت میزت نشسته ای و دست هات را ستون کرده ای وشقیقه هات را باکف دست ها می فشری و انگار تخته سیاهِ پر از فرمول های انبساط فلزات به تو دهن کجی می کند و تو فقط محو یکی از صندلی های خالی شده ای وبه یک شنبه ی آینده فکر می کنی و منتظرش می مانی و کسی نمی داند.
3
صبح یک شنبه ی چهارم از آپارتمان ات که در طبقه ی نوزدهم یک آسمان خراش سی ویک طبقه است، به شهر خیره می شوی وفکر می کنی که هیچ چیز نمی تواند مثل یک شنبه با معنا باشد. که بین ساعت ده تا دوازده صبح روز یک شنبه چیزی وجود دارد که بقیه ی روزها وساعت های هفته از ان تهی اند. که بین تمام روز های هفته ، یک شنبه مثل نور می درخشد. که صدها یک شنبه _ یکی از دیگری تاریک تر وپوچ تر _ آمده اند ورفته اند اماهیچ کدام مثل این سه یک شنبه ی آخری برای تو براق و تمیز و روشن نبوده اند. از پنجره به پایین نگاه می کنی و انبوه جمعیت را می بینی که مثل مورچه هایی که گردِ سوسکی جمع شده باشند ، در هم می لولند . از این فکر که هیچ کدام از آن ها نمی توانند مثل تو یک شنبه را ادراک کنند ، پوزخند می زنی و دل ات می خواهد تکنولوژی می توانست ابزاری بسازد که به کمک آن بتوان طعم و بو و رنگ و جنس و لطافت و زیبایی و روح یک شنبه را مثل ابعاد یک تکه سنگ اندازه گرفت. یک شنبه برای تو مثل قطعه ای از بهشت می ماند که هفته ای یک بار از آسمان ، از دور ترین کهکشان ها به زمین هبوط می کند و دو ساعت توقف می کند تا تو او را سیر تماشا کنی وباز به بهشت برگردد. یک شنبه دیگر برای تو از جنس زمان نیست. یعنی مثل یک تکه سنگ هم فضا را اشغال می کند و هم وزن دارد.
به مدرسه که می رسی مدیر مدرسه برای تو توضیح می دهد که به خاطر تعمیر کلاس ، شاگردان ات را به کلاسی در طبقه ی دوم برده است. کلاس جدید کوچک تر است. داخل که می شوی حس می کنی کلاس نه تنها بیش از حد شلوغ است بل که مطلقاً روشن نیست. نگاه ات را در کلاس می گردانی تا از حضور کیمیا مطمئن شوی. ترکیب کلاس به هم ریخته است و تو او را در جای همیشگی پیدا نمی کنی . پس بار دیگر با مکث بیشتری در کلاس خیره می شوی تا صندلی روشنی را پیدا کنی اما همه در نظرت تاریک اند و دخترک در کلاس نیست. ناگهان کلاس در نظرت خالی و بی معنا می شود . پوچ ونامفهوم . درست مثل یک ظرف خالی یا لامپ سوخته یا تفاله ی سیب یا لانه ی متروکِ پرنده ای مهاجر یا درختی بی میوه یا واژه ای بی معنا. دل ات از چیزی که نمی دانی چیست انباشته می شود. چن کلمه روی تخته سیاه می نویسی اما حس می کنی نمی توانی ادامه دهی. تمام هفته را به هوای یک شنبه درس داده ای و انتظار کشیده ای و حالا یک شنبه را مثل یک شرط بندی ، مثل یک قمار باخته ای . دست یک شنبه این بار خالی است. انگار یک شنبه مثل یک تکه کاغذ جلو چشمان ات مچاله می شود و لحظه به لحظه در هم فرو می رود. زیر لب می غری : « چه یک شنبه ی پوچی! » کسی از توی ردیف اول چیزی می پرسد و تو به سمت صدا بر می گردی تا هم روشنی را در چند قدمی ات ببینی و هم میوه را و هم معنا را و هم یک شنبه را که حالا به سرعت جان می گیرد وبراق و شفاف وزیبا می شود. جمله ات را روی تخته سیاه تمام می کنی : هر جسمی حالت سکون یا حرکت مستقیم الخط و یک نواخت خود را ادامه می دهد مگر آن که نیرو یا نیرو هایی ازخارج بر آن اثر کند . بعد بر می گردی و بی آن که اهمیت دهی که کسی مراقب ات هست یا نیست ، در چشمان کیمیا خیره می شوی تا گویی چیزی مثل یک آسمان خراشِ سی ویک طبقه در تو فرو ریزد و کسی اما صدای آن را نمی شنود .
