عدالت به مثابه مساوات
دیروز ماشین گرفتم. زنگ زدم به صاحبخانه که طبق قرارمان پارکینگ را در اختیارم بگذارد. قرار این بود که به شرط استفاده ی شخصی از پارکینگ استفاده کنم، در غیر این صورت خودش می خواهد آن را اجاره بدهد. گمانش این است که خانه را به من ارزان اجاره داده و نمی شود با اجاره ی پارکینگ سود مضاعف کنم... خلاصه زنگ زدم و گفت برو به مدیریت ساختمان بگو و کارت ورود ماشین را دریافت کن. اگر هم کاری بود بگو با من تماس بگیرند. چنین کردم و مبلغ 70 هزار تومان هم پرداخت کردم که بعدا از اجاره کم کنم. خوش و خرم رفتم ماشینم را بیاورم، دیدم کسی به جای من پارک کرده. به نگهبانی اطلاع دادم و قرار شد آن ماشین را کلمپ کنند(چرخی با قفل و زنجیر می بندند به ماشین که نتواند حرکت کند، تا شخص بیاید و جریمه بدهد و ماشینش را آزاد کند).
فعلا ماشین را گذاشتم در پارکینگ مهمان. گفتند تا وقتی که پارکینگم خالی شود می توانم بگذارم آنجا. به خانواده ام که تازه از ایران آمده اند هم کلی پز دادم که ببینید چقدر کارها در مالزی راحت درست می شود (برادرم چند روز پیش از رفتنش به سفر حج تصادف مختصری کرده بود و سر بیرون اوردن ماشین از پارکینگ دولتی کلی اذیت شده بود. خواستم به آن ها توضیح بدهم که بیخود در ایران هستند).
برگشتم دانشگاه. جلسه ای بود که باید آنجا صحبت می کردم. قبل از جلسه صاحبخانه زنگ زد. گفت اشتباه کرده است و خواهرش که بطور مشترک با او صاحب خانه است، قبلا پارکینگ را به شخصی اجاره داده است. عذرخواهی کرد و گفت کارت ها را پس بدهم، پارکینگ را آزاد کنم و اینکه خوب، من پارکینگ نخواهم داشت. هرچه توضیح دادم که قرار ما چیز دیگری بود گوش نکرد و گفت برای پارکینگ هم پولی دارد دریافت می شود و اگر من می خواهم بروم پارکینگ اجاره کنم. چاره ای نبود، بعد از جلسه برگشتم خانه و پارکینگ و ماشین طرف را آزاد کردم. بماند که در کل جلسه حواسم پرت این قضیه بود...
کارت را که باید به نگهبانی پس می دادم پیش خودم نگه داشتم تا تکلیف مشخص شود. به صاحبخانه چند بار زنگ زدم که جواب نداد. اس ام اس فرستادم که قرار ما این بود و شما داری اشتباه عمل می کنی. در ضمن از قرارداد ما یک ماه مانده... منظورم این بود که حواست باشد که تمدید نخواهم کرد اگر به این کارها ادامه بدهی... جواب نداد که هیچ، از مدیریت تماس گرفتند که با توجه به این داستان، کارت را بیاورم و پولم را دریافت کنم. یعنی صاحبخانه کار خودش را داشت می کرد...
این داستان دیروز ما بود. اما چه چیزی من را به فکر وا داشته:
اول اینکه فکر کردم از چیزی که نقص دارد و نقصش هر لحظه ممکن است بروز کند نباید دفاع کرد. ولو دفاع عادلانه. چیزی که من به خانواده گفتم عین درستی بود. یعنی واقعا در مالزی کارها راحت راه می افتدند. ولی اشتباه صاحبخانه ی من به کل ماجرایی که من از آن دفاع کرده ام تسری پیدا میکند و تحلیل من غلط فرض می شود.
دوم اینکه هستند آدم هایی که ما سر سوزنی برای آن ها اهمیت نداریم. زیر پای آن ها ممکن است له شویم ولی حتی متوجه ان هم نشوند. برای من و با سطح درآمد من همین مسئله ی پارکینگ مهم است. اما صاحبخانه ی من حتی اگر فردا بگویند این واحد آپارتمانی ات آتش گرفت هم برایش مهم نیست. وضع مالی اش خوب است، بخشی از ماه را در هلند است و بخشی را اینجا. اصلا وقت ندارد بیش از این روی این خانه فکر کند یا اس ام اس من را جواب بدهد یا فکر کند ببیند چه قراری با من گذاشته بود. فقط اینکه نمی خواهد بابات این خانه ی بی اهمیت ضرری بر او وارد شود. اگر اصرار میکردم و ماشینم را به زور در پارکینگ می گذاشتم می آمد و بیرونم می کرد، فقط به این خاطر که مزاحمتی نباشم یا ناراحتی برای خواهرش ایجاد نشود. مهم نیست اگر اینجا بی مستاجر بماند. مهم نیست که تحقیق کند ببیند خانه را اصلا ارزان داده یا نداده (قیمت یک خانه با تمام وسایل در بهترین واحد اینجا 1550 رینگیت است. قیمت همان خانه بدون وسایل حداکثر می تواند 1200 رینگیت باشد. چنین خانه ای مبلغ اجاره ی پارکینگش 150 رینگیت است. یعنی بهترین واحد آپارتمانی اینجا بدون پارکینگ و وسایل بیش از 1050 رینگیت نیست. حالا فرض کنید من 1000 رینگیت می دهم و خانه پر از ایرادات فنی است که صاحبخانه درست به دلیل همین بی توجهی حاضر به درست کردن آن ها نیست).
