در نقد ساده سازی اخلاق

یکی از راه هایی که برای احراز اعتبار اخلاقی یک عمل بکار برده می شود استفاده از قانون "هرچه را برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم مپسند" است. به مناسبتی داشتم با دوستی درباره ی اخلاقی بودن عملی حرف میزدم. تفاوت نگاهمان مرا به استفاده از این قانون و آزمودن آن وا داشت. کمکی نکرد. با اینکه قانون درست بود، نتایج اخلاقی یکسانی حاصل نمیشد. متوجه دو ایراد مشخص زیر شدم:

1- فرض کنید شما مدیر شرکتی هستی و کارگری به دلیلی مناسب شغلش در شرکت شما نیست. شما اگر جای آن کارگر بودید با تمام علمی که به عدم تناسب خودت داشتید، نمی پسندیدید که از کار اخراج شوید. پس اگر قرار بر قانون بالا بود، در مقام مدیر اخراج چنین کارگری غیر اخلاقی می نمود. ممکن است گفته شود کسی که به وجاهت و تناسب اعتقاد دارد و خود با این وجاهت و تناسب به مقام مدیریت رسیده، اگر جای کارگر بود نیز می پسندید از کاری که تناسبش را ندارد اخراج شود. این حرف چند ایراد دارد. اول آنکه اعتقاد درد و لذت های آدم ها را نمی سازد. احتمالا کارگر مورد مثال ما هم اعتقاد ندارد که فرد نامتناسب باید در جایش باقی بماند. اما این اعتقاد باعث نمی شود که از اخراج خود لذت ببرد. ایراد دوم آنکه، ممکن است خود شخص مدیر عدم صلاحیت هایی را در خود حس کند. اما قرار نیست همین قانون را در مورد زیر دست خود اعمال کند. در واقع قرار نیست یک بد اخلاقی به این طریق تکثیر شود. شکل نهایی این قانون که با ترکیب این قانون و سختارهای زبانی حاصل می شود، یعنی: "کاری نکن که از لذت افراد دیگر کاسته شود، چراکه خودت چنین چیزی را نمی پسندی" نیز ایراد فوق را دو چندان نشان میدهد.
2- واضح است که از دل این قانون حکم اخلاقی مطلق نمی توان استخراج کرد. اگرچه میدانیم درد و لذت افراد یک جامعه در مجموع شباهت زیادی به هم دارد، ولی این وضعیت فردی شخص است که در قضاوت اثر نهایی را خواهد داشت. به عنوان مثال دو فرد با وضعیت مالی بسیار متفاوت (یکی معمولی و یکی بسیار قوی) را در نظر بگیرید که قصد دارند در مورد حکم اخلاقی "برهم زده یک معامله پیش از نهایی شدن آن" قضاوت کنند. فرد معمولی توان کمتری در مقابل چنین ناپایداری دارد و اصولا در زندگی نیز کمتر با عمل معامله سر و کار دارد. این فرد طبیعی است که بدوا مخالف برهم زدن معامله است. اما فرد قوی به این دلیل که اصولا با معامله های بسیار مواجه است و پایداری بیشتری هم دارد، موافق سیال تر بودن معامله است. چرا بحث پایداری را مطرح میکنم؟ به این دلیل که به هر صورت هر فرد ممکن است در مقام متضرر قرار بگیرد و در این حالت مخالف برهم زدن معامله باشد. اما وقتی کسی در مقام قضاوت اخلاقی است به مجموعه ی "تجربیات گذشته" و "امکانات آینده" خود می نگرد و حکم اخلاقی را مبتنی بر نفع و ضرر نهایی خود صادر میکند.

از آنچه که گفتم قصد دارم نتیجه بگیرم این قانون چندان کمک نیست. ارزش های اخلاقی یک جامعه به گمان من دریک فرآیند طولانی و مبتنی بر داد و ستد های نامحدود حاصل میشود. در این فرآیند افراد مختلف با درد و لذت های مختلف در مقام های مختلف و شرایط متغیر حضور دارند. افراد در این سیستم تغییر موقعیت میدهند. مثلا از فقیر به پولدار تبدیل میشوند و مبتنی بر همه ی درد و لذت های خود قضاوت می کنند...

در این مورد باید بیشتر اندیشید.

5 نظرات:

ابوذر | ۲۰ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۸:۰۵

فقط یک نکته به ذهنم رسید و اون اینکه "هرچه را برای خود نمی پسندی، برای دیگران هم مپسند" در فضای رالزی مطرح می شود. یعنی وقتی در خصوص بر هم زدن معامله پیش از نهایی شدن ان صحبت می کنیم هم ادم قوی و هم ضعیف در زمانی که می خواهند اظهارنظر نکنند نمی دانند که در موقعیت ادم ضعیف قرار دارند یا نه؟-یا باید فرض کنند که الان در ان جایگاه نیستند- با این شرط استفاده از این قانون، قابل تعمیم است