4
یک شنبه ی پنجم را به حل مسائلِ فصل هایی که درس داده ای می گذرانی. مسئله ای در باره ی تعیین زمان سقوط آزاد یک تکه سنگ از ارتفاع معینی است که کیمیا برای حل آن پای تخته سیاه می آید. می خواهی از نگاه کردن به او فرار کنی . پس سعی می کنی با ورق زدن کتابِ توی دست ات یا با کشیدن خطوط نامفهوم روی تکه ای کاغذ خودت را سرگرم کنی ، اما نمی توانی. پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدن اش کلافه ات کرده ، تردید مبهم ات را به یقینی روشن تبدیل می کند : عاشق شده ای. به تخته سیاه خیره می شوی. نگاه ات از روی فرمول های سقوط آزاد اجسام تا روی تکه سنگی که دخترک برای صورت مسئله کشیده است سُر می خورد . تکه سنگ درنگاه ات عجیب به یک پنج وارونه ، به یک قلب کج و کوله شبیه است.
5
یک شنبه ی ششم است وتو از چند فصلی که درس داده ای امتحان می گیری. وقتی همه سرشان را توی برگه ها خم کرده اند ، تو از پشت میز تحریرت و از فاصله ی معقولی نیم رخ او را با دقت تماشا می کنی . چیزی درون ات اتفاق می افتد که با همه جزئیاتش برای تو تازگی دارد. آن چه تو را شگفت زده می کند ، عشق نیست. عشق را می شناسی. احساس ات از جنس عشق نیست .بی آن که بدانی چرا ، از حضور دخترک سرشار می شوی. شوقی به لمس کردن ِ او نداری و دوست تر می داری او را از یک فاصله ی معقول تماشا کنی. شاید به همین سبب وقتی کیمیا پای تخته سیاه آمده بود و فاصله اش از تو ، از آن چه که معقول می دانستی کم تر شده بود ، نتوانسته بودی او را نگاه کنی. ورقه ها را جمع می کنی و همان جا به ورقه ی کیمیا خیره می شوی. گویی تکه ای از روح دخترک لابه لای کلمات ، روی کاغذش چسبیده است.
دیری از شب گذشته است و تو به تصحیح ورقه های امتحانی مشغولی . احساس رخوت وخستگی می کنی. بدن ات کم کم داغ می شود و تب در جان ات رخنه می کند. خسته وخواب آلوده ای . بر می خیزی وپنجره ی رو به خیابان را باز می کنی. نسیم خنک توی اتاق می وزد. چراغ های شهر آن پایین یکی یکی خاموش می شوند. سیبی از توی یخچال بیرون می آوری وتکه ای از آن را به دندان می گیری و باز کنار پنجره می روی. درد خفیفی در پیشانی ات حس می کنی . باقی مانده ی سیب را کنار پنجره می گذاری وروی صندلی می نشینی تا بقیه ی ورقه ها را تصحیح کنی. گاهی وسط کار سرت را روی میز می گذاری و خواب می روی و لحظه ای بعد از شدت تب بیدار می شوی . چند بار آب به صورت ات می زنی تا تب فروکش کند اما نمی کند . تصاویر خواب زده ی ذهنی ات با واقعیت آمیخته می شود و تو مرز رؤیا وبیداری را گم می کنی. نوشته های ورقه های امتحانی جلو چشمان ات جان می گیرندو مثل نقاشی متحرک روی کاغذ بازی می کنند. وقتی سؤالی درباره ی انتشار امواج نورانی می خوانی ، حس می کنی باریکه ای از نور قطر صفحه ی کاغذ را طی می کند و تا توی دست هات می دود و آن جا تمام می شود. به مسئله ای درباره ی انبساط فلزات در اثر حرارت رسیده ای که انگار کاغذ توی دست ات ا گرمای تب آلود انگشتان ات می سوزد. روی تخت خواب ولو می شوی ولا به لای ورقه ها می گردی تا برگه ی کیمیا طلوع را پیدا کنی. گرما از دست ها و چشم ها وپیشانی ات بیرون می ریزد و تو محو نوشته های ورقه ای : برای آن که جسمی به حالت تعادل باشد ، باید برآیند نیروهای وارد بر آن صفر باشد. تب فزونی گرفته است و تو به سختی کاغذ را در دست نگه داشته ای : وقتی جسمی بدون سرعت اولیه در اثر وزن خود سقوط کند ، سرعت آن لحظه به لحظه افزایش می یابد / نور در اثر برخورد با لبه های اجسام از مسیر راست خود منحرف می شود.