حالا چرا من خانه را عوض نمی کنم، به چند دلیل: اول اینکه من پیش صاحبخانه پیش پول دارم نه او پیش من! دوم اینکه اجرای قرارداد و مازم کردن یک مالزیایی به پیروی از قراری که بسته است برای یک خارجی کار آسانی نیست. سوم اینکه خانواده ام اینجا هستند و نمی خواهم حس کنند من زندگی پر مشقتی اینجا دارم(که واقعا هم ندارم و زندگی ام اینجا عالی است و موردی مثل این سالی یکی-دو بار پیش می آید). چهارم اینکه یک ماه دیگر فصل جابجایی است و چون دانشگاه ما بخاطر هماهنگ شدن با ترم های امریکایی اینبار دو ماه دیرتر ترم جدید را شروع می کند، تعطیلات چهار ماهه میشود و در نتیجه خانه های اطراف به شدت ارزان خواهند شد، در نتیجه به نفع من است که همان یک ماه دیگر بروم. یعنی جناب صاحبخانه همین را هم اگر بداند باید بهتر با من تا کند که اینجا بمانم. همه ی نکته ای که من را وا داشته این مطلب را بنویسم همین است: اصلا همه ی این فکرهای من برای او مهم نیست.
دارم فکر میکنم اگرچه دم زدن از عدالت اقتصادی و بی طبقه احمقانه است اما اگر می خواهیم جامعه ی طبقاتی مطلوبی داشته باشیم، باید مساوات قضایی را در آن برقرار کنیم. باید شرایطی باشد که آدم ها درست قرارداد ببندند و راحت آن را اجرا کنند. من دردم این نبود و نیست که طرف بیشتر پول دارد و یا اینکه خودش احتمالا کجاها زندگی می کند. من برایم مهم بود که همین چیزی که برای خودم تهیه کرده ام و برایش شاد بوده ام، قراری بسته ام و رویش حساب کرده ام محقق شود. بی عدالتی برای من زدن زیر قول و قرارها ست. عدالت به مثابه انصاف...
فعلا ماشین را گذاشتم در پارکینگ مهمان. گفتند تا وقتی که پارکینگم خالی شود می توانم بگذارم آنجا. به خانواده ام که تازه از ایران آمده اند هم کلی پز دادم که ببینید چقدر کارها در مالزی راحت درست می شود (برادرم چند روز پیش از رفتنش به سفر حج تصادف مختصری کرده بود و سر بیرون اوردن ماشین از پارکینگ دولتی کلی اذیت شده بود. خواستم به آن ها توضیح بدهم که بیخود در ایران هستند).
برگشتم دانشگاه. جلسه ای بود که باید آنجا صحبت می کردم. قبل از جلسه صاحبخانه زنگ زد. گفت اشتباه کرده است و خواهرش که بطور مشترک با او صاحب خانه است، قبلا پارکینگ را به شخصی اجاره داده است. عذرخواهی کرد و گفت کارت ها را پس بدهم، پارکینگ را آزاد کنم و اینکه خوب، من پارکینگ نخواهم داشت. هرچه توضیح دادم که قرار ما چیز دیگری بود گوش نکرد و گفت برای پارکینگ هم پولی دارد دریافت می شود و اگر من می خواهم بروم پارکینگ اجاره کنم. چاره ای نبود، بعد از جلسه برگشتم خانه و پارکینگ و ماشین طرف را آزاد کردم. بماند که در کل جلسه حواسم پرت این قضیه بود...
کارت را که باید به نگهبانی پس می دادم پیش خودم نگه داشتم تا تکلیف مشخص شود. به صاحبخانه چند بار زنگ زدم که جواب نداد. اس ام اس فرستادم که قرار ما این بود و شما داری اشتباه عمل می کنی. در ضمن از قرارداد ما یک ماه مانده... منظورم این بود که حواست باشد که تمدید نخواهم کرد اگر به این کارها ادامه بدهی... جواب نداد که هیچ، از مدیریت تماس گرفتند که با توجه به این داستان، کارت را بیاورم و پولم را دریافت کنم. یعنی صاحبخانه کار خودش را داشت می کرد...
