دل نوشته
"""آدم ها گناه دارند ... ! با هزار سوال در ذهنشان رهایشان نکنیم! سوال ها در خلوت پدرشان را در می آورد"، اگرچه نمای آن برای ما چند زنگ و چند اس ام اس باشد.
سهل است ... ! چند روز. چند هفته. بچه که نیستیم. دیگر حداکثر چند ماه... زود این دردها و این سوال ها هم تمام میشوند... دروغ گفته اند. جایش هم باقی نمی ماند. فقط میماند آدمی که این هم بر تجربه هایش افزوده شده. می ماند آدمی که دفعه ی بعد در مواجهه با آدم ها، مثل شما می ترسد. می ماند آدمی که واسطه ی انتقال نفرت شما میشود به دیگری.
من پایم روی زمین است ... ! یعنی دم از متافیزیک نمی زنم. با همین ذهن زمینی ام توضیح دادم که چه کار کرده اید با خودتان. چه کار میکنیم با خودمان... خودم را هم بری نمی دانم. خطاب آن نوشته ها پیچیده ی اخلاقی هم که میبینید خودمم. اگر شما دل آدمی را کمی خراشیده کرده اید، من آدم ها را با خون گریه کردن هایشان رها کرده ام(+ و +)... اینکه دستم نمی رود به نوشتن هم دلیلش همین است. ده بار نوشتم و وسط نوشته حس کردم دارم به خودم می نویسم. پس چی؟ هیچ... حرف ها را که نمی شود با خود به گور برد!
""
سهل است ... ! چند روز. چند هفته. بچه که نیستیم. دیگر حداکثر چند ماه... زود این دردها و این سوال ها هم تمام میشوند... دروغ گفته اند. جایش هم باقی نمی ماند. فقط میماند آدمی که این هم بر تجربه هایش افزوده شده. می ماند آدمی که دفعه ی بعد در مواجهه با آدم ها، مثل شما می ترسد. می ماند آدمی که واسطه ی انتقال نفرت شما میشود به دیگری.
من پایم روی زمین است ... ! یعنی دم از متافیزیک نمی زنم. با همین ذهن زمینی ام توضیح دادم که چه کار کرده اید با خودتان. چه کار میکنیم با خودمان... خودم را هم بری نمی دانم. خطاب آن نوشته ها پیچیده ی اخلاقی هم که میبینید خودمم. اگر شما دل آدمی را کمی خراشیده کرده اید، من آدم ها را با خون گریه کردن هایشان رها کرده ام(+ و +)... اینکه دستم نمی رود به نوشتن هم دلیلش همین است. ده بار نوشتم و وسط نوشته حس کردم دارم به خودم می نویسم. پس چی؟ هیچ... حرف ها را که نمی شود با خود به گور برد!
""
4 نظرات:
خطاب به آب
خطاب به باد
خطاب به خاک
برادر جان !
پاک نمی شود
داغ می شود
داغش می ماند
اما همیشه هم چیزی از تو را می کند و با خود می برد
آنقدر که روزی یا شبی نگاه می کنی و می بینی ته کشیده ای
آنوقت برای عاشقانه سر کشیدن یک جرعه آب یا سرودن یک شعر یا در
آغوش گرفتن سه تارت یا یک خنده ساده کودکانه،
باید برگردی و از آخرین لحظه ای که عاشقانه سروده ای
دوباره آغاز کنی.
قصه ایست برادر جان...
اما ایمان دارم که آدمها را نباید با سوالهایی که پاسخشان در همراهیست ، در تنهایی رهایشان کرد که کابوسیست جانفرسا و بخشایش طلبیدن از دلهای آزرده به پرسشها، زیاد آسان نیست ، یعنی اصلا آسان نیست ...
آدمها گناه دارند...
سخت نگیر!
ارسال يک نظر