دیگر نمی توانی ادامه دهی . ورقه را به صورت ات می چسبانی و لب هات را روی نام کیمیا می بری. آرام می شوی.
6
یک شنبه ی هفتم ورقه های امتحانی را به دانش آموزان پس می دهی. زیر ورقه ی کیمیا با مداد نوشته ای دوستت می دارم . درس که تمام می شود همه از کلاس بیرون می روند . کیمیا جلو می آید تا در باره ی نحوه ی ایجاد جریان خودالقایی در یک مدار بسته ی الکتریکی سؤال کند. اول کمی توضیح می دهی وبعد به طرف تخته سیاه می روی و چند فرمول می نویسی اما پیدا است که نمی توانی به موضوع نظم بدهی. هیجان زده و عصبی چیز هایی می گویی که مفهوم روشنی ندارند. کیمیا توجهی به حرف هات ندارد. بعد سؤال دیگری می کند وتو مقایسه ی بی معنایی بین پدیده ی خود القایی و عشق میان آدم ها می کنی و می گویی پدیده ی عشق مثل جریان خود القایی در جهتِ مخالف جریان حاصل از نیروی محرکه ی اصلی عمل می کند. کیمیا گیج می شود وفقط لبخند می زند. تو از نمره ی امتحانی اش می پرسی تا شاید عکس العمل اش را درباره ی جمله ای که با مداد زیر ورقه اش نوشته ای ، در چهره اش بخوانی. او می گوید که فقط به یک مسئله درباره ی شتاب زاویه ای در حرکت دورانی نتوانسته است پاسخ گوید. بعد تو صاف توی چشم هاش نگاه می کنی و او زیر لب می گوید : « موضوع بغرنجی است. » تو به سرعت می پرسی : « اثر خود القایی در جریان الکتریسیته یا شتاب زاویه ای در حرکت دورانی؟» وناگهان محو دست هاش می شوی که با انگشتان لاغرش کلاهک خودکار خود را فشار می دهد. با صدای بم و خفه ای زیر لب می گوید : « عشق را می گویم. »
7
خواب غریبی می بینی . با تورماهی گیری رفته ای روی قله ی یک کوه بلند تا از آسمان ماهی بگیری. آسمان پر از ستاره است. تور را به سوی آسمان پرتاب می کنی. تور روی بهشت می افتد . ریسمان تور تکان می خورد : صیدی اسیر شده است . تور را از آسمان بیرون می آوری. پر از موجودات بهشتی است . چند ستاره لای تور برق می زنند. حوری های بهشتی گرفتار تو شده اند . چند فرشته و چیز دیگری که نمی دانی چیست. ستاره ها را یکی یکی از تور جدا می کنی وبه دریا می اندازی. ستاره ها به سرعت به اعماق آب فرو می روند. بال های فرشته ها را از لابه لای تور جدا می کنی. فرشته ها به آسمان پر می کشند. حوری ها که مثل بلور های یخ شفاف اند از گرمای تابستان توی دست هات آب می شوند. آن چیز دیگر را که از چشمه های تور بیرون می آوری ، حیرت می کنی : کیمیااست. زیباتر از فرشته ها ، پاک تر از حوری.
از خواب می پری. ساعت ده و ده دقیقه است. صبح یک شنبه است. تلفن زنگ می زند. مدیر مدرسه است. به او می گویی که حال ات بدتر از آن است که بتوانی سر کلاس بروی. گوشی را می گذاری وبه سمت پنجره می روی.