این داستان دیروز ما بود. اما چه چیزی من را به فکر وا داشته:
اول اینکه فکر کردم از چیزی که نقص دارد و نقصش هر لحظه ممکن است بروز کند نباید دفاع کرد. ولو دفاع عادلانه. چیزی که من به خانواده گفتم عین درستی بود. یعنی واقعا در مالزی کارها راحت راه می افتدند. ولی اشتباه صاحبخانه ی من به کل ماجرایی که من از آن دفاع کرده ام تسری پیدا میکند و تحلیل من غلط فرض می شود.
دوم اینکه هستند آدم هایی که ما سر سوزنی برای آن ها اهمیت نداریم. زیر پای آن ها ممکن است له شویم ولی حتی متوجه ان هم نشوند. برای من و با سطح درآمد من همین مسئله ی پارکینگ مهم است. اما صاحبخانه ی من حتی اگر فردا بگویند این واحد آپارتمانی ات آتش گرفت هم برایش مهم نیست. وضع مالی اش خوب است، بخشی از ماه را در هلند است و بخشی را اینجا. اصلا وقت ندارد بیش از این روی این خانه فکر کند یا اس ام اس من را جواب بدهد یا فکر کند ببیند چه قراری با من گذاشته بود. فقط اینکه نمی خواهد بابات این خانه ی بی اهمیت ضرری بر او وارد شود. اگر اصرار میکردم و ماشینم را به زور در پارکینگ می گذاشتم می آمد و بیرونم می کرد، فقط به این خاطر که مزاحمتی نباشم یا ناراحتی برای خواهرش ایجاد نشود. مهم نیست اگر اینجا بی مستاجر بماند. مهم نیست که تحقیق کند ببیند خانه را اصلا ارزان داده یا نداده (قیمت یک خانه با تمام وسایل در بهترین واحد اینجا 1550 رینگیت است. قیمت همان خانه بدون وسایل حداکثر می تواند 1200 رینگیت باشد. چنین خانه ای مبلغ اجاره ی پارکینگش 150 رینگیت است. یعنی بهترین واحد آپارتمانی اینجا بدون پارکینگ و وسایل بیش از 1050 رینگیت نیست. حالا فرض کنید من 1000 رینگیت می دهم و خانه پر از ایرادات فنی است که صاحبخانه درست به دلیل همین بی توجهی حاضر به درست کردن آن ها نیست).
حالا چرا من خانه را عوض نمی کنم، به چند دلیل: اول اینکه من پیش صاحبخانه پیش پول دارم نه او پیش من! دوم اینکه اجرای قرارداد و مازم کردن یک مالزیایی به پیروی از قراری که بسته است برای یک خارجی کار آسانی نیست. سوم اینکه خانواده ام اینجا هستند و نمی خواهم حس کنند من زندگی پر مشقتی اینجا دارم(که واقعا هم ندارم و زندگی ام اینجا عالی است و موردی مثل این سالی یکی-دو بار پیش می آید). چهارم اینکه یک ماه دیگر فصل جابجایی است و چون دانشگاه ما بخاطر هماهنگ شدن با ترم های امریکایی اینبار دو ماه دیرتر ترم جدید را شروع می کند، تعطیلات چهار ماهه میشود و در نتیجه خانه های اطراف به شدت ارزان خواهند شد، در نتیجه به نفع من است که همان یک ماه دیگر بروم. یعنی جناب صاحبخانه همین را هم اگر بداند باید بهتر با من تا کند که اینجا بمانم. همه ی نکته ای که من را وا داشته این مطلب را بنویسم همین است: اصلا همه ی این فکرهای من برای او مهم نیست.
دارم فکر میکنم اگرچه دم زدن از عدالت اقتصادی و بی طبقه احمقانه است اما اگر می خواهیم جامعه ی طبقاتی مطلوبی داشته باشیم، باید مساوات قضایی را در آن برقرار کنیم. باید شرایطی باشد که آدم ها درست قرارداد ببندند و راحت آن را اجرا کنند. من دردم این نبود و نیست که طرف بیشتر پول دارد و یا اینکه خودش احتمالا کجاها زندگی می کند. من برایم مهم بود که همین چیزی که برای خودم تهیه کرده ام و برایش شاد بوده ام، قراری بسته ام و رویش حساب کرده ام محقق شود. بی عدالتی برای من زدن زیر قول و قرارها ست. عدالت به مثابه انصاف...
0 نظرات:
ارسال يک نظر