پیمان | ۲۰ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۹:۳۱

مشکل تو اینه که همه چیز رو در لذت و درد خلاصه میکنی ! چه کسی گفته رفتار های آدمی زمانی صحیح هستند که منجر به لذت شوند!
تقریباً تمامی رفتارها باعث درد یا حداقل کاهش لذت عده ای می شوند ولی در عین حال باعث رشد و اصلاح برای دیگران خواهد بود!
حتی ما کارهایی را میپسندیم و انجام می دهیم که بعضاً باعث کاهش لذت یا حتی درد خودمان می شود ولی به دلایلی خاص به انجام آنها تن می دهیم!
اخلاق در کنار عقل مفهوم پیدا میکند. در واقع هر مفهوم انسانی در ملازمت عقل معنا پیدا می کند. والبته تعریف عقل را چه خوب امام جعفر صادق بیان می کند.
در سؤالی از ابوحنیفه می پرسد که عاقل چیست؟
پاسخ می شنود که آنکه تشخیص دهد بین خیر و شر.
امام می فرماید: نه که سگی هم تشخیص میدهد بین آنکه او را می زند و آنکه او را غذا می دهد!در حالی که تشخیص او سگ را عاقل نمینمایاند.
عاقل آنست که برگزیند بین دو خیر خیرالخیرین را و بین دو شر خیر الشرین را.
پس در تمامی انتخابها که به افعال ما جهت میدهنداینگونه عقلی باید در کار باشد.
آن مدیر هم مینگرد به شر اخراج آن کارگر در مقابل شر کاهش راندمان و در نتیجه شکست اقتصادی و بیکاری تمامی کارگران خود.
در صورت قبول دیدگاه جنابعالی هم می توانی به اینگونه فکر کنی که هر انسانی کم یا بیش ، به اینکه هر فرد باید شایستگی جایگاهی که اشغال می کند را داشته باشد، معتقد است. پس من نمیپسندم جایگاهی که لیاقتش را دارم در دست کسی باشد که فاقد شایستگی است ، بنابر این نمیپسندم که شایسته ای به واسطه اشغال جایگاهش توسط آن کارگر بیکار باشد و از لذت محروم!!!!!!

آرش | ۲۱ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۲۱:۴۷

شاید دستورهای ساده اخلاقی زمان و مکان و مخاطب خاص خود را می طلبد. بحث در ثبات قانونهای اخلاقی یا پویایی قوانین در عین ثبات زیر ساخت اخلاقی است. به نظر من شاید داشتن یک مجموعه قانون برای محدود کردن همه راحت تر به نظر برسد، اما داشتن آدمهای ساختیافته تر، بهتر از داشتن قوانین است. در ساختاری که حق را به قانون بدهیم تا آدم بودن آدمها، آخرش باید یک طرف را بگیریم و برویم چون چندان فرقی نمی کند و بالاخره یک عده ناراضی اند.کلماتی چون شایستگی، خیر،شر و ... ملاک چیزی نیستند چون سنجش آنها هم به اعتبار ماست ، مگر کلمه آدمتر بودن معنای مشابهی برای همه ما داشته باشد، که بازهم به آدمیت ما ختم میشود تا اخلاقی بودن قوانین یا قوانین اخلاقی.

Faiiaz Khak | ۲۲ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۰:۳۸

آدمیت فاقد معناست. همه چیز قانون های زبانی است. تقلیل هرچیز به قانون در واقع کشف ماهیت آن است. فرار کردن از قانون سازی و اهمیت دادن به انسان بر این مبنا اشتباه محض است.

آرش | ۲۶ ژوئن ۲۰۱۱، ساعت ۱۶:۱۰

یه خاطره قدیمی یادم افتاد که سر کلاس امنیت، قانون دو قلندر و یک مویز رو داشتند تدریس می کردند در باب کلید های عمومی و خصوصی
استاد مکرم داشت اینو می گفت که برای حفظ صحت در تقسیم، یکی قسمت کند . دیگری انتخاب
من بلند خندیدم و این شد مایه دردسر
قصه از این قرار بود که من یک سالی بود با کسانی توی یک اتاق زندگی کرده بودم که از درد مدینه فاضله اخلاقی یا خود باوری اخلاقی یا هر چی،
مطمئنا پس از قسمت کردن ، به قضاوت خودشون البته، سهم کوچکتر رو بر میداشتند و بزرگتر رو می گذاشتند برای بقیه. این یک حالت خاص بود که شاید حالا حتی با خود اون افراد هم تجربه پذیر نباشه.
اما اگر بخواهیم در مورد همه یک اجتماع صحبت کنیم، در آخر مساله، این حکم اخلاقی تحت سیطره مفاهیم مختلفی چون سود سهامدار، مدیر، کارگر، کار برای همه، سود برای همه، سود برای پول دار، اعانه برای بی پول و هزار نکته اخلاقی نوشته و ننوشته دیگه شهید میشود و اصلا فراموش. وضع قوانین اخلاقی در حال و روز امروز، ما را به کلاف سر در گمی از توجیه و تفسیر و وزن دهی و اولویت بندی گرفتار کرده است که با تو موافقم در یک نکته اش :
اول باید به کشف ماهیت اخلاق برگردیم، چون زیر بار قوانین و سیستمهای اخلاقی که هر کس به سود خودش نوشته یا تفسیر کرده، ناپدید است و فکر کنم در ماهیت اخلاق، اولین قانون که اصلا رفتار اخلاقی را می سازد "پذیرش متقابل قانون" است که می شود همان حکم فوق به زبان دیگر. آنچه شما تفسیر می کنید، وقتی مطرح است که همه به خود اخلاق پایبند باشند تا بعدش برسیم به یک وضعیت خاص و سنجش موقعیت افراد.اما اگر در یک سیستم اخلاقی متفاوت مثل پارادکس اخلاقی "هیچ دزدی دوست ندارد از او دزدی شود" صحبت کنیم اوضاع جور دیگریست.