مدیر مدرسه کلاس را تعطیل کرده است و همه از کلاس بیرون زده اند به جز کیمیا. از پنجره به پایین نگاه می کنی. باید همه چیز را تمام کنی. تمام روح ات درد گرفته است. حالا اگر یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی ، همه چیز تباه خواهد شد. فقط یک گام دیگر کافی است تا عشق آن روی تاریک اش را به تو نشان دهد . باید همه چیز را همین حالا تمام کنی. درست در روشنایی یک صبح یک شنبه. کیمیا به میز تحریرت خیره شده است. حالا همه ی کلاس روشن است. هیاهوی بچه ها توی حیاط مدرسه بلند است . نباید کیمیا را از بهشت بیرون بیاوری. پاک کن کیمیا روی زمین می افتد. او خم می شود و پاک کن را بر می دارد. باد لته ی در کلاس را در هم می کوبد . سیب نیم خورده ای لبه ی پنجره پلاسیده شده است. با انگشت به سیب تلنگری می زنی وسیب از طبقه ی نوزدهم آسمان خراشِ سی ویک طبقه سقوط می کند. کیمیا چیزی را از روی ورقه ی امحانی اش پاک می کند.
جای خلوتی بود. وسطِ نیستی . گفتی : « هستم .» نگریستم ، اما چیزی نبود. گفتم : « نیستی.» بازگفتی :« هستم.» برخود لرزیدم ودر دل گفتم نه ، نیستی. این جا جز من کسی نیست . بعد انگار گرمای تو در دل ام ریخت. من داغ شدم ، گُر گرفتم تا گیج شدم . بعد لبخندی زدی و من تسلیم شدم. گفتم : « هستی! تو هستی! این من هستم که نیستم.» گفتی : « غلطی. » واین هنوز پیش از قصه ی دست های تو بود.
وقتی رفتی اندوه ماندو اندوه . از پاره ابرهای هجرباران شوق می بارید واین تکه گوشت افتاده درقفسِ قفسه ی سینه ام را آتش می زد. ومن ذوب می شدم و پروانه ها نه ، فرشته ها حیرت می کردند واین وقتی بود که هنوز دست هات انگشتان ام را نبوییده بودند.
یک شب که ماه بدر بود و چشم هاش را گشوده بود تا با اشتیاق به هرچه که دل اش می خواهد خیره شود ، تو شرم نکردی وناگهان با انگشتان دست هات هجوم آوردی تا دست هام را فتح کنی. انگشتان ات بر شانه ی انگشتان ام تکیه زدند و در آغوش آن ها غنودند. تو ترانه های عاشقانه می سرودی ، من اما همه ترس شده بودم. چیزی درون ام فریاد می کشید. چیزی شعله ور می شد. شراره های عشق می سوزاند و خاکستر می کرد و همه ازا نگشتان تو بود. من نیست شده بودم. گفتی : « حال چه گونه است؟ » گفتم : « تو همه آب ، من همه عطش. تو همه ناز ، من همه نیاز . تو همه چشمه ، من همه تشنگی. » گفتی : « تو همچنان غلطی .» واین هنوز پیش از قصه ی نگاه تو بود.
فرشته ای پرکشید تا نزدیک تر آید و در شهود با ماه انباز شود . من به خاک افتادم. ناخن هام را با انگشتان ات فشردی و لبخند پاشیدی. گفتی : « برخیز! » گفتم : « نتوانم. » بعد ناگهان چشم هات تابیدند و من تاب از کف دادم. مرا طاقت نگریستن نبود اما توان گریستن بود . بعد تو اشک هام را از گونه هام ستردی. فرشته پیشتر آمده بود . من گویی در چیزی فرو می رفتم . گفتم : « این چیست؟ » گفتی : « اندوه! اندوه! » بعد فروتر رفتم. بعد تو دست بر سرم نهادی و مرا در اندوه غرقه کردی. فرشته از حسادت لرزید و بال هاش از التهابِ عشقِ من سوخت. گفتی : « حال چه گونه است؟ » دیگر حالی نبود. عاشقی نبود. عشقی نبود . فرشته ای نبود. هرچه بود تو بودی . بعد تو لبخند زدی و گفتی : « چنین کنند با عاشقان .»
1
و هرچه فکر می کنی نمی توانی بفهمی چه طور شروع شده بود. حتی نمی دانی تو شروع کرده بودی یا او . و اصلاً چه اهمیتی دارد که چه کسی شروع کرده بود؟ تنها چیزی که لابه لای تصاویر مبهم و آشفته ی ذهن ات به خاطر می آوری این است که وسطِ حلِ مسئله ای درباره ی سقوط آزاد اجسام بود که چشم ات به او افتاده بود و حس مبهم و شیرینی در تک تک سلول هات نوسان کرده بود و تو احساس کرده بودی گویا از حضور دخترک در کلاس خشنودی. همین. تدریس در سه دبیرستان دولتی ، کلاس های کنکور و داشتن شاگردانِ خصوصی زندگی ات را آن قدر شلوغ کرده است که فرصتی برای عشق نداری. یک شنبه ی بعدی می روی و تخته سیاه را از فرمول های قوانین حرکت شتاب دار پُر می کنی وبا خودت کلنجار می روی که چشم ات به دخترک نیفتد. گاهی وسط درس دادن حس می کنی یکی از صندلی های کلاس از بقیه روشن تر است . پس بی اختیار به سمت روشنایی می چرخی ونگاه ات به دخترک می افتد که مثل باران ملایمی بر سطح روحت می بارد و کلافه ات می کند . گچ را لبه ی تخته سیاه می گذاری وبه بهانه ی قدم زدن بین ردیف های صندلی های کلاس بالای سر دخترک می روی. سرش را روی دفتر چه اش خم کرده و در قاب مربع آبی رنگ می نویسد : هرگاه جسی تحت تأثیر نیروی ثابتی واقع شود و شتاب بگیرد این شتاب با نیرو نسبت مستقیم و با جرم نسبت معکوس دارد. بعد نگاه ات به اسم بالای دفترچه می افتد و دل ات نگار آشوب می شود : کیمیا طلوع .
2
فاصله ی بین یک شنبه ی دوم ویک شنبه ی سوم برای و از هفت روز بیش تر طول می کشد و از این که هفته برای تو بیش از معمول کش آمده خودت را سرزنش می کنی. نگاه ات را درکلاس می گردانی تا نقطه ی روشن را پیدا کنی . وقتی از وجود کیمیا در کلاس مطمئن می شوی ، خیال ات آسوده می شود و از این که حضور دخترک خیال ات را آسوده می کند از خودت متنفر می شوی. بعد طوری رو به شاگردان می ایستی که کیمیا را نبینی . درس را که شروع می کنی با اشتیاق بیش تری حرف می زنی. چیزی در اعماق جان ات می جوشد و حس غریبی به تو می گوید که این کلاس با همه ی کلاس های دیگر تفاوت کوچکی دارد. تفاوت کوچکی که رفته رفته بزرگ وبزرگ تر می شود ، آن قدر بزرگ که دیگر کتمان اش از عهده ی تو بر نمی آید. آن قدر بزرگ که توی کلاس هم جا نمی گیرد و باید برای آن فکری بکنی.
یک شنبه ی سوم را با بحث درباره ی انبساط فلزات در اثر حرارت میگذرانی. درس تمام می شود و دانش آموزان به سرعت صندلی ها را خالی می کنند . کیمیا نگاه کوتاهی به تو می اندازد و با شتاب بیرون می رود. تو هنوز پشت میزت نشسته ای و دست هات را ستون کرده ای وشقیقه هات را باکف دست ها می فشری و انگار تخته سیاهِ پر از فرمول های انبساط فلزات به تو دهن کجی می کند و تو فقط محو یکی از صندلی های خالی شده ای وبه یک شنبه ی آینده فکر می کنی و منتظرش می مانی و کسی نمی داند.
3
صبح یک شنبه ی چهارم از آپارتمان ات که در طبقه ی نوزدهم یک آسمان خراش سی ویک طبقه است، به شهر خیره می شوی وفکر می کنی که هیچ چیز نمی تواند مثل یک شنبه با معنا باشد. که بین ساعت ده تا دوازده صبح روز یک شنبه چیزی وجود دارد که بقیه ی روزها وساعت های هفته از ان تهی اند. که بین تمام روز های هفته ، یک شنبه مثل نور می درخشد. که صدها یک شنبه _ یکی از دیگری تاریک تر وپوچ تر _ آمده اند ورفته اند اماهیچ کدام مثل این سه یک شنبه ی آخری برای تو براق و تمیز و روشن نبوده اند. از پنجره به پایین نگاه می کنی و انبوه جمعیت را می بینی که مثل مورچه هایی که گردِ سوسکی جمع شده باشند ، در هم می لولند . از این فکر که هیچ کدام از آن ها نمی توانند مثل تو یک شنبه را ادراک کنند ، پوزخند می زنی و دل ات می خواهد تکنولوژی می توانست ابزاری بسازد که به کمک آن بتوان طعم و بو و رنگ و جنس و لطافت و زیبایی و روح یک شنبه را مثل ابعاد یک تکه سنگ اندازه گرفت. یک شنبه برای تو مثل قطعه ای از بهشت می ماند که هفته ای یک بار از آسمان ، از دور ترین کهکشان ها به زمین هبوط می کند و دو ساعت توقف می کند تا تو او را سیر تماشا کنی وباز به بهشت برگردد. یک شنبه دیگر برای تو از جنس زمان نیست. یعنی مثل یک تکه سنگ هم فضا را اشغال می کند و هم وزن دارد.
به مدرسه که می رسی مدیر مدرسه برای تو توضیح می دهد که به خاطر تعمیر کلاس ، شاگردان ات را به کلاسی در طبقه ی دوم برده است. کلاس جدید کوچک تر است. داخل که می شوی حس می کنی کلاس نه تنها بیش از حد شلوغ است بل که مطلقاً روشن نیست. نگاه ات را در کلاس می گردانی تا از حضور کیمیا مطمئن شوی. ترکیب کلاس به هم ریخته است و تو او را در جای همیشگی پیدا نمی کنی . پس بار دیگر با مکث بیشتری در کلاس خیره می شوی تا صندلی روشنی را پیدا کنی اما همه در نظرت تاریک اند و دخترک در کلاس نیست. ناگهان کلاس در نظرت خالی و بی معنا می شود . پوچ ونامفهوم . درست مثل یک ظرف خالی یا لامپ سوخته یا تفاله ی سیب یا لانه ی متروکِ پرنده ای مهاجر یا درختی بی میوه یا واژه ای بی معنا. دل ات از چیزی که نمی دانی چیست انباشته می شود. چن کلمه روی تخته سیاه می نویسی اما حس می کنی نمی توانی ادامه دهی. تمام هفته را به هوای یک شنبه درس داده ای و انتظار کشیده ای و حالا یک شنبه را مثل یک شرط بندی ، مثل یک قمار باخته ای . دست یک شنبه این بار خالی است. انگار یک شنبه مثل یک تکه کاغذ جلو چشمان ات مچاله می شود و لحظه به لحظه در هم فرو می رود. زیر لب می غری : « چه یک شنبه ی پوچی! » کسی از توی ردیف اول چیزی می پرسد و تو به سمت صدا بر می گردی تا هم روشنی را در چند قدمی ات ببینی و هم میوه را و هم معنا را و هم یک شنبه را که حالا به سرعت جان می گیرد وبراق و شفاف وزیبا می شود. جمله ات را روی تخته سیاه تمام می کنی : هر جسمی حالت سکون یا حرکت مستقیم الخط و یک نواخت خود را ادامه می دهد مگر آن که نیرو یا نیرو هایی ازخارج بر آن اثر کند . بعد بر می گردی و بی آن که اهمیت دهی که کسی مراقب ات هست یا نیست ، در چشمان کیمیا خیره می شوی تا گویی چیزی مثل یک آسمان خراشِ سی ویک طبقه در تو فرو ریزد و کسی اما صدای آن را نمی شنود .
4
یک شنبه ی پنجم را به حل مسائلِ فصل هایی که درس داده ای می گذرانی. مسئله ای در باره ی تعیین زمان سقوط آزاد یک تکه سنگ از ارتفاع معینی است که کیمیا برای حل آن پای تخته سیاه می آید. می خواهی از نگاه کردن به او فرار کنی . پس سعی می کنی با ورق زدن کتابِ توی دست ات یا با کشیدن خطوط نامفهوم روی تکه ای کاغذ خودت را سرگرم کنی ، اما نمی توانی. پرهیز از نگاه کردن به کسی که شوق دیدن اش کلافه ات کرده ، تردید مبهم ات را به یقینی روشن تبدیل می کند : عاشق شده ای. به تخته سیاه خیره می شوی. نگاه ات از روی فرمول های سقوط آزاد اجسام تا روی تکه سنگی که دخترک برای صورت مسئله کشیده است سُر می خورد . تکه سنگ درنگاه ات عجیب به یک پنج وارونه ، به یک قلب کج و کوله شبیه است.
5
یک شنبه ی ششم است وتو از چند فصلی که درس داده ای امتحان می گیری. وقتی همه سرشان را توی برگه ها خم کرده اند ، تو از پشت میز تحریرت و از فاصله ی معقولی نیم رخ او را با دقت تماشا می کنی . چیزی درون ات اتفاق می افتد که با همه جزئیاتش برای تو تازگی دارد. آن چه تو را شگفت زده می کند ، عشق نیست. عشق را می شناسی. احساس ات از جنس عشق نیست .بی آن که بدانی چرا ، از حضور دخترک سرشار می شوی. شوقی به لمس کردن ِ او نداری و دوست تر می داری او را از یک فاصله ی معقول تماشا کنی. شاید به همین سبب وقتی کیمیا پای تخته سیاه آمده بود و فاصله اش از تو ، از آن چه که معقول می دانستی کم تر شده بود ، نتوانسته بودی او را نگاه کنی. ورقه ها را جمع می کنی و همان جا به ورقه ی کیمیا خیره می شوی. گویی تکه ای از روح دخترک لابه لای کلمات ، روی کاغذش چسبیده است.
دیری از شب گذشته است و تو به تصحیح ورقه های امتحانی مشغولی . احساس رخوت وخستگی می کنی. بدن ات کم کم داغ می شود و تب در جان ات رخنه می کند. خسته وخواب آلوده ای . بر می خیزی وپنجره ی رو به خیابان را باز می کنی. نسیم خنک توی اتاق می وزد. چراغ های شهر آن پایین یکی یکی خاموش می شوند. سیبی از توی یخچال بیرون می آوری وتکه ای از آن را به دندان می گیری و باز کنار پنجره می روی. درد خفیفی در پیشانی ات حس می کنی . باقی مانده ی سیب را کنار پنجره می گذاری وروی صندلی می نشینی تا بقیه ی ورقه ها را تصحیح کنی. گاهی وسط کار سرت را روی میز می گذاری و خواب می روی و لحظه ای بعد از شدت تب بیدار می شوی . چند بار آب به صورت ات می زنی تا تب فروکش کند اما نمی کند . تصاویر خواب زده ی ذهنی ات با واقعیت آمیخته می شود و تو مرز رؤیا وبیداری را گم می کنی. نوشته های ورقه های امتحانی جلو چشمان ات جان می گیرندو مثل نقاشی متحرک روی کاغذ بازی می کنند. وقتی سؤالی درباره ی انتشار امواج نورانی می خوانی ، حس می کنی باریکه ای از نور قطر صفحه ی کاغذ را طی می کند و تا توی دست هات می دود و آن جا تمام می شود. به مسئله ای درباره ی انبساط فلزات در اثر حرارت رسیده ای که انگار کاغذ توی دست ات ا گرمای تب آلود انگشتان ات می سوزد. روی تخت خواب ولو می شوی ولا به لای ورقه ها می گردی تا برگه ی کیمیا طلوع را پیدا کنی. گرما از دست ها و چشم ها وپیشانی ات بیرون می ریزد و تو محو نوشته های ورقه ای : برای آن که جسمی به حالت تعادل باشد ، باید برآیند نیروهای وارد بر آن صفر باشد. تب فزونی گرفته است و تو به سختی کاغذ را در دست نگه داشته ای : وقتی جسمی بدون سرعت اولیه در اثر وزن خود سقوط کند ، سرعت آن لحظه به لحظه افزایش می یابد / نور در اثر برخورد با لبه های اجسام از مسیر راست خود منحرف می شود.
دیگر نمی توانی ادامه دهی . ورقه را به صورت ات می چسبانی و لب هات را روی نام کیمیا می بری. آرام می شوی.
6
یک شنبه ی هفتم ورقه های امتحانی را به دانش آموزان پس می دهی. زیر ورقه ی کیمیا با مداد نوشته ای دوستت می دارم . درس که تمام می شود همه از کلاس بیرون می روند . کیمیا جلو می آید تا در باره ی نحوه ی ایجاد جریان خودالقایی در یک مدار بسته ی الکتریکی سؤال کند. اول کمی توضیح می دهی وبعد به طرف تخته سیاه می روی و چند فرمول می نویسی اما پیدا است که نمی توانی به موضوع نظم بدهی. هیجان زده و عصبی چیز هایی می گویی که مفهوم روشنی ندارند. کیمیا توجهی به حرف هات ندارد. بعد سؤال دیگری می کند وتو مقایسه ی بی معنایی بین پدیده ی خود القایی و عشق میان آدم ها می کنی و می گویی پدیده ی عشق مثل جریان خود القایی در جهتِ مخالف جریان حاصل از نیروی محرکه ی اصلی عمل می کند. کیمیا گیج می شود وفقط لبخند می زند. تو از نمره ی امتحانی اش می پرسی تا شاید عکس العمل اش را درباره ی جمله ای که با مداد زیر ورقه اش نوشته ای ، در چهره اش بخوانی. او می گوید که فقط به یک مسئله درباره ی شتاب زاویه ای در حرکت دورانی نتوانسته است پاسخ گوید. بعد تو صاف توی چشم هاش نگاه می کنی و او زیر لب می گوید : « موضوع بغرنجی است. » تو به سرعت می پرسی : « اثر خود القایی در جریان الکتریسیته یا شتاب زاویه ای در حرکت دورانی؟» وناگهان محو دست هاش می شوی که با انگشتان لاغرش کلاهک خودکار خود را فشار می دهد. با صدای بم و خفه ای زیر لب می گوید : « عشق را می گویم. »
7
خواب غریبی می بینی . با تورماهی گیری رفته ای روی قله ی یک کوه بلند تا از آسمان ماهی بگیری. آسمان پر از ستاره است. تور را به سوی آسمان پرتاب می کنی. تور روی بهشت می افتد . ریسمان تور تکان می خورد : صیدی اسیر شده است . تور را از آسمان بیرون می آوری. پر از موجودات بهشتی است . چند ستاره لای تور برق می زنند. حوری های بهشتی گرفتار تو شده اند . چند فرشته و چیز دیگری که نمی دانی چیست. ستاره ها را یکی یکی از تور جدا می کنی وبه دریا می اندازی. ستاره ها به سرعت به اعماق آب فرو می روند. بال های فرشته ها را از لابه لای تور جدا می کنی. فرشته ها به آسمان پر می کشند. حوری ها که مثل بلور های یخ شفاف اند از گرمای تابستان توی دست هات آب می شوند. آن چیز دیگر را که از چشمه های تور بیرون می آوری ، حیرت می کنی : کیمیااست. زیباتر از فرشته ها ، پاک تر از حوری.
از خواب می پری. ساعت ده و ده دقیقه است. صبح یک شنبه است. تلفن زنگ می زند. مدیر مدرسه است. به او می گویی که حال ات بدتر از آن است که بتوانی سر کلاس بروی. گوشی را می گذاری وبه سمت پنجره می روی.
مدیر مدرسه کلاس را تعطیل کرده است و همه از کلاس بیرون زده اند به جز کیمیا. از پنجره به پایین نگاه می کنی. باید همه چیز را تمام کنی. تمام روح ات درد گرفته است. حالا اگر یک قدم دیگر به سمت کیمیا بروی ، همه چیز تباه خواهد شد. فقط یک گام دیگر کافی است تا عشق آن روی تاریک اش را به تو نشان دهد . باید همه چیز را همین حالا تمام کنی. درست در روشنایی یک صبح یک شنبه. کیمیا به میز تحریرت خیره شده است. حالا همه ی کلاس روشن است. هیاهوی بچه ها توی حیاط مدرسه بلند است . نباید کیمیا را از بهشت بیرون بیاوری. پاک کن کیمیا روی زمین می افتد. او خم می شود و پاک کن را بر می دارد. باد لته ی در کلاس را در هم می کوبد . سیب نیم خورده ای لبه ی پنجره پلاسیده شده است. با انگشت به سیب تلنگری می زنی وسیب از طبقه ی نوزدهم آسمان خراشِ سی ویک طبقه سقوط می کند. کیمیا چیزی را از روی ورقه ی امحانی اش پاک می کند.